همسلولی خطرناک (part8)
همسلولی خطرناک (part8)
ـ باید بریم.
ـ قبل از اینکه پلیس رد اون عوضی رو پیدا کنه.
ا/ت نگاهش را از پیکر بیجان روی زمین گرفت
+ کجا؟
ـ ژاپن. ولی اول باید بریم خونهی یکی از دوستام
دختر به دستهایش خیره شد؛ خون خشکشده روی انگشتانش، لرزش خفیف دستش و چشمانی که انگار تمام شبهای تاریک دنیا را در خود جا داده بودند.
+ بریم
جونگین لحظهای نگاهش کرد. چیزی در چهرهی دختر بود که نمیتوانست نادیده بگیرد؛ ترس، خستگی و اعتمادی که با وجود تمام اتفاقات هنوز از بین نرفته بود
ا/ت سرش را به شیشه تکیه داده بود سکوت میانشان سنگینی میکرد؛ سکوتی که گاهی با صدای باران و گاهی با نفسهای نامنظم جونگین میشکست
پسر دستش را روی دست دختر گذاشت
لمسی کوتاه، اما محکم
گوشیاش را برداشت و شمارهای را گرفت که سالها تو حافظهاش بود.
یک بوق...
دو بوق...
ـ الو؟
جونگین نفس عمیقی کشید
ـ جینوو... منم
چند ثانیه سکوت برقرار شد
×جونگین؟ خودتی؟ کجایی؟ کی از زندان آزاد شدی؟
ـ گوش کن. به مشکل خوردم
× چه مشکلی؟
نگاهش برای لحظهای به دختر افتاد
ـ بزرگتر از چیزیه که فکر میکنی، پلیس دنبالمونه... و تنها نیستم
×منظورت چیه؟
ـ یه دختر باهامه باید بریم ژاپن، ولی قبلش به یه جای امن نیاز داریم،میتونیم بیایم خونهت؟
سکوت کوتاهی برقرار شد
بعد صدای جینوو، گرم و مطمئن در گوشش پیچید
×جونگین، تو هنوز منو نشناختی؟ خونهی من همیشه به روت بازه. بیا... همین الان
جونگین چشمهایش را برای لحظهای بست
ـ ممنونم
ـ دیوونه، لازم نیست تشکر کنی...زنم هم هست، مراقب دختره میشه. فقط خودتو برسون
تماس قطع شد
ا/ت به جونگین نگاه کرد
+ دوستت؟
جونگین لبخند کمرنگی زد
ـ از وقتی یادم میاد کنارم بوده. یه زمانی براش توی باند هوکریونگ کار جور کردم. اونم هیچوقت تنهام نذاشت
دختر لبخندی زد و دوباره به جاده خیره شد
+نمیدونستم انقدر گردنکلفتی
جونگین ابرویی بالا انداخت
ـ تازه فهمیدی؟
+ نه، فقط دارم به این نتیجه میرسم که باید بیشتر ازت بترسم
لبخند کوتاهی روی لبهای پسر نشست
برای چند لحظه باران و تاریکی هم نتوانستند سنگینی دنیا را روی شانههایشان حفظ کنند
صبح، خانهی جینوو در میان نور طلایی خورشید غرق شده بود پنجرههای بلند، روشنایی را به داخل میکشیدند
با باز شدن در، جینوو ظاهر شد
×هی، صورتزخمی!
جونگین نگاهش کرد
جینوو خندید و او را محکم در آغوش گرفت
×لعنتی... فکر نمیکردم دوباره ببینمت...خب معرفی میکنم همسر نازنینم
زنی از پشت سرش جلو آمد، لبخند مهربانی روی لب داشت و وقتی دست ا/ت را گرفت، دختر برای نخستین بار پس از مدتها احساس کرد شاید هنوز جایی برای آرامش وجود داشته باشه
=خوش اومدی. حتماً خیلی خستهای بیا داخل
جونگین همهچیز را تعریف کرد از زندان از فرار از دوکسون و اتفاقاتی که آن شب رخ داده بود.
جینوو بدون اینکه حرفی بزند به او گوش داد
وقتی داستان تمام شد تنها چیزی که گفت این بود:
×چند روز به من وقت بده. پاسپورتها و هویت جدیدتون رو آماده میکنم
جونگین سرش را پایین انداخت
ـ جینوو...
×هی... قرار نیست دوباره تشکر کنی، مگه نه؟
پسر لبخند محوی زد
ـ نه.
آن شب، سر میز شام، جینوو از گذشته گفت؛ از روزی که جونگین او را از مرگ نجات داده بود
×اگه اون روز تو نبودی، الان زنده نبودم.
جونگین نگاهش کرد
ـ خودت خودتو نجات دادی
جینوو سرش را تکان داد
× نه. تو دستمو گرفتی... و بعضی دستها رو آدم تا آخر عمر فراموش نمیکنه
جونگین چیزی نگفت
اما در نگاهش، حرفهایی بود که هیچوقت به زبان نمیآورد
سه روز بعد، پاسپورتها روی میز قرار گرفتند
دو هویت تازه، دو زندگی تازه
و فرصتی برای فرار از گذشته
جینوو مقداری پول هم به آنها داد
×اینو بگیر برای شروع زندگیتون لازمتون میشه
جونگین به پولها نگاه کرد
ـ نمیتونم قبول کنم
×میتونی چون هنوز فکر میکنی مدیون منی درحالیکه من هیچوقت اینطور فکر نکردم
سکوت کوتاهی میانشان افتاد
جینوو دستش را روی شانهی جونگین گذاشت
÷برو زندگیتو بساز. این بار، برای خودت
خداحافظی سختتر از چیزی بود که ا/ت تصور میکرد
زن جینوو او را در آغوش گرفت و آرام گفت:
=مواظب خودت باش. امیدوارم یه روز دوباره ببینمت
ا/ت لبخند زد
+ممنونم... برای همهچیز
جینوو رو به جونگین کرد
× برو، قبل از اینکه پلیس پیدات کنه
ادامه دارد...
(پارت بعد، پارت آخره)
ـ باید بریم.
ـ قبل از اینکه پلیس رد اون عوضی رو پیدا کنه.
ا/ت نگاهش را از پیکر بیجان روی زمین گرفت
+ کجا؟
ـ ژاپن. ولی اول باید بریم خونهی یکی از دوستام
دختر به دستهایش خیره شد؛ خون خشکشده روی انگشتانش، لرزش خفیف دستش و چشمانی که انگار تمام شبهای تاریک دنیا را در خود جا داده بودند.
+ بریم
جونگین لحظهای نگاهش کرد. چیزی در چهرهی دختر بود که نمیتوانست نادیده بگیرد؛ ترس، خستگی و اعتمادی که با وجود تمام اتفاقات هنوز از بین نرفته بود
ا/ت سرش را به شیشه تکیه داده بود سکوت میانشان سنگینی میکرد؛ سکوتی که گاهی با صدای باران و گاهی با نفسهای نامنظم جونگین میشکست
پسر دستش را روی دست دختر گذاشت
لمسی کوتاه، اما محکم
گوشیاش را برداشت و شمارهای را گرفت که سالها تو حافظهاش بود.
یک بوق...
دو بوق...
ـ الو؟
جونگین نفس عمیقی کشید
ـ جینوو... منم
چند ثانیه سکوت برقرار شد
×جونگین؟ خودتی؟ کجایی؟ کی از زندان آزاد شدی؟
ـ گوش کن. به مشکل خوردم
× چه مشکلی؟
نگاهش برای لحظهای به دختر افتاد
ـ بزرگتر از چیزیه که فکر میکنی، پلیس دنبالمونه... و تنها نیستم
×منظورت چیه؟
ـ یه دختر باهامه باید بریم ژاپن، ولی قبلش به یه جای امن نیاز داریم،میتونیم بیایم خونهت؟
سکوت کوتاهی برقرار شد
بعد صدای جینوو، گرم و مطمئن در گوشش پیچید
×جونگین، تو هنوز منو نشناختی؟ خونهی من همیشه به روت بازه. بیا... همین الان
جونگین چشمهایش را برای لحظهای بست
ـ ممنونم
ـ دیوونه، لازم نیست تشکر کنی...زنم هم هست، مراقب دختره میشه. فقط خودتو برسون
تماس قطع شد
ا/ت به جونگین نگاه کرد
+ دوستت؟
جونگین لبخند کمرنگی زد
ـ از وقتی یادم میاد کنارم بوده. یه زمانی براش توی باند هوکریونگ کار جور کردم. اونم هیچوقت تنهام نذاشت
دختر لبخندی زد و دوباره به جاده خیره شد
+نمیدونستم انقدر گردنکلفتی
جونگین ابرویی بالا انداخت
ـ تازه فهمیدی؟
+ نه، فقط دارم به این نتیجه میرسم که باید بیشتر ازت بترسم
لبخند کوتاهی روی لبهای پسر نشست
برای چند لحظه باران و تاریکی هم نتوانستند سنگینی دنیا را روی شانههایشان حفظ کنند
صبح، خانهی جینوو در میان نور طلایی خورشید غرق شده بود پنجرههای بلند، روشنایی را به داخل میکشیدند
با باز شدن در، جینوو ظاهر شد
×هی، صورتزخمی!
جونگین نگاهش کرد
جینوو خندید و او را محکم در آغوش گرفت
×لعنتی... فکر نمیکردم دوباره ببینمت...خب معرفی میکنم همسر نازنینم
زنی از پشت سرش جلو آمد، لبخند مهربانی روی لب داشت و وقتی دست ا/ت را گرفت، دختر برای نخستین بار پس از مدتها احساس کرد شاید هنوز جایی برای آرامش وجود داشته باشه
=خوش اومدی. حتماً خیلی خستهای بیا داخل
جونگین همهچیز را تعریف کرد از زندان از فرار از دوکسون و اتفاقاتی که آن شب رخ داده بود.
جینوو بدون اینکه حرفی بزند به او گوش داد
وقتی داستان تمام شد تنها چیزی که گفت این بود:
×چند روز به من وقت بده. پاسپورتها و هویت جدیدتون رو آماده میکنم
جونگین سرش را پایین انداخت
ـ جینوو...
×هی... قرار نیست دوباره تشکر کنی، مگه نه؟
پسر لبخند محوی زد
ـ نه.
آن شب، سر میز شام، جینوو از گذشته گفت؛ از روزی که جونگین او را از مرگ نجات داده بود
×اگه اون روز تو نبودی، الان زنده نبودم.
جونگین نگاهش کرد
ـ خودت خودتو نجات دادی
جینوو سرش را تکان داد
× نه. تو دستمو گرفتی... و بعضی دستها رو آدم تا آخر عمر فراموش نمیکنه
جونگین چیزی نگفت
اما در نگاهش، حرفهایی بود که هیچوقت به زبان نمیآورد
سه روز بعد، پاسپورتها روی میز قرار گرفتند
دو هویت تازه، دو زندگی تازه
و فرصتی برای فرار از گذشته
جینوو مقداری پول هم به آنها داد
×اینو بگیر برای شروع زندگیتون لازمتون میشه
جونگین به پولها نگاه کرد
ـ نمیتونم قبول کنم
×میتونی چون هنوز فکر میکنی مدیون منی درحالیکه من هیچوقت اینطور فکر نکردم
سکوت کوتاهی میانشان افتاد
جینوو دستش را روی شانهی جونگین گذاشت
÷برو زندگیتو بساز. این بار، برای خودت
خداحافظی سختتر از چیزی بود که ا/ت تصور میکرد
زن جینوو او را در آغوش گرفت و آرام گفت:
=مواظب خودت باش. امیدوارم یه روز دوباره ببینمت
ا/ت لبخند زد
+ممنونم... برای همهچیز
جینوو رو به جونگین کرد
× برو، قبل از اینکه پلیس پیدات کنه
ادامه دارد...
(پارت بعد، پارت آخره)
- ۲۲۸
- ۰۸ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط