{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

🎗 ️میشناسم یک طبیب، آنهم خداست

🎗 ️میشناسم یک طبیب، آنهم خداست
من چه دانم کان طبیب اندر کجاست 🎗 ️

🌹 عشق حق ( پروین اعتصامی ) 🌹

عاقلی، دیوانه‌ای را داد پند

کز چه بر خود می‌پسندی این گزند

میزنند اوباش کویت سنگها

میدوانندت ز پی فرسنگها

کودکان، پیراهنت را میدرند

رهروان، کفش و کلاهت میبرند

یاوه میگوئی، چه میگوئی سخن

کینه میجوئی، چو می‌بندی دهن

گر بخندی، ور بگریی زار زار

بر تو میخندند اهل روزگار

نان فرستادیم بَهْرَت وقتِ شب

نان نخوردی، خاک خوردی، ای عجب

آب دادیمت، فکندی جام آب

آبِ جوی و برکه خوردی، چون دواب

خوابگاه، اندر سر ره ساختی

بستر آوردند، دور انداختی

برگرفتی زادمی، چون دیو روی

آدمی بودی و گشتی دیو خوی

دوش، طفلان بر سرت گل ریختند

تا تو سر برداشتی، بگریختند

نانوا خاکستر افشاندَت بچشم

آن جفا دیدی، نکردی هیچ خشم

رندی، از آتش کفِ دستِ تو خست

سوختی، آتش نیفکندی ز دست

چون تو، کس ناخورده می مستی نکرد

خوی با بدبختی و پستی نکرد

مست را، مستی اگر یک ره بُوَد

مستی تو، هر گه و بیگه بُوَد

بس طبیبانند در بازار و کوی

حالتِ خود، با یکی زایشان بگوی

گفت، من دیوانگی کردم هزار

تا بدیدم جلوهٔ پروردگار

دیده، زین ظلمت به نور انداختم

شمع گشتم، هیمه دور انداختم

تو مرا دیوانه خوانی، ای فلان

لیک من عاقلترم از عاقلان

گر که هر عاقل، چو من دیوانه بود

در جهان، بس عاقل و فرزانه بود

عارفان، کاین مدعا را یافتند

گم شدند از خود، خدا را یافتند

من همی بینم جلال اندر جلال

تو چه می‌بینی، به جز وهم و خیال

من همی بینم بهشت اندر بهشت

تو چه می‌بینی، بغیر از خاک و خشت

چون سرشتم از گِل است، از نور نیست

گر گلم ریزند بر سر، دور نیست

گنجها بردم که ناید در حساب

ذره‌ها دیدم که گشته است آفتاب

🌹 عشقِ حق، در من شرار افروخته است

من چه میدانم که دستم سوخته است 🌹

چون مرا هجرش بخاکستر نشاند

گو بیفشان، هر که خاکستر فشاند

تو، همی اخلاص را خوانی جنون

چون توانی چاره کرد این درد، چون

از طبیبم گر چه می‌دادی نشان

من نمی‌بینم طبیبی در جهان

🎗 ️من چه دانم، کان طبیب اندر کجاست

میشناسم یک طبیب، آنهم خداست🎗 ️
دیدگاه ها (۲)

حیلت رها کن عاشقا؛٭٭٭٭٭٭حیلت رها کن عاشقا دیوانه شو دیوانه ش...

یک دهان خواهم به پهنای فلک ...

‌ای وصل تو آب زندگانیتدبیر خلاص ما تو دانیاز دیده برون مشو ک...

گفت ماهیخوار با ماهی ز دورکه چه میخواهی ازین دریای شورخردی و...

من مست و تو ديوانه ما را که برد خانه --- صد بار تو را گفتم ک...

گفت ماهیخوار با ماهی ز دورکه چه میخواهی ازین دریای شورخردی و...

#تفال_حضرت_حافظ بی مهر رخت روز مرا نور نماندستوز عمر مرا جز ...

محتسب در نیم شب جایی رسیددر بُن دیوار مستی خفته دیدگفت هی مس...

ای وصل تو آب زندگانیتدبیر خلاص ما تو دانیاز دیده برون مشو که...

مـــــــــــــولانـــــــــامن مست و تو ديوانه ما را که برد ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط