رویای رنگی شاهزاده
پارت 8
ا/ت، که حالا کاملا تسلیم این موج عشق شده بود، چشمانش را بست. او به آرامی شروع به همراهی کرد. لبهایش به نرمی با لبهای تهیونگ حرکت میکرد، و گرمای دلنشین این بوسه، تمام سرمای وجودش را ذوب کرد. دستانش که تا لحظاتی پیش بیحرکت مانده بودند، حالا به آرامی بالا آمدند. ابتدا روی شانههای تهیونگ نشستند و سپس، با تردیدی شیرین، دور گردن او حلقه شدند. انگشتانش به نرمی موهای تهیونگ را لمس میکردند، و این حرکت، سیگنالی بود برای تهیونگ که ا/ت نیز این بوسه را با تمام وجودش میخواست.
بوسه عمیقتر شد. تهیونگ با عشقی بیحدمرز، بوسههای آرام و طولانیاش را ادامه داد. ا/ت حس میکرد که در یک رویا شناور است. تمام وجودش از عشق لبریز شده بود. طعم باران و عشق تهیونگ بر لبهایش، فراموشنشدنی بود. او حس میکرد که این بوسه، نه تنها اتصال دو لب، بلکه اتصال دو روح بود. روحی که سالها در جستجوی نیمهی گمشدهاش بود و حالا، آن را در آغوش دیگری یافته بود. عطر تهیونگ، حس لمس لبهایش، گرمای بدنش… همه و همه در هم آمیخته بودند و لحظهای بینظیر را خلق کرده بودند.
در آن لحظه، هیچ چیز دیگری وجود نداشت. نه برج ایفل، نه صدای ماشینها، نه باران، نه حتی وسایلی که بر زمین افتاده بودند. فقط ا/ت و تهیونگ بودند، در میان رقص عاشقانهی قطرات باران، و بوسهای که تا ابد در حافظهی زمان ثبت شد. بوسهای که پایان تردیدها و آغاز یک عشق جاودانه بود.
وقتی بالاخره لبهایشان از هم جدا شد، هر دو نفسنفس میزدند. چشمانشان به هم گره خورد. در چشمان تهیونگ، دریایی از عشق، آرامش و پیروزی موج میزد. و در چشمان ا/ت، ترکیبی از شوک و شادی دیده میشد. تهیونگ به آرامی پیشانیاش را بر پیشانی ا/ت گذاشت. لبخندی کوچک و شیرین بر لبان ا/ت نشست. او دیگر نیازی به فکر کردن نداشت. پاسخ، در همین بوسه نهفته بود.
پایان.......
ا/ت، که حالا کاملا تسلیم این موج عشق شده بود، چشمانش را بست. او به آرامی شروع به همراهی کرد. لبهایش به نرمی با لبهای تهیونگ حرکت میکرد، و گرمای دلنشین این بوسه، تمام سرمای وجودش را ذوب کرد. دستانش که تا لحظاتی پیش بیحرکت مانده بودند، حالا به آرامی بالا آمدند. ابتدا روی شانههای تهیونگ نشستند و سپس، با تردیدی شیرین، دور گردن او حلقه شدند. انگشتانش به نرمی موهای تهیونگ را لمس میکردند، و این حرکت، سیگنالی بود برای تهیونگ که ا/ت نیز این بوسه را با تمام وجودش میخواست.
بوسه عمیقتر شد. تهیونگ با عشقی بیحدمرز، بوسههای آرام و طولانیاش را ادامه داد. ا/ت حس میکرد که در یک رویا شناور است. تمام وجودش از عشق لبریز شده بود. طعم باران و عشق تهیونگ بر لبهایش، فراموشنشدنی بود. او حس میکرد که این بوسه، نه تنها اتصال دو لب، بلکه اتصال دو روح بود. روحی که سالها در جستجوی نیمهی گمشدهاش بود و حالا، آن را در آغوش دیگری یافته بود. عطر تهیونگ، حس لمس لبهایش، گرمای بدنش… همه و همه در هم آمیخته بودند و لحظهای بینظیر را خلق کرده بودند.
در آن لحظه، هیچ چیز دیگری وجود نداشت. نه برج ایفل، نه صدای ماشینها، نه باران، نه حتی وسایلی که بر زمین افتاده بودند. فقط ا/ت و تهیونگ بودند، در میان رقص عاشقانهی قطرات باران، و بوسهای که تا ابد در حافظهی زمان ثبت شد. بوسهای که پایان تردیدها و آغاز یک عشق جاودانه بود.
وقتی بالاخره لبهایشان از هم جدا شد، هر دو نفسنفس میزدند. چشمانشان به هم گره خورد. در چشمان تهیونگ، دریایی از عشق، آرامش و پیروزی موج میزد. و در چشمان ا/ت، ترکیبی از شوک و شادی دیده میشد. تهیونگ به آرامی پیشانیاش را بر پیشانی ا/ت گذاشت. لبخندی کوچک و شیرین بر لبان ا/ت نشست. او دیگر نیازی به فکر کردن نداشت. پاسخ، در همین بوسه نهفته بود.
پایان.......
- ۱۰.۵k
- ۲۰ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط