رمان: فوبیا

پارت ۳
صداشو شنیدم که می‌گفت ببخشید سفارش من آماده نشده ؟ اونقدر تو فکر و خیال غرق شده بودم که یادم رفته بود که یه مشتری دارم سریع براش قهوه رو آماده کردم و بردم و عذر خواهی کردم که دیر شد جرعه ای از قهوه اش خورد و گفت اشکالی نداره پسری که من می‌تونستم نگاهش کنم موهای حالت داری داشت و زاویه فک کت و شلوار سورمه ای رنگی تنش بود چشم هاش قهوه ای روشن بود برگشتم که برم به سمت میز که یهو دستم رو گرفت قلبم داشت از حدقه میزد بیرون برگشتم و گفتم بفرمایید و دستم رو ازش گرفتم گفت میشه لطفاً تا تموم شدن قهوه ام کنارم بمونید اولش تردید داشتم ولی دام میخواست که زود تر از اینجا بره پس قبول کردم و منم کنارش نشستم به صندلی روبه روم خیره شده بودم و دستامو به هم گره کرده بودم سوالی پرسید میتونم اسمتون رو بدونم امیلیا اسمم امیلیاس و دوباره به صندلی خیره شدم گوشیش رو در آورد و داد بهم میشه لطفاً شمارتون رو داشته باشم خدایا چیکار کنم 😭
باشه ای گفتم و شمارمو براش زدم قهوه اش رو تموم کرد و تشکر و خداحافظی کرد منم بعد از رفتنش به خودم اومدم و خودمو جمع و جور کردم که ...
دیدگاه ها (۲)

وقتی بچه دارین ولی . ....هوفی کشیدم، جیغ دوباره ی سول بلند ...

وقتی با اجبار میشی زن دومش پارت ۱ا/ت : از خواب بیدار شدم لبا...

مهمونیه خطرناک پارت=10ویو ات:چند دقیقه بعد از اینکه کوک رفت ...

رمان اسیر خان پارت بیست و سوم ۲۳

پارت ۳۶ صبح روز بعد، با صدای زنگ در از خواب بیدار شدم.با خوا...

چند پارتی (درخواستی)

یونگی ویوکانگ لی رفت بیرون معلوم بود ا/ت میخواد گریه کنه آخی...

### پارت اول: عطر قهوه و آرامشِ صبحگاهی نورِ کمرنگِ خورشید ا...

چند پارتی

🐯💕~ تهیونگ با دوستش رفته بودن غذاخوری و بانویی که اونجا کار ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط