۳-از بچگی دوستت داشتم🪼🩵
با عصبانیت بهش نگاه کردم
یوری: ساکت شو!!! دیگه نمیخوام تو رو نزدیک خودم یا دکو ببینم، باکوگو!
بدن پسرک یخ میزند و احساس میکند میخواهد گریه کند. اون نمیخواست به یوری صدمه بزنه... یوری یهو پرید جلوی او...او نمیخواست
کاچان: من...من نمیخواستم...یوری، لطفا
دست دکو را میگیرم، با اینکه پهلویم درد میکرد ولی تمام توانم را گذاشت تا از انجا دور شوم.
میدانستم کاچان این کار را از عمد نکرد ولی او میخواست به دکو اسیب برسونه...
دکو: ببخشید...
وایمیستم. چرا دکو داشت معذرت خواهی میکرد؟ تقصیر دکو نبود که
دکو: بخواطر من دوستیه تو و کاچان بهم خورد
با تعجب بهش نگاه میکنم و بعد لبخند کوچکی میزنم
-اشکالی نداره، این تقصیر تو نبود
پسرک اشک هایش را پاک میکند
دکو: اگه کوسه داشتم...اگه قوی بودم...
-این حرف رو نزن. تو قوی هستی حالا بیا بریم
*پایان فلش بک*
باکوگو:یو...یوری؟
با غم بهم نگاه میکند
باکوگو:خودتی؟ درسته؟
نگاهی بهش میندازم ، چشمام داشتن میلرزیدن ولی چرا؟ من...من ترسیده بودم؟ اما چرا باید بترسم؟
به نفس نفس افتاده بود...اصلا اماده نبود دوباره با کاتسوکی روبه رو بشم...من...من آماده نیستم
باکوگو: ح...حالت خوبه؟ چت شده؟
دستش را به سمت دراز میکند ولی سریع عقب میروم و فرار میکنم
چرا داشتم فرار میکردم؟ خودمم هم نمیدونم ولی دلم نمیخواست اونجا بمونم... با تمام سرعتم به سمت نامعلومی میدویدم
تا وقتی که خسته شدم و با نگرانی به پشت سرم نگاه میکنم
نفس عمیقی میکشم و از اینکه دنبالم نیومده بود خیالم راحت شد
به اطراف نگاه میکنم. آه، لعنتی خیلی از مدرسه دورم به ساعت گوشیم نگاه میکنم. وای! نه نه نه نه! ساعت ۶:۴۵ دقیقه است! نباید دیر کنم! اونم بعد از دو هفته که تازه دارم میرم مدرسه!
با اینکه از دویدن نفسی در سینه ام نداشتم ولی دوباره شروع به دویدن کردم و هی به ساعت نگاه میکردم
داره دیرم میشه!!!!
یوری: ساکت شو!!! دیگه نمیخوام تو رو نزدیک خودم یا دکو ببینم، باکوگو!
بدن پسرک یخ میزند و احساس میکند میخواهد گریه کند. اون نمیخواست به یوری صدمه بزنه... یوری یهو پرید جلوی او...او نمیخواست
کاچان: من...من نمیخواستم...یوری، لطفا
دست دکو را میگیرم، با اینکه پهلویم درد میکرد ولی تمام توانم را گذاشت تا از انجا دور شوم.
میدانستم کاچان این کار را از عمد نکرد ولی او میخواست به دکو اسیب برسونه...
دکو: ببخشید...
وایمیستم. چرا دکو داشت معذرت خواهی میکرد؟ تقصیر دکو نبود که
دکو: بخواطر من دوستیه تو و کاچان بهم خورد
با تعجب بهش نگاه میکنم و بعد لبخند کوچکی میزنم
-اشکالی نداره، این تقصیر تو نبود
پسرک اشک هایش را پاک میکند
دکو: اگه کوسه داشتم...اگه قوی بودم...
-این حرف رو نزن. تو قوی هستی حالا بیا بریم
*پایان فلش بک*
باکوگو:یو...یوری؟
با غم بهم نگاه میکند
باکوگو:خودتی؟ درسته؟
نگاهی بهش میندازم ، چشمام داشتن میلرزیدن ولی چرا؟ من...من ترسیده بودم؟ اما چرا باید بترسم؟
به نفس نفس افتاده بود...اصلا اماده نبود دوباره با کاتسوکی روبه رو بشم...من...من آماده نیستم
باکوگو: ح...حالت خوبه؟ چت شده؟
دستش را به سمت دراز میکند ولی سریع عقب میروم و فرار میکنم
چرا داشتم فرار میکردم؟ خودمم هم نمیدونم ولی دلم نمیخواست اونجا بمونم... با تمام سرعتم به سمت نامعلومی میدویدم
تا وقتی که خسته شدم و با نگرانی به پشت سرم نگاه میکنم
نفس عمیقی میکشم و از اینکه دنبالم نیومده بود خیالم راحت شد
به اطراف نگاه میکنم. آه، لعنتی خیلی از مدرسه دورم به ساعت گوشیم نگاه میکنم. وای! نه نه نه نه! ساعت ۶:۴۵ دقیقه است! نباید دیر کنم! اونم بعد از دو هفته که تازه دارم میرم مدرسه!
با اینکه از دویدن نفسی در سینه ام نداشتم ولی دوباره شروع به دویدن کردم و هی به ساعت نگاه میکردم
داره دیرم میشه!!!!
- ۱.۲k
- ۲۹ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط