پسره رفت پیش خالکوب و گفت؛

پسره رفت پیش خالکوب و گفت؛
این اسم دخترو که خالکوبی کردمو پاک کن و این اسمو بجاش بنویس!
خالکوب گفت؛ عشقت بوده که درد خالکوبی رو تحمل کردی؟
گفت ؛ اره!!
پرسید ؛ پس چرا پاکش کنم؟
گفت؛دیروز ازدواج کرد، از پشت در دفترخونه گوش میدادم که فهمیدم اسمشو عوضی گفته بهم، اسم واقعیشو بنویس ! (:
دیدگاه ها (۴)

ا/ت صبح روز بعد، زودتر از همیشه خودش را به دفتر روابط بین‌ال...

ممنون که میخونین این داستان واقعی نیست

Part 14

چند پارتی جیمین پارت هشتم

مهمونی خطرناکپارت=16ویو جونگ کوک:راستش اصلا حس خوبی به ته هو...

𝑻𝒆𝒎𝒑𝒕𝒂𝒕𝒊𝒐𝒏 𝒂𝒏𝒅 𝒔𝒉𝒂𝒅𝒐𝒘سایـہ و وسوسـہ𝐏𝐚𝐫𝐭 7۹از اتاق خارج شدن ک...

📚 داستان | سهمی که از عشق نداشتدیروز، بلورخانم، همسر احمدآقا...

سناریو مایکی{جنگل چشمات}مدیر : حالا که اینطوریه اینارو ببین ...

part 4+... در نتیجه، می‌تونیم زمان‌بندی رو تا حدود یک هفته ج...

پسر رفت پیش خالکوب و گفت؛ این اسم دخترو که خالکوبی کردمو پاک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط