چند پارتی
پارت ۲
در آهنی با صدای گوشخراشی باز شد.
باد سردی از میان درختان گذشت و موهایم را بههم ریخت.
تابلوی قدیمی بالای ورودی هنوز آویزان بود.
«سیرک ماه سیاه ـ نمایشی فراموشنشدنی!»
با دیدن نور قرمز کمرنگی که از چادر اصلی بیرون میزد، قدمی جلو رفتم.
ـ سلام؟ کسی اینجاست؟
صدایم در محوطه پیچید.
جوابی نیامد.
داخل چادر، صندلیهای خالی در تاریکی ردیف شده بودند. پردههای قرمز از سقف آویزان بودند و موسیقی قدیمی و نامفهومی از بلندگوها پخش میشد.
ناگهان صدای خندهای شنیدم.
آهسته.
کشدار.
و درست از پشت سرم.
برگشتم.
هیچکس نبود.
قلبم تندتر میزد.
ـ خیلی بامزهست! اگه کسی اینجاست، بهتره خودش رو نشون بده!
چراغهای صحنه یکییکی روشن شدند.
و من او را دیدم.
مردی وسط صحنه ایستاده بود؛ کت مشکی بلندی پوشیده بود و دستکشهای سیاهی به دست داشت. موهای مشکیاش روی پیشانیاش ریخته بود و صورتش با آرایش سفید دلقک پوشیده شده بود.
لبخند قرمزی روی لبهایش کشیده شده بود.
اما چشمهایش...
چشمهایش اصلاً نمیخندیدند.
سرش را کمی کج کرد.
ـ مهمون داریم؟
خشکم زد.
او لبخندش را عمیقتر کرد.
ـ چه جالب.
سعی کردم عادی رفتار کنم.
ـ ببخشید، فکر نمیکردم کسی اینجا باشه.
ـ پس چرا اومدی؟
ـ من...
ـ گم شدی؟
سرم را تکان دادم.
ـ نه، فقط داشتم از این اطراف رد میشدم.
نگاهی به کفشهایم انداخت و بعد به در ورودی.
ـ با پای پیاده؟ ساعت یازده شب؟ برای دیدن یه سیرک متروکه؟
لعنتی.
این مرد خیلی بیشتر از چیزی که باید، متوجه اطرافش بود.
گفتم:
ـ شما هم برای یه دلقک، زیادی سؤال میپرسین.
برای لحظهای سکوت کرد.
بعد خندید.
نه آن خندههای ساختگی که دلقکها برای سرگرمکردن مردم میکنند.
خندهاش واقعی بود.
و به شکل عجیبی ترسناک.
در آهنی با صدای گوشخراشی باز شد.
باد سردی از میان درختان گذشت و موهایم را بههم ریخت.
تابلوی قدیمی بالای ورودی هنوز آویزان بود.
«سیرک ماه سیاه ـ نمایشی فراموشنشدنی!»
با دیدن نور قرمز کمرنگی که از چادر اصلی بیرون میزد، قدمی جلو رفتم.
ـ سلام؟ کسی اینجاست؟
صدایم در محوطه پیچید.
جوابی نیامد.
داخل چادر، صندلیهای خالی در تاریکی ردیف شده بودند. پردههای قرمز از سقف آویزان بودند و موسیقی قدیمی و نامفهومی از بلندگوها پخش میشد.
ناگهان صدای خندهای شنیدم.
آهسته.
کشدار.
و درست از پشت سرم.
برگشتم.
هیچکس نبود.
قلبم تندتر میزد.
ـ خیلی بامزهست! اگه کسی اینجاست، بهتره خودش رو نشون بده!
چراغهای صحنه یکییکی روشن شدند.
و من او را دیدم.
مردی وسط صحنه ایستاده بود؛ کت مشکی بلندی پوشیده بود و دستکشهای سیاهی به دست داشت. موهای مشکیاش روی پیشانیاش ریخته بود و صورتش با آرایش سفید دلقک پوشیده شده بود.
لبخند قرمزی روی لبهایش کشیده شده بود.
اما چشمهایش...
چشمهایش اصلاً نمیخندیدند.
سرش را کمی کج کرد.
ـ مهمون داریم؟
خشکم زد.
او لبخندش را عمیقتر کرد.
ـ چه جالب.
سعی کردم عادی رفتار کنم.
ـ ببخشید، فکر نمیکردم کسی اینجا باشه.
ـ پس چرا اومدی؟
ـ من...
ـ گم شدی؟
سرم را تکان دادم.
ـ نه، فقط داشتم از این اطراف رد میشدم.
نگاهی به کفشهایم انداخت و بعد به در ورودی.
ـ با پای پیاده؟ ساعت یازده شب؟ برای دیدن یه سیرک متروکه؟
لعنتی.
این مرد خیلی بیشتر از چیزی که باید، متوجه اطرافش بود.
گفتم:
ـ شما هم برای یه دلقک، زیادی سؤال میپرسین.
برای لحظهای سکوت کرد.
بعد خندید.
نه آن خندههای ساختگی که دلقکها برای سرگرمکردن مردم میکنند.
خندهاش واقعی بود.
و به شکل عجیبی ترسناک.
- ۷.۸k
- ۱۹ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط