رمان عشق مثلث پارت ۴
از زبان نویسنده
گارسون رفت و با دوتا قهوه برگشت
جونگ کوک× تو دوست نداری؟
+نه من دوست ندارم
×نمیخوای داشته باشی
+راستش فعلا نه... تو چی
×من تهیونگ و جیمین رو دارم (عکسشو نشون داد)
+آها بله دیدمشون
×آرع خی
جونگ کوک خواست حرف بزنه که گوشی سوجین زنگ خورد
مین سو بود
+عاا ببخشید
×اشکال نداره
+سلام مین سو
& علیک تو کجا هستی این نصف شب نمیگی نگرانت میشم
+ام ببخشید مین سو بهت خبر ندادم با یکی از دوستام
بیرونم نگران نباش
&اومدی خونه همچی رو توضیح میدی
+اوکی خدافظ
سوجین گوشی رو قط کرد
×کی بود
+مین سو بود
×اها میتونم بپرسم با مین سو چه رابطه ای دارین
+او دوست بچه گیم هستش خیلی باهم صمیمی بودیم
از بچه گی باهم بزرگ شدیم
فلش بک به بچگیشون
سوجین و مین سو داشتن بازی میکردن که پدر مادرشون اومدن
پدر مین سو: ام بچه ها میخوایم یه چیزی رو بهتون بگم
(اینجا مین سو ۹ سالشه سوجین ۸ )
ما میخوایم بریم نیویورک
سوجین و مین سو وقتی شنیدن خیلی ناراحت شدن و گریه میکردن دلشون نمیومد از هم جدا بشن ولی باید میرفتن
فردا صبح
سوجین و پدر مادرشون آماده شدن تا بدرقه مین سو برن
وقتی به فرودگاه رسیدن از هم خداحافظ کردن
سوجین از اون موقع خیلی نارحت بود ولی دیگه کم کم
داشت عادت میکرد(همه ی اینارو برای جونگ کوک تعریف کرد)
فلش بک به الان
از زبان نویسنده
×واقعا ناراحت شدم پس برای اینکه زیاد باهم آشنا باشیم
فردا تو رستوران*** همدیگر و ببینیم تو با مین سو
من با جیمیمن و تهونگ. چطوره؟
+باشه حتمی پس فردا ساعت ۸ همو میبینیم
×اوکی
سوجین و جونگ کوک پاشدن سوجین چون ماشین نداشت میخواست پیاده بره که
×بزار من تورو میرسونم شب دختر تنها پیاده نمیره
+اوکی
جونگ کوک سوجین رو رسوند و خودش رفت خونه
وقتی سوجین رسید خونه مین سو رو دید که رومبل نشسته دستش رو سرش گرفته و یه پاش رو به زمین میکوبه
مین سو تا سوجین رو دید رفت سمتش و بغلش کرد
&میدونی چقدر نگران شدم (با صدای آروم )
+چرا من که گفتم با دوستم بیرونم
&گفتی ولی من نگرانت شدم خیل خوب بیا بشین شام بخوریم
+باش من برم لباسماو عوض کنم میام
سوجین رفت و لباسشو عوض کرد برگشت نشست رو میزو باهم شام خوردن وقتی جمع کردن نشستن رو مبل
&حالا بگو ببینم باکی بیرون بود
+با یکی از همکلاسی هام
&دختره پسره
+چرا انقدر سوال میپرسی؟
&خوب میخوام بدونم با کی بیرون میری که انقدر دیر میای خونه
+خوب پسره
&پسره؟
+هووم
&من میشناسمش
+نمیدونم ولی اسمش جونگ کوک هستش
&اها ارع چند دیدمش حالا به چه مناسبت
+بهم برخورد کرد دستش زخم شد برای اینه جبرانش ننم به قهوه مهمونش کردم
&اها
+راستی بهم گفت میخواد باهات آشنا بشه منم میخواد با دوستاش آشنا کنه فردا ساعت ۸ تو رستوران***باشیم
&اها باش
فلش بک پیش پسرا
وقتی جونگ کوک رفت خونه جیمین و تهیونگ رو دید که
با اعصبانی دارن نگاش میکنن
×چیزی شده
@دیدی ساعت چنده
×ارع ساعت ۱۰ مگه چنده
_این وقت شب با یک دختر چیکار میکردی
×چقدر زود جوش میارین رفته بودیم کافه باهم حرف میزدیم
@از چی حرف میزدین مارو معرفی کردی؟
×ارع فردا تو رستوران*** باهم آشناتون میکنم
_وای چه عالی @وایی خیلی خوب شد ساعت چند؟
×ساعت ۸ شب چطوره؟
@_عالی
فردا صبح
از زبون سوجین صبح پاشدم مین سو زود تر از من پاشده بود
صبحونه ر آماده کرده بود صورتمو شستن صبحونه خوردیم و لباسمونو پوشیدیم رفتیم مدرسه وقتی رسیده بودیم معلم نیومده بود تا رو میزمون نشستیم معلم اومد درس رو داد
وقتی تموم شد گفت دیگه تا زنگ آخر درس نداریم میتونیم راحت باشیم
از زبون نویسنده
وقتی زنگ آخر خورد رفتن خونه شب شد
فلش بک پیش پسرا
_وایی پسر چی بپوشیم از خوشحالی دارم بال در میارم
×پسر مگه کجا میخوای بری میخوایم با سوجین آشنا بشی دیگه
_ارع راست میگی ولی نمیدونم چرا خیلی ذوق زدم
×راستی تهیونگ کجاست
_نمیدونم
@من اومدم
×پسر چقد
_واو
(جیمین و جونگ کوک همینجوری به تهیونگ نگاه میکردن )
@چیشده بد شدم
×پسر حرف نداری خیلی قشنگ شدی
_هوم عالیه
@خیله خوب من آمادم ولی شما چرا هنوز آماده نیستین
×راستش من لباسمو آماده کردم جیمین نمیدونه چی بپوشه
_چرا پیدا کردم
همشون رفتن پوشیدن وقتی اومدن سوار ماشین شدن و راه افتادن
فلش بک پیش سوجین
نمیدونستم باید لباس چی بپوشم ولی یه دونه انتخاب کردم و پوشیم کفشمو پوشیدم و رفتم پایین که دیدم مین سو حاضر آماده جلومه اومد پیشم
از زبون مین سو
وقتی سوجین رو دیدم نمیتونستم چشم ازش بردارم ولی فهمیدم داره صدام میکنه خودمو جمع و جور کردم
&ام ببخشید حواسم نبود
+اشکال نداره
گارسون رفت و با دوتا قهوه برگشت
جونگ کوک× تو دوست نداری؟
+نه من دوست ندارم
×نمیخوای داشته باشی
+راستش فعلا نه... تو چی
×من تهیونگ و جیمین رو دارم (عکسشو نشون داد)
+آها بله دیدمشون
×آرع خی
جونگ کوک خواست حرف بزنه که گوشی سوجین زنگ خورد
مین سو بود
+عاا ببخشید
×اشکال نداره
+سلام مین سو
& علیک تو کجا هستی این نصف شب نمیگی نگرانت میشم
+ام ببخشید مین سو بهت خبر ندادم با یکی از دوستام
بیرونم نگران نباش
&اومدی خونه همچی رو توضیح میدی
+اوکی خدافظ
سوجین گوشی رو قط کرد
×کی بود
+مین سو بود
×اها میتونم بپرسم با مین سو چه رابطه ای دارین
+او دوست بچه گیم هستش خیلی باهم صمیمی بودیم
از بچه گی باهم بزرگ شدیم
فلش بک به بچگیشون
سوجین و مین سو داشتن بازی میکردن که پدر مادرشون اومدن
پدر مین سو: ام بچه ها میخوایم یه چیزی رو بهتون بگم
(اینجا مین سو ۹ سالشه سوجین ۸ )
ما میخوایم بریم نیویورک
سوجین و مین سو وقتی شنیدن خیلی ناراحت شدن و گریه میکردن دلشون نمیومد از هم جدا بشن ولی باید میرفتن
فردا صبح
سوجین و پدر مادرشون آماده شدن تا بدرقه مین سو برن
وقتی به فرودگاه رسیدن از هم خداحافظ کردن
سوجین از اون موقع خیلی نارحت بود ولی دیگه کم کم
داشت عادت میکرد(همه ی اینارو برای جونگ کوک تعریف کرد)
فلش بک به الان
از زبان نویسنده
×واقعا ناراحت شدم پس برای اینکه زیاد باهم آشنا باشیم
فردا تو رستوران*** همدیگر و ببینیم تو با مین سو
من با جیمیمن و تهونگ. چطوره؟
+باشه حتمی پس فردا ساعت ۸ همو میبینیم
×اوکی
سوجین و جونگ کوک پاشدن سوجین چون ماشین نداشت میخواست پیاده بره که
×بزار من تورو میرسونم شب دختر تنها پیاده نمیره
+اوکی
جونگ کوک سوجین رو رسوند و خودش رفت خونه
وقتی سوجین رسید خونه مین سو رو دید که رومبل نشسته دستش رو سرش گرفته و یه پاش رو به زمین میکوبه
مین سو تا سوجین رو دید رفت سمتش و بغلش کرد
&میدونی چقدر نگران شدم (با صدای آروم )
+چرا من که گفتم با دوستم بیرونم
&گفتی ولی من نگرانت شدم خیل خوب بیا بشین شام بخوریم
+باش من برم لباسماو عوض کنم میام
سوجین رفت و لباسشو عوض کرد برگشت نشست رو میزو باهم شام خوردن وقتی جمع کردن نشستن رو مبل
&حالا بگو ببینم باکی بیرون بود
+با یکی از همکلاسی هام
&دختره پسره
+چرا انقدر سوال میپرسی؟
&خوب میخوام بدونم با کی بیرون میری که انقدر دیر میای خونه
+خوب پسره
&پسره؟
+هووم
&من میشناسمش
+نمیدونم ولی اسمش جونگ کوک هستش
&اها ارع چند دیدمش حالا به چه مناسبت
+بهم برخورد کرد دستش زخم شد برای اینه جبرانش ننم به قهوه مهمونش کردم
&اها
+راستی بهم گفت میخواد باهات آشنا بشه منم میخواد با دوستاش آشنا کنه فردا ساعت ۸ تو رستوران***باشیم
&اها باش
فلش بک پیش پسرا
وقتی جونگ کوک رفت خونه جیمین و تهیونگ رو دید که
با اعصبانی دارن نگاش میکنن
×چیزی شده
@دیدی ساعت چنده
×ارع ساعت ۱۰ مگه چنده
_این وقت شب با یک دختر چیکار میکردی
×چقدر زود جوش میارین رفته بودیم کافه باهم حرف میزدیم
@از چی حرف میزدین مارو معرفی کردی؟
×ارع فردا تو رستوران*** باهم آشناتون میکنم
_وای چه عالی @وایی خیلی خوب شد ساعت چند؟
×ساعت ۸ شب چطوره؟
@_عالی
فردا صبح
از زبون سوجین صبح پاشدم مین سو زود تر از من پاشده بود
صبحونه ر آماده کرده بود صورتمو شستن صبحونه خوردیم و لباسمونو پوشیدیم رفتیم مدرسه وقتی رسیده بودیم معلم نیومده بود تا رو میزمون نشستیم معلم اومد درس رو داد
وقتی تموم شد گفت دیگه تا زنگ آخر درس نداریم میتونیم راحت باشیم
از زبون نویسنده
وقتی زنگ آخر خورد رفتن خونه شب شد
فلش بک پیش پسرا
_وایی پسر چی بپوشیم از خوشحالی دارم بال در میارم
×پسر مگه کجا میخوای بری میخوایم با سوجین آشنا بشی دیگه
_ارع راست میگی ولی نمیدونم چرا خیلی ذوق زدم
×راستی تهیونگ کجاست
_نمیدونم
@من اومدم
×پسر چقد
_واو
(جیمین و جونگ کوک همینجوری به تهیونگ نگاه میکردن )
@چیشده بد شدم
×پسر حرف نداری خیلی قشنگ شدی
_هوم عالیه
@خیله خوب من آمادم ولی شما چرا هنوز آماده نیستین
×راستش من لباسمو آماده کردم جیمین نمیدونه چی بپوشه
_چرا پیدا کردم
همشون رفتن پوشیدن وقتی اومدن سوار ماشین شدن و راه افتادن
فلش بک پیش سوجین
نمیدونستم باید لباس چی بپوشم ولی یه دونه انتخاب کردم و پوشیم کفشمو پوشیدم و رفتم پایین که دیدم مین سو حاضر آماده جلومه اومد پیشم
از زبون مین سو
وقتی سوجین رو دیدم نمیتونستم چشم ازش بردارم ولی فهمیدم داره صدام میکنه خودمو جمع و جور کردم
&ام ببخشید حواسم نبود
+اشکال نداره
- ۲۲.۱k
- ۲۱ مهر ۱۴۰۰
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط