سفیر کبیر Grand Ambassador
پارت ۵۹
گودریک ، این همان اسمی بود که مرلین از آن نامبرده بود پدربزرگ با دیدن من به سمتم آمد و دست من را گرفت او از میان جمعیت به سمت سکویی برد که قبلاً وجود نداشت زمانی که به سکو رسیدیم او دست من را رها کرد تا بتواند از سکو بالا برود جمعیت با دیدن پدربزرگم در بالای سکو به سمت او برگشتند
- خانم ها ، آقایان ... لطفاً ساکت باشید
صدای پدربزرگم بسیار بلند شده بود نمی دانستم که چطور این کار را کرده است هنوز به کار پدربزرگم فکر میکردم که به یاد آنچه درون خانه انجام داده بودیم افتادم
- قطعاً اطلاع دارید که از این شهر تنها صد نفر قادر خواهند بود در مراسم امشب شرکت کنند یقین دارم همه شما دوست دارید در این مراسم شرکت کنید اما این کار به دلیل گنجایش ورزشگاه غیر ممکن هستش همه ساکت شده بودند و داشتند به حرف های پدربزرگ گوش میدادند
- همانطور که می دونید من به دلیل حضور نوه ام در این دنیا جداگانه در این مراسم شرکت میکنم و مثل همیشه مرلین وظیفه انتخواب افراد را بر عهده خواهد داشت از طرفی هم آگاه هستیم که به دلیل آرزوی دوره پیش گودریک گریفیندور او باید. در این مراسم حضور داشته باشه
همه به سمت شخصی که قبلاً با پدربزرگم حرف میزد برگشتند به نظر میرسید او وجهه مطلوبی در این دنیا نداشت او هم به نظر اهمیتی به این موضوع نمی داد من مرلین را دیدم که در کنار پدربزرگم قرار گرفت و همه را به سکوت دعوت کرد
- همانطور که قبلاً توضیح دادند به عنوان ناظر این شهر مجبور به انتخاب از میان شما هستم مطابق با رسوم گذشته از هر نژاد و هر گونه متناسب با تعدادشون افرادی انتخواب شدن که لیست آن تا یک ساعت دیگر تکمیل خواهد شد
زمانی که مرلین و پدربزرگ از سکو پایین آمدند موجی در جمعیت ایجاد شد همه سعی داشتند تا خودشان را به مرلین برسانند موجود سبز رنگی که در کنارم قرار داشت من را به کناری ها داد او با زبانی که چیزی از آن سر در نیاورده بودم به من حرفی زد و سپس با عجله به سمت مرلین حرکت کرد
یکی از افرادی که در کنار من قرار داشت درحالیکه آن موجود سبز را لعن و نفرین می کرد مرا از روی زمین بلند کرد او زمانی که از سلامت من مطمئن شد مرا بی هیچ حرفی رها کرد و به موج جمعیت پیوست حتی فرصتی برای تشکر از او پیدا نکرده بودم می خواستم از میان جمعیت خارج شوم که پدربزرگ دست من را گرفت زمانی که او در کنار من قرار گرفت جمعیت از ما فاصله گرفتند به هر نحوی که بود از کنار سکو دور شدیم هر کسی حرفی میزد نمی دانستم که این مراسم برای آنها چقدر مهم بود
وقتی از جمعیت دور شدیم از پدربزرگ پرسیدم:
- آنها برای چی این طوری می کنن؟
- چه چیزی از دیدار با ملکه ها می تواند مهم تر باشد ؟
این صدا متعلق به پدربزرگم نبود حتی نمی توانست متعلق به یک انسان باشد بی اختیار به سمت عقب برگشتم با دیدن زنی که پشت سرم قرار داشت نفسم بند آمد ، زیبایی خیره کننده او نه تنها من بلکه خیلی ها رو تحت تاثیر قرار داده بود موهای بلند و سیاهش را طوری بهم بافته بود که هرکسی را به اظهار شگفتی وا میداشت در میان دستان زن عصایی بود که سر آن مثل خورشید خودنمایی میکرد و به آرامی می درخشید در اطرافش موجودات کوچیکی پرواز می کردند که ردای بلند لباس سفیدش را گرفته بودند لباسش برازنده یک ملکه بود من با دهان باز به چشمان او نگاه می کردم که مانند خورشید میدرخشیدند
- ملکه آرارا
پدربزرگم به همراه تمام کسانی که در اطراف ما قرار داشتند در مقابل او تعظیم کرده بودند پدربزرگم در همان حالتی که قرار داشت گفت:
- بانوی من این افتخار بزرگی هست که نصیب ما شده
نمی دانستم که در این دنیا چند ملکه وجود داشت
ملکه آرارا با لبخند گفت:
- سپاسگزارم دوست می داشتم زودتر از خواهرم نوه أت را ببینم هرچند او پیشدستی کرد الان هم اینجا آمدم تا این پسر جوان را با خودم ببرم
- چی ، اما بانوی من او ...
پدربزرگم غافلگیر شده بود و مانند تمام کسانی که در اطرافش قرار داشتند به ملکه نگاه می کرد پدربزرگم زمانی که دست ملکه بالا آمد سکوت کرد ، او نگاهی به من انداخت و گفت :
- دوست دارم امروز را مهمان من باشد خیلی وقت است که هیچ انسان زنده ای قدم به این دنیا نگذاشته است . آیت جناب کاهن با این خواسته من مخالفت می کنند ؟
در لحن صدای ملکه آرارا هیچ تهدیدی وجود نداشت با این حال رنگ از رخسار پدربزرگم پریده بود کمی بعد پدربزرگ که دوباره به ملکه تعظیم می کرد گفت:
- نه بانوی من ، چطور میتونم با شما مخالفت کنم
گودریک ، این همان اسمی بود که مرلین از آن نامبرده بود پدربزرگ با دیدن من به سمتم آمد و دست من را گرفت او از میان جمعیت به سمت سکویی برد که قبلاً وجود نداشت زمانی که به سکو رسیدیم او دست من را رها کرد تا بتواند از سکو بالا برود جمعیت با دیدن پدربزرگم در بالای سکو به سمت او برگشتند
- خانم ها ، آقایان ... لطفاً ساکت باشید
صدای پدربزرگم بسیار بلند شده بود نمی دانستم که چطور این کار را کرده است هنوز به کار پدربزرگم فکر میکردم که به یاد آنچه درون خانه انجام داده بودیم افتادم
- قطعاً اطلاع دارید که از این شهر تنها صد نفر قادر خواهند بود در مراسم امشب شرکت کنند یقین دارم همه شما دوست دارید در این مراسم شرکت کنید اما این کار به دلیل گنجایش ورزشگاه غیر ممکن هستش همه ساکت شده بودند و داشتند به حرف های پدربزرگ گوش میدادند
- همانطور که می دونید من به دلیل حضور نوه ام در این دنیا جداگانه در این مراسم شرکت میکنم و مثل همیشه مرلین وظیفه انتخواب افراد را بر عهده خواهد داشت از طرفی هم آگاه هستیم که به دلیل آرزوی دوره پیش گودریک گریفیندور او باید. در این مراسم حضور داشته باشه
همه به سمت شخصی که قبلاً با پدربزرگم حرف میزد برگشتند به نظر میرسید او وجهه مطلوبی در این دنیا نداشت او هم به نظر اهمیتی به این موضوع نمی داد من مرلین را دیدم که در کنار پدربزرگم قرار گرفت و همه را به سکوت دعوت کرد
- همانطور که قبلاً توضیح دادند به عنوان ناظر این شهر مجبور به انتخاب از میان شما هستم مطابق با رسوم گذشته از هر نژاد و هر گونه متناسب با تعدادشون افرادی انتخواب شدن که لیست آن تا یک ساعت دیگر تکمیل خواهد شد
زمانی که مرلین و پدربزرگ از سکو پایین آمدند موجی در جمعیت ایجاد شد همه سعی داشتند تا خودشان را به مرلین برسانند موجود سبز رنگی که در کنارم قرار داشت من را به کناری ها داد او با زبانی که چیزی از آن سر در نیاورده بودم به من حرفی زد و سپس با عجله به سمت مرلین حرکت کرد
یکی از افرادی که در کنار من قرار داشت درحالیکه آن موجود سبز را لعن و نفرین می کرد مرا از روی زمین بلند کرد او زمانی که از سلامت من مطمئن شد مرا بی هیچ حرفی رها کرد و به موج جمعیت پیوست حتی فرصتی برای تشکر از او پیدا نکرده بودم می خواستم از میان جمعیت خارج شوم که پدربزرگ دست من را گرفت زمانی که او در کنار من قرار گرفت جمعیت از ما فاصله گرفتند به هر نحوی که بود از کنار سکو دور شدیم هر کسی حرفی میزد نمی دانستم که این مراسم برای آنها چقدر مهم بود
وقتی از جمعیت دور شدیم از پدربزرگ پرسیدم:
- آنها برای چی این طوری می کنن؟
- چه چیزی از دیدار با ملکه ها می تواند مهم تر باشد ؟
این صدا متعلق به پدربزرگم نبود حتی نمی توانست متعلق به یک انسان باشد بی اختیار به سمت عقب برگشتم با دیدن زنی که پشت سرم قرار داشت نفسم بند آمد ، زیبایی خیره کننده او نه تنها من بلکه خیلی ها رو تحت تاثیر قرار داده بود موهای بلند و سیاهش را طوری بهم بافته بود که هرکسی را به اظهار شگفتی وا میداشت در میان دستان زن عصایی بود که سر آن مثل خورشید خودنمایی میکرد و به آرامی می درخشید در اطرافش موجودات کوچیکی پرواز می کردند که ردای بلند لباس سفیدش را گرفته بودند لباسش برازنده یک ملکه بود من با دهان باز به چشمان او نگاه می کردم که مانند خورشید میدرخشیدند
- ملکه آرارا
پدربزرگم به همراه تمام کسانی که در اطراف ما قرار داشتند در مقابل او تعظیم کرده بودند پدربزرگم در همان حالتی که قرار داشت گفت:
- بانوی من این افتخار بزرگی هست که نصیب ما شده
نمی دانستم که در این دنیا چند ملکه وجود داشت
ملکه آرارا با لبخند گفت:
- سپاسگزارم دوست می داشتم زودتر از خواهرم نوه أت را ببینم هرچند او پیشدستی کرد الان هم اینجا آمدم تا این پسر جوان را با خودم ببرم
- چی ، اما بانوی من او ...
پدربزرگم غافلگیر شده بود و مانند تمام کسانی که در اطرافش قرار داشتند به ملکه نگاه می کرد پدربزرگم زمانی که دست ملکه بالا آمد سکوت کرد ، او نگاهی به من انداخت و گفت :
- دوست دارم امروز را مهمان من باشد خیلی وقت است که هیچ انسان زنده ای قدم به این دنیا نگذاشته است . آیت جناب کاهن با این خواسته من مخالفت می کنند ؟
در لحن صدای ملکه آرارا هیچ تهدیدی وجود نداشت با این حال رنگ از رخسار پدربزرگم پریده بود کمی بعد پدربزرگ که دوباره به ملکه تعظیم می کرد گفت:
- نه بانوی من ، چطور میتونم با شما مخالفت کنم
- ۱.۷k
- ۲۲ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط