رمان آغوشی از جنس خطر پارت دهم ۱۰
آغوشی.از.جنس.خطر.💋💀 پارت¹⁰
روژین: کنار تخت ایستاده بودم و هر چند ثانیه یکبار به دستگاه نگاه میکردم. کایا دوباره بیهوش شده بود و نفسهای آروم و منظمی میکشید. کنان هم اون طرف تخت ایستاده بود و با نگرانی نگاهش میکرد. چند لحظه سکوت بینمون بود تا اینکه کنان آروم گفت:
زنده میمونه؟ نگاهم رو از دستگاه گرفتم و بهش خیره شدم. اگه مراقبتهایی که گفتم انجام بشه، شانسش خوبه. یعنی چی «شانسش»؟ یعنی هنوز نمیتونم با قطعیت چیزی بگم. خون زیادی از دست داده و بدنش ضعیفه. کنان نفسش رو با کلافگی بیرون داد و دستش رو روی موهاش کشید. اگه اون بمیره... حرفش رو نصفه گذاشت. اگه اون بمیره چی؟ کنان چیزی نگفت. فقط نگاهش رو از من گرفت. همین رفتارش بیشتر از هر جوابی کنجکاوم کرد. تو خیلی نگرانشی. کایا فقط دوست من نیست. پس چیه؟ چند ثانیه سکوت کرد. خانوادهمه. نمیدونستم چی بگم. نگاه دوبارهام روی کایا افتاد. همون لحظه صدای کوبیده شدن در از طبقه پایین اومد. کنان سریع سرش رو بلند کرد. این صدا چی بود؟ نمیدونم. صدای چند نفر از پایین میاومد. بعد صدای قدمهایی که با سرعت از پلهها بالا میاومدن. کنان بلافاصله کنار در رفت. اینجا بمون. کجا برم؟ هر اتفاقی افتاد از اتاق خارج نشو. کنان... اما قبل از اینکه حرفم تموم بشه، در رو باز کرد و از اتاق رفت بیرون. چند ثانیه بعد صدای بحث کردنش با چند نفر از راهرو شنیده شد. گفتم کسی حق نداره بیاد بالا! کنار برو کنان، دستور داریم. دستور رو از کی گرفتی؟ صدای مرد دیگهای بلند شد: از کسی که لازم نیست اسمشو بدونی. صدای برخورد چیزی با دیوار اومد. من ناخودآگاه یک قدم عقب رفتم. کایا هنوز بیهوش بود. نمیدونستم چه اتفاقی افتاده ولی هرچی بود، اصلاً عادی نبود. چند لحظه بعد صدای قدمهایی نزدیک شد. در با شدت باز شد. دو مرد وارد اتاق شدن. یکیشون مستقیم به سمت تخت رفت. کجا میرید؟ جوابی نداد. جلوش ایستادم. گفتم کجا میرید؟ کنار برو. این بیمار تحت مراقبته. ما خودمون میدونیم. دستم رو جلوی تخت گرفتم. هیچکس بدون اجازه من بهش دست نمیزنه. مرد با عصبانیت نگاهم کرد. فکر کردی اینجا بیمارستانه؟ نه، ولی تا وقتی من مسئول مراقبت ازشم، اجازه نمیدم کسی وضعیتش رو بدتر کنه. صدای کنان از پشت سرشون اومد. دست از سرش بردارید. هر دو برگشتن. کنان با چند نفر پشت سرش وارد اتاق شد. هیچکس به کایا دست نمیزنه. یکی از مردها گفت: رئیس دستور داده منتقلش کنیم. کنان با اخم جلو رفت. رئیس کجاست؟ خودش گفته. من سؤال کردم کجاست؟ مرد سکوت کرد. کنان چند ثانیه نگاهش کرد و بعد گفت: تا وقتی خودم مطمئن نشم، کایا جایی نمیره. یکی از مردها خواست جلو بیاد ولی کنان دستش رو بالا آورد. امتحانش نکن. من هنوز کنار تخت ایستاده بودم و فقط به این فکر میکردم که چرا یک بیمار زخمی باید وسط این همه آدم مسلح باشه. چند ثانیه بعد کایا کمی تکون خورد. همه ساکت شدن. چشمهاش نیمهباز شد. کنان... کنان سریع خودش رو به تخت رسوند. اینجام. کایا با صدای ضعیفی گفت: چی شده؟ کنان نگاهی به بقیه انداخت. هیچی. تو فقط استراحت کن. کایا چشمهاش رو بست. یکی از مردها آروم گفت: باید منتقل بشه. کنان برگشت سمتش. گفتم نه. من بین حرفهاشون گیر کرده بودم و دیگه واقعاً نمیفهمیدم چه خبره. رو به کنان کردم. میشه یکی برای من توضیح بده اینجا چه خبره؟ کنان چند لحظه نگاهم کرد. هرچی کمتر بدونی، بهتره. من وسط این ماجرا گیر کردم، بعد تو بهم میگی کمتر بدونم؟ تو فقط جون کایا رو نجات بده.
پ.ن:پارت جدید رمان ترکی قشنگم امید وارم خوشتون بیاد😭👌🏻
روژین: کنار تخت ایستاده بودم و هر چند ثانیه یکبار به دستگاه نگاه میکردم. کایا دوباره بیهوش شده بود و نفسهای آروم و منظمی میکشید. کنان هم اون طرف تخت ایستاده بود و با نگرانی نگاهش میکرد. چند لحظه سکوت بینمون بود تا اینکه کنان آروم گفت:
زنده میمونه؟ نگاهم رو از دستگاه گرفتم و بهش خیره شدم. اگه مراقبتهایی که گفتم انجام بشه، شانسش خوبه. یعنی چی «شانسش»؟ یعنی هنوز نمیتونم با قطعیت چیزی بگم. خون زیادی از دست داده و بدنش ضعیفه. کنان نفسش رو با کلافگی بیرون داد و دستش رو روی موهاش کشید. اگه اون بمیره... حرفش رو نصفه گذاشت. اگه اون بمیره چی؟ کنان چیزی نگفت. فقط نگاهش رو از من گرفت. همین رفتارش بیشتر از هر جوابی کنجکاوم کرد. تو خیلی نگرانشی. کایا فقط دوست من نیست. پس چیه؟ چند ثانیه سکوت کرد. خانوادهمه. نمیدونستم چی بگم. نگاه دوبارهام روی کایا افتاد. همون لحظه صدای کوبیده شدن در از طبقه پایین اومد. کنان سریع سرش رو بلند کرد. این صدا چی بود؟ نمیدونم. صدای چند نفر از پایین میاومد. بعد صدای قدمهایی که با سرعت از پلهها بالا میاومدن. کنان بلافاصله کنار در رفت. اینجا بمون. کجا برم؟ هر اتفاقی افتاد از اتاق خارج نشو. کنان... اما قبل از اینکه حرفم تموم بشه، در رو باز کرد و از اتاق رفت بیرون. چند ثانیه بعد صدای بحث کردنش با چند نفر از راهرو شنیده شد. گفتم کسی حق نداره بیاد بالا! کنار برو کنان، دستور داریم. دستور رو از کی گرفتی؟ صدای مرد دیگهای بلند شد: از کسی که لازم نیست اسمشو بدونی. صدای برخورد چیزی با دیوار اومد. من ناخودآگاه یک قدم عقب رفتم. کایا هنوز بیهوش بود. نمیدونستم چه اتفاقی افتاده ولی هرچی بود، اصلاً عادی نبود. چند لحظه بعد صدای قدمهایی نزدیک شد. در با شدت باز شد. دو مرد وارد اتاق شدن. یکیشون مستقیم به سمت تخت رفت. کجا میرید؟ جوابی نداد. جلوش ایستادم. گفتم کجا میرید؟ کنار برو. این بیمار تحت مراقبته. ما خودمون میدونیم. دستم رو جلوی تخت گرفتم. هیچکس بدون اجازه من بهش دست نمیزنه. مرد با عصبانیت نگاهم کرد. فکر کردی اینجا بیمارستانه؟ نه، ولی تا وقتی من مسئول مراقبت ازشم، اجازه نمیدم کسی وضعیتش رو بدتر کنه. صدای کنان از پشت سرشون اومد. دست از سرش بردارید. هر دو برگشتن. کنان با چند نفر پشت سرش وارد اتاق شد. هیچکس به کایا دست نمیزنه. یکی از مردها گفت: رئیس دستور داده منتقلش کنیم. کنان با اخم جلو رفت. رئیس کجاست؟ خودش گفته. من سؤال کردم کجاست؟ مرد سکوت کرد. کنان چند ثانیه نگاهش کرد و بعد گفت: تا وقتی خودم مطمئن نشم، کایا جایی نمیره. یکی از مردها خواست جلو بیاد ولی کنان دستش رو بالا آورد. امتحانش نکن. من هنوز کنار تخت ایستاده بودم و فقط به این فکر میکردم که چرا یک بیمار زخمی باید وسط این همه آدم مسلح باشه. چند ثانیه بعد کایا کمی تکون خورد. همه ساکت شدن. چشمهاش نیمهباز شد. کنان... کنان سریع خودش رو به تخت رسوند. اینجام. کایا با صدای ضعیفی گفت: چی شده؟ کنان نگاهی به بقیه انداخت. هیچی. تو فقط استراحت کن. کایا چشمهاش رو بست. یکی از مردها آروم گفت: باید منتقل بشه. کنان برگشت سمتش. گفتم نه. من بین حرفهاشون گیر کرده بودم و دیگه واقعاً نمیفهمیدم چه خبره. رو به کنان کردم. میشه یکی برای من توضیح بده اینجا چه خبره؟ کنان چند لحظه نگاهم کرد. هرچی کمتر بدونی، بهتره. من وسط این ماجرا گیر کردم، بعد تو بهم میگی کمتر بدونم؟ تو فقط جون کایا رو نجات بده.
پ.ن:پارت جدید رمان ترکی قشنگم امید وارم خوشتون بیاد😭👌🏻
- ۶.۳k
- ۲۶ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط