عمارت اون مافیای ترسناک. پارت۶
عمارت اون مافیای ترسناک پارت ۶
ات ویو:
وقتی یونا نظرش رو گفت خیلی خوشحال شدم همه چی توش برنامه ریزی شده بود مثل همیشه یونا جونم کارمون رو راه انداخت الکی نیست یه شرکت معروف قبول کرده یونا کار کنه اونجا.
یونا: خب نظرتون؟
ات و یول: پرفکت مث همیشه👌
یونا: میدونم من خیلی پرفکتم😎😎😎
خب حالا ات الان ساعت ۱۱ صبحه یا حالا ظهره خب خب یول تو برو شرکت و منو ات هم میریم عمارت سیاه ☠️💀
یول: کجا کجا؟ عمارت سیاه☠️💀 کجاست دیگه؟؟
یونا: اسکل به عمارتی که من توش کار میکردم میگن عمارت سیاه نمیدونم رئیس یا حالا صاحب عمارت چیکار میکنه و شغلش چیه اما خیلی آدم حسابی هست درس خونده و خیلی پولداره رتبه ی یک پولدار تو جهان رو داره
ات: واو پشمام
یول: واو برگام
یونا : منم بگم ، واو پرام
یونا:خب جمع کنید این کار ها رو دیر میشه ات بدو بریم بای یول
ات:وایسا چیشد؟ باش بای یول
ات ویو :
با یونا رفتیم سمت ماشینش سوار شدیم و به سمت عمارت سیاه رفتیم
خوشگل خانم ویو😂:
ات و یونا پیاده شدن و ات عملا غش کرد با دیدن عمارت(عمارت رو میزارم)
یونا: بریم سمت اتاق{《 پ》《 ج 》《ج》}
ات:این یعنی چی دیگه [ پ ، ج ، ج ]
یونا: پولدار جذاب جهان
ات: واو پشمام
یونا: وای پرام
یونا: خب کافیه بریم تو
ات ویو:
یونا در زد زن میانسالی مثلا ۴۷ یا ۴۸ سالی در را باز کرد به نظر مهربون ولی سخت گیر و مرتب میومد .
یونا: سلام اجوما جونم ( بغل کردن همون)
اجوما : سلام دخترم ، جای خودت کسی رو آوردی
ات تو دلش: پس باهوش و نکته بین هم هس
ات: سلام خانم ، من ات هستم ، ژارلی ات
اجوما: کره ای نیستی؟
ات : نه خانم ، پدر من مال انگلیس بوده ولی در کره بزرگ شده و مادرم هم اهل کره ، پدرم در تصادف فوت شده و مادر زنده هستند .
اجوما با لبخند مادرانه : نیازی نیست انقدر رسمی باید بهم بگو اجوما و باهام راحت صحبت کن هرچی نباشه از الان دوستیم ( زد به شونه ی ات ، دوستانه ها)
ات در دلش: خیلی مهربونید اجوما
اجوما: بریم تو ، ات جان بیا باهم بریم پیش ارباب و یونا تو هم برو تو آشپز خونه منتظر من باش البته ات درسته من میام ولی باید تنها بری صحبت کنی من برای چند ثانیه میگم خدمتکاری فقط .
ات: چرا اجوما باهام بیا من استرس میگیرم.
اجوما: نترس دختر ترس نداره ارباب خیلی سرد و بداخلاقه اونم به خاطر اینکه که قبلا دختری با خیانت بهش و هرزه بودن بعد این ارباب کاملا عاشقش شد ولش کرد و بهش خیانت کرد سرد شده اون قلب مهمونی داره خیلی خودش خواسته سرد باشه با همه .
[ات وقتی تو دلش حرف میکنه/ علامت تعجب ! / رو میزارم]
! چقدر سختی کشیده الاهی
اجوما هب دخترم بیا بریم اتاق ارباب
شرط :
لایک و کامنت زیاد باشه حداقل بیشتر از ۱۰ تا ، کامنت خود همون ۱۰ ولی لایک بیشتر باشه ادمونتون خیلی بیشتر خوشحال میشه 🪽🤍🌸
عکس عمارت رو میزارم تو پارت بعد و اینکه من هر کاری کردم نتونستم دوباره استوری بزارم و از بعضی ها تشکر کنم واسه همین اسلاید دو و سه از اون ها تشکر میشه و اسلاید چهار عکس یکی از اعضا گذاشته میشه و امروز میخوام سه وار باحال انجام بدیم الان ساعت ۱۳:۴۰ دقیقه هستش تا ساعت ۱۰ شب وقت میدم آلام ۶۴ نفریم هر چقدر اضافه شدیم پارت میزارم من تا پارت ۲۱ رو نوشتم.
ات ویو:
وقتی یونا نظرش رو گفت خیلی خوشحال شدم همه چی توش برنامه ریزی شده بود مثل همیشه یونا جونم کارمون رو راه انداخت الکی نیست یه شرکت معروف قبول کرده یونا کار کنه اونجا.
یونا: خب نظرتون؟
ات و یول: پرفکت مث همیشه👌
یونا: میدونم من خیلی پرفکتم😎😎😎
خب حالا ات الان ساعت ۱۱ صبحه یا حالا ظهره خب خب یول تو برو شرکت و منو ات هم میریم عمارت سیاه ☠️💀
یول: کجا کجا؟ عمارت سیاه☠️💀 کجاست دیگه؟؟
یونا: اسکل به عمارتی که من توش کار میکردم میگن عمارت سیاه نمیدونم رئیس یا حالا صاحب عمارت چیکار میکنه و شغلش چیه اما خیلی آدم حسابی هست درس خونده و خیلی پولداره رتبه ی یک پولدار تو جهان رو داره
ات: واو پشمام
یول: واو برگام
یونا : منم بگم ، واو پرام
یونا:خب جمع کنید این کار ها رو دیر میشه ات بدو بریم بای یول
ات:وایسا چیشد؟ باش بای یول
ات ویو :
با یونا رفتیم سمت ماشینش سوار شدیم و به سمت عمارت سیاه رفتیم
خوشگل خانم ویو😂:
ات و یونا پیاده شدن و ات عملا غش کرد با دیدن عمارت(عمارت رو میزارم)
یونا: بریم سمت اتاق{《 پ》《 ج 》《ج》}
ات:این یعنی چی دیگه [ پ ، ج ، ج ]
یونا: پولدار جذاب جهان
ات: واو پشمام
یونا: وای پرام
یونا: خب کافیه بریم تو
ات ویو:
یونا در زد زن میانسالی مثلا ۴۷ یا ۴۸ سالی در را باز کرد به نظر مهربون ولی سخت گیر و مرتب میومد .
یونا: سلام اجوما جونم ( بغل کردن همون)
اجوما : سلام دخترم ، جای خودت کسی رو آوردی
ات تو دلش: پس باهوش و نکته بین هم هس
ات: سلام خانم ، من ات هستم ، ژارلی ات
اجوما: کره ای نیستی؟
ات : نه خانم ، پدر من مال انگلیس بوده ولی در کره بزرگ شده و مادرم هم اهل کره ، پدرم در تصادف فوت شده و مادر زنده هستند .
اجوما با لبخند مادرانه : نیازی نیست انقدر رسمی باید بهم بگو اجوما و باهام راحت صحبت کن هرچی نباشه از الان دوستیم ( زد به شونه ی ات ، دوستانه ها)
ات در دلش: خیلی مهربونید اجوما
اجوما: بریم تو ، ات جان بیا باهم بریم پیش ارباب و یونا تو هم برو تو آشپز خونه منتظر من باش البته ات درسته من میام ولی باید تنها بری صحبت کنی من برای چند ثانیه میگم خدمتکاری فقط .
ات: چرا اجوما باهام بیا من استرس میگیرم.
اجوما: نترس دختر ترس نداره ارباب خیلی سرد و بداخلاقه اونم به خاطر اینکه که قبلا دختری با خیانت بهش و هرزه بودن بعد این ارباب کاملا عاشقش شد ولش کرد و بهش خیانت کرد سرد شده اون قلب مهمونی داره خیلی خودش خواسته سرد باشه با همه .
[ات وقتی تو دلش حرف میکنه/ علامت تعجب ! / رو میزارم]
! چقدر سختی کشیده الاهی
اجوما هب دخترم بیا بریم اتاق ارباب
شرط :
لایک و کامنت زیاد باشه حداقل بیشتر از ۱۰ تا ، کامنت خود همون ۱۰ ولی لایک بیشتر باشه ادمونتون خیلی بیشتر خوشحال میشه 🪽🤍🌸
عکس عمارت رو میزارم تو پارت بعد و اینکه من هر کاری کردم نتونستم دوباره استوری بزارم و از بعضی ها تشکر کنم واسه همین اسلاید دو و سه از اون ها تشکر میشه و اسلاید چهار عکس یکی از اعضا گذاشته میشه و امروز میخوام سه وار باحال انجام بدیم الان ساعت ۱۳:۴۰ دقیقه هستش تا ساعت ۱۰ شب وقت میدم آلام ۶۴ نفریم هر چقدر اضافه شدیم پارت میزارم من تا پارت ۲۱ رو نوشتم.
- ۹.۸k
- ۲۰ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط