عشق ممنوعه

پارت نه


صدای هق هق اینوکو بلند شد
اینوکو: ایییی هق هق بالم هق هق 😭
باکوگو سریع رفت پایین تخت رو نگاه کرد دید از بال اینوکو داره خون میاد و پای شکسته اش تاب خورده
باکوگو: اینوکو !
ترسید و خواست بره بغلش کن که اینوکو زد زیر خنده
اینوکو :وای خدا قیافت دیدنیه 🤣🤣
باکوگو عصبانی : خفه شو نفله
سریع گیاه های درمانگر اینوکو دور بال زخمیش رو گرفتن و یهو گچ پاش شکست و گیاه های درمانگر دورش که زیر گچ بودن نمایان شدن
اینوکو : دیروز فقط اون شیطان انرژیم رو بلعید وگرنه میتونم خودمو درمان کنم
باکوگو اینوکو رو بغل کرد و نشوند روی پاش و بوسیدش
باکوگو: بیشتر مراقب خودت باش الهه کوچولو
اینوکو‌: باشه
یهو گوشی باکوگو زنگ خورد
باکوگو جواب داد
باکوگو الو ! سلام ، ها چه مرگته ؟ باشه باشه ، میام ، یه نفر دیگه هم سورپرایزی میارم
اینوکو: کجا میخوای بری
باکوگو: جایی دعوت شدم تو هم میای
اینوکو‌: من ؟!......
باکوگو:اره امروز نمیرم سر کار میریم خرید میکنیم
اینوکو : من میمونم خونه
باکوگو: نشنیدی گفتم باهم میریم
اینوکو : من علاقه ای به خرید ندارم
باکوگو: تو غلط کردی لباست رو عوض کن من میرم صبحانه درست کنم بعد باهم میریم
اینوکو : هوف باشه
باکوگو رفت پایین و رفت توی آشپزخونه و شروع کرد به دریت کردن صبحانه اینوکو هم داشت لباس می‌پوشید که یه لحظه با لباس زیر نشست البته بدون لباس زیر بالایی روی تخت
باکوگو غافل از اینکه اینوکو هنوز لباس عوض نکرده در رو باز کرد
باکوگو: بیا پایین.........
هردو چشم تو چشم شدن و باکوگو در رو بست و نفس نفس میزد
اینوکو فقط خشکش زده بود
باکوگو با خودش گفت: چه هیکلی داره دوست دارم زود تر مال خودم کنمش
باکوگو: زود باش بیا
اینوکو س
ریع لباس پوشید و رفت و با باکوگو رفتند پایین
باکوگو دستش رو دور کمر اینوکو حلقه کرد و دستش رو یواش برد زیر شلوارش
اینوکو : چ ... چ ... چکار میکنی
باکوگودستش رو کشید
باکوگو: ببخشید بدت میاد ؟
اینوکو: نه
اینوکو رفت توی بغل باکوگو دست هاش رو گذاشت روی تخت سینه ی باکوگو و با چشم های نازش بهش خیره شد
باکوگو:خیلی کوچولوعی
اینوکو : خیلی بزرگی
همدیگه رو بوسیدن
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
گزارش نکنید 🥺
دیدگاه ها (۱۸)

پارت هیفدهم🧡💚قلبی که به تو تعلق داره باکودکو <فردا صبح> (ای...

او به ارامی دستش را دور شونه ی دکو انداخت و اون را به سمت خو...

رمان سوم پارت چهار دهم ࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚>> داخل ات...

ادامهدامیان از ترسش سریع درو باز کرد بدو بدو رفت سمت اتاق در...

رمان : یک قدم تا توپارت۴:ا.ت نتونست حرفش رو ادامه بده چون......

عشقی حقیقی

part five ::🪻🛐🪻🛐🪻🛐🪻🛐🪻🛐🪻🛐🪻🛐🪻🛐🪻🛐🪻🛐🪻🛐که یهو مایکی از پشت ا.ت رو...

گل خونی پارت 52داشت کمربند جونگکوک در میاورد بعد هم کمربند خ...

چند پارتی ــــــــــــ♥️ـــــــــــــوقتی پریودی و حالت بدهـ...

برده عمارت جئون

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط