دفترچه زندگی
فصل ۱ پارت ۲
در باز شد و یکی از ماموران گارد ویژه و امنیت وارد شد و بعد از تعظیم کوتاه گفت " ببخشید قربان! پسرتون اومدن آقای یاگامی" و بعد پسری با اعتماد به نفس بالا و ظاهری جذاب وارد دفتر شد. موهای صاف و قهوه ای رنگ و چشمای خماری داشت. اون هم به جای کت و شلوار یا فرم مخصوص یک هودی سیاه و یه کاپشن چرم همراه یه شلوار تقریبا گشاد ساده پوشیده بود. دستاش دو جیب کاپشنش بود و سرش رو بالا گرفته بود. به سمت جمع اومد روی صندلی تک نفره رو به روی ریوزاکی نشست. لبخندی ساده و مظلوم روی لبش شکل گرفت و بدون حرفی منتظر موند تا بقیه ادامه بدن. مامور با احترام از اتاق بیرون رفت و در رو بست.
ریوزاکی نگاهی به او انداخت و گفت" لایت یاگامی ، پسر آقای یاگامی هستن که به خاطر هوش بالا با ما همکاری میکنه"
آکا تنها عضو جدید بود و برای همین ریوزاکی جلوی همه لایت رو معرفی کرد. آکا نگاهی به لایت انداخت و در یک ثانیه به هم خیره شدن که دختر نگاهشو دزدید و با آرامش به ریوزاکی مجدد خیره شد.
حدود ۱۵ بعد از جلسه واتاری به همه اعضا در اتاق که جزو ماموران بودن کمربند های مخصوص داد تا با لمس سگگ اون دوربین و میکروفن به بخش امنیت اتاق ریوزاکی وصل بشه.
بعد از پایان جلسه و فعال کمربند ها همه از اتاق بیرون رفتن و آکا در آستانه در وایساد. رو به ریوزاکی گفت " اگه همینجور به خوردن شیرینی ادامه بدی دلت رو میزنه"
این جمله با نگاه و لحنی مهربانانه بیان شد که برای دختری با شخصیت آکا کاملا غیر عادی بود. واتاری از گوشه چشم به ریوزاکی و دختر نگاه میکرد . ریوزاکی دست از خوردش شکلاتش برداشت و اول با ظرف خالی کیک که کل جلسه مشغول خوردن آن بود و بعد به آکا نگاه کرد و با کمی تعجب گفت " چیزی که دوست داشته باشم دلم رو نمیزنه"
دختر لبخند ملیحی و واقعی ای زد و کمی تپش قلب گرفت که به راحتی برای L قابل تشخیص بود اما چیزی نگفت. بعد از ادای احترام او از اتاق بیرون اومد و به سمت آسانسور رفت.
کمی بعد از در خروجی سازمان به سمت بیرون قدم برداشت که متوجه برخورد قطرات بارون با صورتش شد.
یک قدم به عقب برگشت و سقف سازمان مانع خیس شدن موهای دختر میشد. لایت در گوشه ای دیگر نزدیک در خروجی سازمان همراه چتر مشکی رنگش وایساده بود. به آکا نگاه کرد اما ایننگاه کمیفرق میکرد. خبری از نفرت یا رقابت در اون دیده نمیشد. چشماش،انگار داشت برق میزد.
به سمت آکا قدم برداشت و وقتی نزدیک شد چتر رو باز کرد و بالای سر دوتاشون گرفت اما میشه گفت حدود ۲/۳ چتر سمت دختر بود. با لبخندی گرم و لحنی موأدبانه گفت" بارون ممکنه شدت بگیره "
آکا به لایت خیره شد و بعد نگاهی کوتاه به چتر انداخت و لب زد" مسیرمون ممکنه متفاوت باشه" لایت در همون حالت جواب داد" تا خونه همراهیت میکنم" برای دیدار اول شاید قدمی بیش از حد بزرگ و یا پر ریسک و نا امن به نظر میومد اما چیزی در وجود دو نفر بود که باعث میشد بخوان این کار رو انجام بدن.
شروع به قدم زدن کردن و در خیابون های خلوت و بارونی توکیو قدم میزدن.
لایت کل مدت لبخندی مصنوعی و مظلومانه بر لب داشت اما گه گاهی به دختر نگاه های ریزی میکرد و دوباره بر مسیر متمرکز میشد. دختر هم با آرامش ت آگاهی کامل همراهی میکرد.
در طول مسیر ابتدا هر دو ساکت بودن تا دختر شروع کرد . " چند سالته؟" لایت در حالی که به جلو خیره بود با لبخند جواب داد " ۱۸ " دختر سکوت کرد که او ادامه داد" اما به تو میخوره از من کوچیک تر باشی " و به او خیره شد. به خاطر اختلاف قدی سرش کمی به سمت پایین خم بود. آکا با لحنی معمولی گفت " ۲۰ سالمه " پسر کمیمتعجب شد اما تغیری در لحنش ایجاد نشد " واقعا؟ به عنوان کسی که از من بزرگتره واقعا سرزنده به نظر میرسی....و شجاع" این بخش آخر کلمه ی
< شجاع > لایق ساعت ها فکر بود. اکثرا از دختر زیاد تعریف نمیشه. چون ساکته و دوستی نداره و بین افرادی که باهاشون تو یه دانشگاه درس میخونه خیلی محبوب نیست این تعریف جدید بود. آکا به او خیره شد و تن صداش کمی مهربون تر شد " من یکی از اعضای مهم پرونده هستم . معلومه که باید شجاع باشم" پسر جواب داد" درسته. هستی" در ذهن لایت جملاتی از جنس حقیقت رد و بدل و ارزیابی میشد. اون راست میگفت اما حقیقت رو کامل بیاننمیگرد. کاملا مشخص بود که آکا هیچ استعداد و اعتماد به نفسی برای صحبت کردن نداره . البته برای کارش مجبور هم نیست. لایت کاملا این رو درک کرد.
صدای وحشتناکی بحثشون رو متوقف کرد...
حمایت بچه ها؟
در باز شد و یکی از ماموران گارد ویژه و امنیت وارد شد و بعد از تعظیم کوتاه گفت " ببخشید قربان! پسرتون اومدن آقای یاگامی" و بعد پسری با اعتماد به نفس بالا و ظاهری جذاب وارد دفتر شد. موهای صاف و قهوه ای رنگ و چشمای خماری داشت. اون هم به جای کت و شلوار یا فرم مخصوص یک هودی سیاه و یه کاپشن چرم همراه یه شلوار تقریبا گشاد ساده پوشیده بود. دستاش دو جیب کاپشنش بود و سرش رو بالا گرفته بود. به سمت جمع اومد روی صندلی تک نفره رو به روی ریوزاکی نشست. لبخندی ساده و مظلوم روی لبش شکل گرفت و بدون حرفی منتظر موند تا بقیه ادامه بدن. مامور با احترام از اتاق بیرون رفت و در رو بست.
ریوزاکی نگاهی به او انداخت و گفت" لایت یاگامی ، پسر آقای یاگامی هستن که به خاطر هوش بالا با ما همکاری میکنه"
آکا تنها عضو جدید بود و برای همین ریوزاکی جلوی همه لایت رو معرفی کرد. آکا نگاهی به لایت انداخت و در یک ثانیه به هم خیره شدن که دختر نگاهشو دزدید و با آرامش به ریوزاکی مجدد خیره شد.
حدود ۱۵ بعد از جلسه واتاری به همه اعضا در اتاق که جزو ماموران بودن کمربند های مخصوص داد تا با لمس سگگ اون دوربین و میکروفن به بخش امنیت اتاق ریوزاکی وصل بشه.
بعد از پایان جلسه و فعال کمربند ها همه از اتاق بیرون رفتن و آکا در آستانه در وایساد. رو به ریوزاکی گفت " اگه همینجور به خوردن شیرینی ادامه بدی دلت رو میزنه"
این جمله با نگاه و لحنی مهربانانه بیان شد که برای دختری با شخصیت آکا کاملا غیر عادی بود. واتاری از گوشه چشم به ریوزاکی و دختر نگاه میکرد . ریوزاکی دست از خوردش شکلاتش برداشت و اول با ظرف خالی کیک که کل جلسه مشغول خوردن آن بود و بعد به آکا نگاه کرد و با کمی تعجب گفت " چیزی که دوست داشته باشم دلم رو نمیزنه"
دختر لبخند ملیحی و واقعی ای زد و کمی تپش قلب گرفت که به راحتی برای L قابل تشخیص بود اما چیزی نگفت. بعد از ادای احترام او از اتاق بیرون اومد و به سمت آسانسور رفت.
کمی بعد از در خروجی سازمان به سمت بیرون قدم برداشت که متوجه برخورد قطرات بارون با صورتش شد.
یک قدم به عقب برگشت و سقف سازمان مانع خیس شدن موهای دختر میشد. لایت در گوشه ای دیگر نزدیک در خروجی سازمان همراه چتر مشکی رنگش وایساده بود. به آکا نگاه کرد اما ایننگاه کمیفرق میکرد. خبری از نفرت یا رقابت در اون دیده نمیشد. چشماش،انگار داشت برق میزد.
به سمت آکا قدم برداشت و وقتی نزدیک شد چتر رو باز کرد و بالای سر دوتاشون گرفت اما میشه گفت حدود ۲/۳ چتر سمت دختر بود. با لبخندی گرم و لحنی موأدبانه گفت" بارون ممکنه شدت بگیره "
آکا به لایت خیره شد و بعد نگاهی کوتاه به چتر انداخت و لب زد" مسیرمون ممکنه متفاوت باشه" لایت در همون حالت جواب داد" تا خونه همراهیت میکنم" برای دیدار اول شاید قدمی بیش از حد بزرگ و یا پر ریسک و نا امن به نظر میومد اما چیزی در وجود دو نفر بود که باعث میشد بخوان این کار رو انجام بدن.
شروع به قدم زدن کردن و در خیابون های خلوت و بارونی توکیو قدم میزدن.
لایت کل مدت لبخندی مصنوعی و مظلومانه بر لب داشت اما گه گاهی به دختر نگاه های ریزی میکرد و دوباره بر مسیر متمرکز میشد. دختر هم با آرامش ت آگاهی کامل همراهی میکرد.
در طول مسیر ابتدا هر دو ساکت بودن تا دختر شروع کرد . " چند سالته؟" لایت در حالی که به جلو خیره بود با لبخند جواب داد " ۱۸ " دختر سکوت کرد که او ادامه داد" اما به تو میخوره از من کوچیک تر باشی " و به او خیره شد. به خاطر اختلاف قدی سرش کمی به سمت پایین خم بود. آکا با لحنی معمولی گفت " ۲۰ سالمه " پسر کمیمتعجب شد اما تغیری در لحنش ایجاد نشد " واقعا؟ به عنوان کسی که از من بزرگتره واقعا سرزنده به نظر میرسی....و شجاع" این بخش آخر کلمه ی
< شجاع > لایق ساعت ها فکر بود. اکثرا از دختر زیاد تعریف نمیشه. چون ساکته و دوستی نداره و بین افرادی که باهاشون تو یه دانشگاه درس میخونه خیلی محبوب نیست این تعریف جدید بود. آکا به او خیره شد و تن صداش کمی مهربون تر شد " من یکی از اعضای مهم پرونده هستم . معلومه که باید شجاع باشم" پسر جواب داد" درسته. هستی" در ذهن لایت جملاتی از جنس حقیقت رد و بدل و ارزیابی میشد. اون راست میگفت اما حقیقت رو کامل بیاننمیگرد. کاملا مشخص بود که آکا هیچ استعداد و اعتماد به نفسی برای صحبت کردن نداره . البته برای کارش مجبور هم نیست. لایت کاملا این رو درک کرد.
صدای وحشتناکی بحثشون رو متوقف کرد...
حمایت بچه ها؟
- ۱۳.۷k
- ۱۳ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط