(30Part)
(30Part)
20 اکتبر 2029
ساعت6:16(عصر دنیایی شیاطین رستوران)
15 سال دروغ
}نمی دونم میفهمید یانه ! ولی کاملا احساس کردم بهم خیانت شده!}
درحالی که داشت رو به روی من لبخند میزدخون در رگ ها یم به سرعت حرکت میکرد احساس میکردم در حال سوختن در آتش خشم هستم دستمو مشت کردم اینقدر اعصابم به هم ریخته بود که هیچی رو هضم نمی کردم من خیلییییی خیلیی احساسات کنار جونگکوک یا بهتر بگم شاهزاده دورگه بروز دادم من اونو دوست خودم میدونستم ولی دیگه عمرا..نگاهی بهم میکنه منم نیشخندی میکنم دستی میزنم"عالی اصلا..بهت خوش میگذه دورغ گوی وفریب وخیانت؟" چشمان همیشه سیاهش به رنگ خون بودن وانگار تمام راز های زندگیمو میداند موهای سیاهش را بالا داده بود "خب لتیشیا ...خواستم تو بدونی من کیم! واین که امروز به خاطر این اینجا نیستم.. من میخوام من و تو همکار هم باشیم" دیگه اعصابم کار نکرد وزدم به سیم اخر فریاد زدم سیلی ای محکم به صورتش زدم میدانم او میتواند با یه حرکت من بچه را بکشد ولی اعصبانیتم این را درک نمی کند
+برو به جهنم ! فکر میکنی کی هستی؟! من که بازیچه دست تو نیستم!
_برم به جهنم؟
چشمان سرخش برق زد ولبخندی صدا دار کرد ونقاب رو روی زمین انداخت صدای مانند نجوای آرامش بخش بود"دارلینگ فکر کردی من از کجا اومدم؟"یهو یه تیکه از افسانه یادم اومد وانگار آرومم کرد شاهزاده دورگه تو چند سالگی تو جهنم بوده بعد دنیای شیاطین چون مادر انسانش اونو تو جهنم به دنیا آوره یه جورای ناراحت وآروم شدم واخم هام باز شد دستمو شل کردم روی صندلی رستوران نشست وبه من اشاره کرد بشینم غیر اردای نشستم دستانش را در هم گره کرد و با چشمای سرخش بهم نگاه کرد"یادته روز بارونی رو؟"منظورش اون روزیه که گریه کردم نکنه میخواد بهم بخنده؟ حرفش را با لحن جدی ای ادامه میدهد پس قضیه مسخره کردن نیست"من چند تا سوال ازت پرسیدم و بعدش فقط جواب مرگ مادرتو دادم میخوام یکی دیگم بهت بدم گفتم(تو کسی هستی که بی دلیل زمان رو برگردونده!) یادته؟منظورم زمان کودیکمهالبته اون موقعه تا 20 سالگی نفهمیدم تو از آینده اومده بودی سر همین اینقدر با مطمعنی میگی من ادم مشهوری میشم"لبخندی زد وبا لحن زمزمه وار وجدی ادامه داد"شیطان چشم بنفش نمی تونه راز زمان رو از من دور نگهه داره می دونی اون روزی که منو نجات دادی چه کار احمقانه ای کردی؟ تو تاج وتخت رو به دستام دادی لتیشیا!"چشمانم گشاد شد "کسی که اون موقع می خواست منو بکشه می دونست من شاهزاده دورگه هستم وقدرتم عصر کامل میشه ومیخواست از شرم خلاص شه ..."لبخندی میزند"بعد میدونی چی شد؟ یه دختر با چشمانیبنفش وموهایی قهوه ای زمان رو برگردوند وکاری کرد من از آینده با خبر شم" با حالتی معنا دار بهم نگاه کرد دستمو تو موهام کردم وکشیدم این باید یه خواب بد باشه من خودم تاج وتخت رو دادم دست جونگکوک! وایستا ...اون این حرف ها را میزند تا من رو اعصبانی وناراحت کنه!! لبخندی به پهنای صورتم میزنم وانگار از این واکنش من تعجب کرده "اوه شاهزاده دورگه الان از من چی میخواید؟"لبخندی مغرور میزند و میگوید"تو بهم مدیونی چون یه هدیه برات دارم! خیلی تلاش کردم تا به دستش بیارم تو به قیمت جونت هم نمی تونستی به دستش بیاری!"
+چی میگی؟
_بیا تو!
پوست بدنم یخ میزند دختری با لباس سفید زیبا کهه در پشتش کشیده می شد وموهایی طلایی که در کنار پشتش بود وچشمانی به رنگ دریا وبه زیبایی آسمان! الیزا!...
ادامه دارد!...
20 اکتبر 2029
ساعت6:16(عصر دنیایی شیاطین رستوران)
15 سال دروغ
}نمی دونم میفهمید یانه ! ولی کاملا احساس کردم بهم خیانت شده!}
درحالی که داشت رو به روی من لبخند میزدخون در رگ ها یم به سرعت حرکت میکرد احساس میکردم در حال سوختن در آتش خشم هستم دستمو مشت کردم اینقدر اعصابم به هم ریخته بود که هیچی رو هضم نمی کردم من خیلییییی خیلیی احساسات کنار جونگکوک یا بهتر بگم شاهزاده دورگه بروز دادم من اونو دوست خودم میدونستم ولی دیگه عمرا..نگاهی بهم میکنه منم نیشخندی میکنم دستی میزنم"عالی اصلا..بهت خوش میگذه دورغ گوی وفریب وخیانت؟" چشمان همیشه سیاهش به رنگ خون بودن وانگار تمام راز های زندگیمو میداند موهای سیاهش را بالا داده بود "خب لتیشیا ...خواستم تو بدونی من کیم! واین که امروز به خاطر این اینجا نیستم.. من میخوام من و تو همکار هم باشیم" دیگه اعصابم کار نکرد وزدم به سیم اخر فریاد زدم سیلی ای محکم به صورتش زدم میدانم او میتواند با یه حرکت من بچه را بکشد ولی اعصبانیتم این را درک نمی کند
+برو به جهنم ! فکر میکنی کی هستی؟! من که بازیچه دست تو نیستم!
_برم به جهنم؟
چشمان سرخش برق زد ولبخندی صدا دار کرد ونقاب رو روی زمین انداخت صدای مانند نجوای آرامش بخش بود"دارلینگ فکر کردی من از کجا اومدم؟"یهو یه تیکه از افسانه یادم اومد وانگار آرومم کرد شاهزاده دورگه تو چند سالگی تو جهنم بوده بعد دنیای شیاطین چون مادر انسانش اونو تو جهنم به دنیا آوره یه جورای ناراحت وآروم شدم واخم هام باز شد دستمو شل کردم روی صندلی رستوران نشست وبه من اشاره کرد بشینم غیر اردای نشستم دستانش را در هم گره کرد و با چشمای سرخش بهم نگاه کرد"یادته روز بارونی رو؟"منظورش اون روزیه که گریه کردم نکنه میخواد بهم بخنده؟ حرفش را با لحن جدی ای ادامه میدهد پس قضیه مسخره کردن نیست"من چند تا سوال ازت پرسیدم و بعدش فقط جواب مرگ مادرتو دادم میخوام یکی دیگم بهت بدم گفتم(تو کسی هستی که بی دلیل زمان رو برگردونده!) یادته؟منظورم زمان کودیکمهالبته اون موقعه تا 20 سالگی نفهمیدم تو از آینده اومده بودی سر همین اینقدر با مطمعنی میگی من ادم مشهوری میشم"لبخندی زد وبا لحن زمزمه وار وجدی ادامه داد"شیطان چشم بنفش نمی تونه راز زمان رو از من دور نگهه داره می دونی اون روزی که منو نجات دادی چه کار احمقانه ای کردی؟ تو تاج وتخت رو به دستام دادی لتیشیا!"چشمانم گشاد شد "کسی که اون موقع می خواست منو بکشه می دونست من شاهزاده دورگه هستم وقدرتم عصر کامل میشه ومیخواست از شرم خلاص شه ..."لبخندی میزند"بعد میدونی چی شد؟ یه دختر با چشمانیبنفش وموهایی قهوه ای زمان رو برگردوند وکاری کرد من از آینده با خبر شم" با حالتی معنا دار بهم نگاه کرد دستمو تو موهام کردم وکشیدم این باید یه خواب بد باشه من خودم تاج وتخت رو دادم دست جونگکوک! وایستا ...اون این حرف ها را میزند تا من رو اعصبانی وناراحت کنه!! لبخندی به پهنای صورتم میزنم وانگار از این واکنش من تعجب کرده "اوه شاهزاده دورگه الان از من چی میخواید؟"لبخندی مغرور میزند و میگوید"تو بهم مدیونی چون یه هدیه برات دارم! خیلی تلاش کردم تا به دستش بیارم تو به قیمت جونت هم نمی تونستی به دستش بیاری!"
+چی میگی؟
_بیا تو!
پوست بدنم یخ میزند دختری با لباس سفید زیبا کهه در پشتش کشیده می شد وموهایی طلایی که در کنار پشتش بود وچشمانی به رنگ دریا وبه زیبایی آسمان! الیزا!...
ادامه دارد!...
- ۲۳.۷k
- ۲۵ اردیبهشت ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط