سفیر کبیر Grand Ambassador

پارت ۹۹
من که به خاطر حرف های پدربزرگ گیج شده بودم ، گفتم :
- منظورتون رو نمی فهمم !
پدربزرگم نگاهی به درختان اطرافش انداخت و گفت:
- اینها إنت هستند ، درختان سخنگو یکی از کهن ترین موجودات زنده این دنیا محسوب می شند
ـ پدربزرگ این درخت ها حرف می زنند ؟
ـ البته من هیچ وقت بهت دروغ نمی گم این درختان یک گنجینه گرانبها هستند و در عین حال خیلی هم خطرناکند
ـ خطرناک ؟!
ـ بله ، این درختان تنها زمانی که یک انسان زنده وارد این دنیا بشه به مدت یک روز ، کاری به کار کسی نداشته و اشخاص خاصی می‌تونند با اونها صحبت کنند اما اگه یه روز دیگه کسی بخواد از میان این جنگل عبور کنه یا باهاشون صحبت کنه ، برای ابد در میان ریشه های آنها زندانی خواهد شد حتی ملکه ها هم کاری به کار این درختان ندارند ، عده‌ای بر این باورند که این درختان توسط خالق بعد سوم ایندنیا به این مکان آورده شده تا محافظانی برای ورزشگاه باشند .
می خواستم در مورد ورزشگاه از او سوال کنم که حرکت یکی از ریشه های زیر پایم من را ترساند خیلی سریع خودم را عقب کشیدم ریشه نسبتا قطوری را دیدم که به سرعت درون تاریکی ناپدید شد
ـ آلفرد بهتره عجله کنیم .
من که دلیل این همه عجله را نمی دانستم پرسیدم
ـ پدربزرگ کجا داریم ؟ دوستات کجا رفتند ؟ از وقتی جشن تموم شده دیگه اونها رو ندیدم
پدربزرگ که به سمت من آمده بود گفت:
- برای همین میگم عجله کن ، باید قبلش به جایی سر بزنیم خیلی خوب شد که تو هم اومدی مطمئنم ، هیچ وقت این روز رو فراموش نمی کنی
ُـ اما اینجا خیلی تاریکه ، به سختی دارم شما رو میبینم
پدربزرگم دستش را به سمت من دراز کرد و گفت:
- بیا دستم رو بگیر اینجا نمی تونیم از جادو استفاده کنیم
درون تاریکی کورمال ، کورمال حرکت می کردم ، اما پدربزرگم بدون اینکه بایستد حرکت می کرد گویی راه را مثل کف دست بلد بود با این حال من خسته شده بودم ، از یک طرف نمی خواستم از پدربزرگ عقب بیافتم و از طرف دیگر محیط اطرافم من را به وحشت می‌انداخت احساس میکردم که صدها چشم ناپیدا ما را زیر نظر داشتند ، حتی صدای جمعیت در میان خش خش و صداهایی که از سوی درختان می شنیدم به نظر ناچیز می رسید ، بعضی اوقات ریشه هایی را می دیدم که تا نزدیکی پاهایم می آمدند اما خیلی سریع عقب می رفتند خیلی خوشحال بودم که پدربزرگ دست من را گرفته بود.
در فاصله چند متری نور ماه ها را می دیدم که از میان شاخ و برگ درختان به سختی راه خودش را به درون محیط تاریک و وحشی جنگل باز کرده بود می توانستم درختی را ببینم که به مراتب بزرگتر درختان دیگر بود برای عبور از کنار اد مجبور شدیم از ریشه ای که به اندازه یک درخت تنومند بود بالا برویم پدربزرگ درحالیکه دست من را ول کرده بود ، قبل از من بالا رفت و سپس به من کمک کرد تا از ریشه بالا بروم
با تردید پرسیدم:
- پدربزرگ این ریشه هستش !؟
پدربزرگم گفت:
- آره فکر کنم ما الان روی ریشه یکی از قدیمی ترین درخت های این جنگل قرار گرفتیم
من که سعی می کردم تعادلم را حفظ کنم نفس زنان پرسیدم :
- این خطر نداره !؟
پدربزرگ که مراقبم بود گفت:
- این درختان کهن سال به اندازه جوان تر ها خطر ندارند ، اینها خیلی باهوش و عاقل هستند
ما بر روی ریشه تنومند حرکت می کردیم ، نزدیک یک ربع طول کشید تا اینکه ریشه شروع به کوچکتر شدن کرد حتی تصور اندازه درختی با این ریشه برایم غیر ممکن بود ‌.
ـ اندازه این ریشه باور نکردنیه !
پدربزرگم که اطراف را زیر نظر داشت گفت:
- البته ، این ریشه در مقابل ریشه پیر ترین إنت ، معمولی به نظر می‌رسیه .
ـ پیرترین
ـ بله پسرم درختی که به درازای این دنیا عمر داره و آنقدر عاقل هست که ملکه ها برای مشورت پیش اون میزند
با شگفتی پرسیدم:
- اما مگه نگفتید با کسی حرف نمی‌زنند ؟
در میان تاریکی که چشمانم دیگر به به آن عادت کرده بود صورت خندان پدربزرگم را دیدم که گفت:
- معلومه که گفتم ، از آخرین باری که یک انسان زنده وارد این دنیا شده حدود سی هزار سال می گذره
ـ سی هزار سال !؟
پدربزرگم درحالیکه می خندید گفت:
- بله ، اینجا از لحاظ زمانی با زمین فرق می‌کنه ، برای همین سی هزار سال قبل این اتفاق افتاده
دیدگاه ها (۰)

سراغم را بگیر از اشک های داغ بی ریشهسراغم را بگیر از خون خشک...

گاهی باید از همه چیز فاصله بگیری ... از آدم ها ، از شلوغی، ا...

ریشه‌های نادیدنی زندگی:درخت، دو مسیر رشد دارد.یک مسیر رو به ...

پارت هشتم: پیمان در تاریکیصبح هنوز کامل طلوع نکرده بود.مه غل...

حل معمای جعبه گلبرگ Petal box puzzle پیتر کانهام، معمار محیط...

𝓕𝓪𝓵𝓵𝓲𝓷𝓰 𝓵𝓸𝓿𝓮 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷 𝓪𝓷𝓭 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷②④_بخش دوم_کنارم می‌ایستد.برای د...

چند پارتی

✥𝓜𝓨 𝓝𝓤𝓡𝓢𝓔(𝓟𝓐𝓡𝓣3۵🦋)✥(ویو لوین کاترین)خوابم نمیومد...حتی یه ذر...

رمان : فقط به من نگاه کن#𝗝𝘂𝘀𝘁_𝗹𝗼𝗼𝗸_𝗮𝘁_𝗺𝗲Part_30فصل چهاردهم |...

پارت ۱۹۸

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط