{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

می توانی بروی قصه و رویا بشوی

می توانی بروی قصه و رویا بشوی

راهی دورترین نقطه ی دنیا بشوی

ساده نگذشتم از این عشق ، خودت می دانی

من زمینگیر شدم تا تو ، مبادا بشوی

آی ! مثل خوره این فکر عذابم می داد ؛

چوب ما را بخوری ، ورد زبان ها بشوی

من و تو مثل دو تا رود موازی بودیم

من که مرداب شدم ، کاش تو دریا بشوی

دانه ی برفی و آنقدر ظریفی که فقط

باید از این طرف شیشه تماشا بشوی

گره ی عشق تو را هیچ کسی باز نکرد

تو خودت خواسته بودی که معما بشوی

در جهانی که پر از وامق و مجنون شده است

می توانی عذرا باشی، لیلا بشوی

می توانی فقط از زاویه ی یک لبخند

در دل سنگ ترین آدم ها جا بشوی

بعد از این، مرگ نفس های مرا می شمرد

فقط از این نگرانم که تو تنها بشوی

دیدگاه ها (۵)

*آن شعله که از ديدنت افتاد به جانمآتش زده بر جسم و تن و روح ...

فراتر از خویش

استی: سلام، جونگین اوپا، من دانشجوی پزشکی‌ام، مواظب باش و به...

«تولدت مبارک عزیزترینم. دلم می‌خواست امروز به جای نوشتن این ...

«تولدت مبارک عزیزترینم. دلم می‌خواست امروز به جای نوشتن این ...

.این متن را باید طلا گرف"خانه پدر و مادر"بعد از خانه خدا،تنه...

پارت: 30 (بخش2) **زاویه دید: زین**میسون حتی یه میلی‌متر هم ن...

پارت: 4 (بخش1) **زاویه دید: زین**نورِ آبی‌رنگ و زننده‌ی صفحه...

پارت پنجم: تله‌یِ سادیسمیداشتم دستِ دختربچه رو توی دستم نگه ...

پارت: 13 (بخش2) **زاویه دید: زین**«مشارکت؟» پدرم کارد و چنگا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط