پارت دوم سمی جات بانگو...این داستان : پشماممممم!!!!

داشتم مثل یک عقاب به طرف مافیا پرواز میکردم که با دیدن مافیا که در رنگ های شب رنگ فرو رفته بود تمام کرک و پر هایم ریخت. این دفعه سریع تر شیرجه زدم و با سرعت سیصد و پنجاه کیلومتر بر ساعت از پنجره وارد دفتر موری شدم. موری بدبخت داشت بیسکوت مادر میخورد و با دیدن بیسکوت مادر خنده ام گرفت و یاد رانپو افتادم و از قضا از سر خنده با ته رفتم تو دیوار...این دفعه موری خندید و از دماغ مبارکش چایی این ور و اون ور پاشیده شد. بلند شدم و لباس هایم را صاف کردم. فقط لطفا هر چه دستتان هست °جز این گوشی° بگذارید زمین و در برابر ایشان تعظیم کنید. من یک تعظیم کوچک کردم و او دماغش را پاک کرد و با صدایی سر شار از دماغغغ گفت :«سلام ماریا...برگشتی؟»
ـ«نه هنوز تو راهم...خب برگشتم دیگهههه!!!»
+«چه خبر؟»
-«دسته تبر (واژه دسته تبر جاهایی استفاده میشود که به شما میگویند چه خبر و شما نمیخواهید جواب دهید و کامل این جمله این است : دسته تبر در سرت بخورد انشاالله!)»
+«فوکولی چی گفت؟»
-«گفت نمیام منم گفتم غلط کردی موری از تو بزرگ تره.»
+«و قبول کرد؟»
-«آره عزیزم! مگه جرات داره قبول نکنه؟ مرتیکه...»
+«چند بار به تو گفته ام به عالم و آدم فحش نده؟»
-«فکر کنم هزاران بار...»
آه کشید +«فکر کنی؟»
-«نه پس...»
+«باشه باشه...میتونی بری...»
-«نیازی به اجازه تو ندارم مورچه!»
از دفتر موری بیرون رفتم و مستقیم به طرف دفتر آکوتاگاوا رفتم و با فن معبد شائولینگ در چین در را باز کردم و در محکم به دیوار خورد و یک سوراخ به سوراخ هایی که توسط من در دیوار ایجاد شده بود اضافه شد سپس در را بستم و روی میزش نشستم.
-«سلام آکو جونم!!!»
+«سلام...فرمایش؟»
-«اومدم بگم بیا نقشه فرار از مهمونی امشب رو بکشیم!!!»
+«مهمونی؟! وای نه...»
سرش را روی میزش گذاشت و من سرش را نوازش کردم
-«نازی نازی...»
+«حالا چیکار کنیم...؟»
-«فرار.»
+«میشه موهام رو خراب نکنی؟»
-«نه نمیشه...مشکلی داری؟»
+«هیچی ولش کن...دسته سماور به موری...(معنی دسته سماور این است که وقتی از رئیس یا معلم یا هر خر...اصلاح میکنم...هر شخصی که از شما بالاتر است و از دست او کفری هستید عصبانی ترتان میکند استفاده میشود و جمله کامل این است : دسته سماور در کون طرف)»
-«دقیقا...آکو جونممم»
+«بله...؟»
-«دوسم داری؟»
+«اگه دوستت نداشتم تا حالا مرده بودی...»
-«وا...چرا اونوخت؟»
+«چون یه جوری با من رفتار میکنی انگار نوکر باباتم...»
خندیدم
+«زهر مار...»
-«تو شکمت!!!»
+«تو...الله اکبر...»
-«نچ نچ نچ...آکو؟؟؟»
+«بله؟»
-«از تو بعیده...»
+«هیچم بعید نیس.»
-«گشنمه...»
+«تو همیشه گشنته.»
-«من خیلی هم کم غذا میخورمممم!!!»
+«مثلا...»
-«میدونی که دارم راست میگممم!!!»
+«ولی واقعا راست میگی...خیلی کم غذا میخوری...خب...بیسکوت دوست داری؟»
-«نه دوست ندارم...و چرا امروز همه زدن تو خط بیسکوییت؟»
+«نمیدونم...»
-«آکوتاگاوا جونم...مبلت و پتوت رو بهم قرض بده!»
+«برو خونه خودت.»
-«نههههه لطفاااا!!!»
+«باشه...بیگیر بخواب...»
-«بیدارم نکنیا!!!»
+«باشه...»
رو مبل دراز کشیدم و پتو رو دادم روی خودم
-«یه خوب بخوابی عزیزمی چیزی بگو...هیچی؟»
کنار مبل روی زانو هاش نشست و پیشونیم رو بوسید
+«حالا راضی شدی؟»
-«عالی!»
+«من همینجام...باشه؟»
-«باشه...»
+«خوب بخوابی ووروجک...»
..................................................................
دیدگاه ها (۱)

#Escape_from_death_April29 #part4توی همین فکر بودم که....تا ...

رمان سوم پارت یازدهمبسی هنتای 😈࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚>>...

#𝓟𝓪𝓻𝓽_۹وسوسه عشق 🥀☘صبح ساعت ۰۷:۰۳اکوتاگاوا بیدار شد و دید که...

سفید و سیاهپارت‌ ۳۲آتسوشی داره دنبال آکوتاگاوا میگرده که از ...

سالها پیش توی شرکتی کار میکردم و اشتباهی مرتکب شدم که ۳۰۰ می...

رمان :«پسر عموی جذابم»part:10ویو «علی»از دانشگاه اومدم خونه ...

رمان:( تا وقتی که عاشقت شدم )

Part8یه لگد محکم به دستگاه بچه سازیش زدم از درد افتاد زمین ا...

طرات _ عشق _ ما _پارت: ۴رفتم داخل اتاقم و دوش ۱۵ دقیقه ای گر...

#آموزشی | درس یک🔅پول چیه؟ به چه دردی میخوره؟🔸فرض کن برای خری...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط