رمان :قرار داد سرنوشت. part:۴

«ویو ا/ت»

از پله‌ها پایین رفتم.

هرچی به پایین نزدیک‌تر می‌شدم، بیشتر کنجکاو می‌شدم که بدونم چه کسی با من کار داره.

وقتی به سالن رسیدم، اطرافم رو نگاه کردم.

کسی رو نمی‌شناختم.

×: ببخشید، شما با من کار داشتید؟

مرد: بله.

×: کاری داشتید؟

مرد: باید با شما صحبت کنم.

×: درباره‌ی چی؟

مرد چند لحظه سکوت کرد.

مرد: درباره‌ی پدرتون.

با شنیدن اسم بابا، قلبم ریخت.

×: بابام؟

مرد: بله.

×: اتفاقی براش افتاده؟

مرد: بهتره اول بشینید.

×: نه، همین‌جا بگید. بابام کجاست؟

مرد چیزی نگفت.

×: خواهش می‌کنم جواب بدید. از دیشب خبری ازش ندارم.

مرد: من هم دقیقاً برای همین اینجام.

×: یعنی چی؟

مرد: پدرتون قبل از اینکه برن، با من صحبت کرده بودن.

×: کجا رفتن؟

مرد: نمی‌دونم.

×: پس چرا گفتید درباره‌ی پدرم اومدید؟

مرد: چون ایشون یه چیزی رو به من سپردن.

×: چی؟

مرد دستش رو داخل کیفش برد و یه پاکت بیرون آورد.

پاکت رو به سمتم گرفت.

مرد: این برای شماست.

چند لحظه به پاکت نگاه کردم.

×: برای من؟

مرد: بله.

پاکت رو گرفتم.

×: بابام اینو به شما داده؟

مرد: بله.

×: کی؟

مرد: دیشب.

چشم‌هام پر از اشک شد.

×: دیشب؟

مرد: بله.

به پاکت خیره شدم.

×: توش چیه؟

مرد: نمی‌دونم.

×: بازش نکردید؟

مرد: نه. گفتن فقط به دست شما برسونمش.

پاکت رو محکم توی دستم گرفتم.

×: بابام کجاست؟

مرد: نمی‌دونم.

×: شما باید بدونید!

مرد: باور کنید نمی‌دونم.

چند لحظه سکوت کردم.

×: باشه...

مرد: بهتره پاکت رو باز کنید.

به سمت پله‌ها برگشتم.

×: من میرم دفتر بابام.

مرد: باشه.

دوباره به سمت بالا رفتم.

وارد دفتر شدم.

در رو بستم و روی صندلی نشستم.

پاکت هنوز توی دستم بود.

چند لحظه فقط بهش نگاه کردم.

دستم می‌لرزید.

×: بابا...

آروم پاکت رو باز کردم.

داخلش چند برگه بود.

برگه‌ی اول رو برداشتم.

چند خط نوشته بود.

شروع کردم به خوندن.

«عزیزم...

اگه داری این نامه رو می‌خونی، یعنی من دیگه کنار تو نیستم.»

چشم‌هام پر از اشک شد.

×: بابا...

ادامه‌ی نامه رو خوندم.

«می‌دونم شاید خیلی سوال توی ذهنت باشه.

می‌دونم شاید از اینکه همه‌ی کارهای شرکت رو به تو سپردم تعجب کرده باشی.

ولی من مجبور بودم این کار رو بکنم.»

دستم رو روی دهنم گذاشتم.

اشک‌هام روی برگه افتاد.

×: چرا مجبور بودی؟

ادامه دادم.

«من نمی‌خواستم تو نگران بشی.

برای همین چیزی بهت نگفتم.

فقط می‌خواستم بدونی که بهت اعتماد دارم.»

نامه رو پایین آوردم.

چند لحظه نفس عمیق کشیدم.

بعد دوباره شروع به خوندن کردم.

«از امروز همه‌ی مسئولیت‌های شرکت با توئه.

می‌دونم اولش برات سخت می‌شه، ولی می‌دونم از پسش برمیای.

فقط هیچ‌وقت خودت رو دست‌کم نگیر.»

چشم‌هام رو بستم.

×: بابا...

برگه رو برگردوندم.

پشتش چیزی نوشته شده بود.

«و یه چیز دیگه...

هر اتفاقی افتاد، نترس.

من همیشه بهت افتخار کردم.»

دیگه نتونستم جلوی گریه‌م رو بگیرم.

×: چرا بهم نگفتی؟

چند لحظه بعد چشمم به برگه‌ی بعدی افتاد.

برگه رو برداشتم.

این بار چند اسم و نوشته‌ی مربوط به شرکت بود.

همه چیز مرتب شده بود.

همون‌طور که بابا گفته بود، همه‌ی کارها رو به من سپرده بود.

چند دقیقه به برگه‌ها نگاه کردم.

بعد نامه رو دوباره برداشتم.

آخر نامه رو خوندم.

«عزیزم...

شاید وقتی این نامه به دستت می‌رسه، دیگه نتونم خودم این حرف‌ها رو بهت بگم.

ولی هیچ‌وقت فراموش نکن که دوستت دارم.

مراقب خودت باش.

بابا.»

سرم رو پایین انداختم.

×: بابااا...

چند لحظه فقط گریه کردم.

بعد چشمم به برگه‌های روی میز افتاد.

می‌دونستم دیگه وقتش رسیده بود.

وقت اینکه کاری رو که بابا ازم خواسته بود انجام بدم.

از جام بلند شدم.

آخرین بار به صندلی بابا نگاه کردم.

×: قول می‌دم بابا...

×: همه‌ی کارهایی که ازم خواستی رو انجام بدم.

از دفتر بیرون اومدم.

وقتی به پایین رسیدم، اون مرد هنوز منتظرم بود.

مرد: خوندید؟

×: بله.

مرد: چیزی گفتن که به شما بگم؟

×: نه...

مرد: پس من دیگه میرم.

×: ممنونم که نامه رو به دستم رسوندید.

مرد: خواهش می‌کنم.

مرد از شرکت خارج شد.

من هم همون‌جا ایستادم.

به اطرافم نگاه کردم.

همه چیز مثل همیشه بود.

ولی برای من دیگه هیچ چیز مثل قبل نبود.

و من باید کاری رو که به من سپرده بود انجام می‌دادم.

به سمت دفتر برگشتم.

روی صندلی بابا نشستم.

برگه‌ها رو مقابلم گذاشتم.

×: از امروز...

×: این شرکت با منه.

چشمم به نامه افتاد.

آروم لبخند زدم، اما اشک هنوز روی صورتم بود.

×: قول می‌دم ناامیدت نکنم بابا.

و برای اولین بار...

به جای اینکه منتظر برگشتنش باشم، شروع کردم به انجام دادن کاری که خودش به من سپرده بود.

لایک یادتون نره :)
دیدگاه ها (۵)

𓂃 ࣪˖ ִֶָ 🪖 ִֶָ ˖ ࣪𓂃 وقتی میخواد بره سربازی ...⛓️‍💥💚 ╰┈➤ 𝑷𝒂𝒓...

سالها پیش توی شرکتی کار میکردم و اشتباهی مرتکب شدم که ۳۰۰ می...

پارت ۵۴

چند پارتی (درخواستی)

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞𝐏𝐚𝐫𝐭:⁴⁵ویو: اتماشین جلوی خونه‌ی بابا مت...

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشتپارت ۲۷ | «نامه‌ای که هرگز خواند...

˚୨୧⋆د؏ـوﺕ‌ﻧﺎﻣـه‌ی طَﻟـﺎﯾـی˚୨୧⋆       ۲۰ پارتچند دقیقه گذشت.....

رمان :(تا وقتی که عاشقت شدم )

پارت 41🌙 ویو هیون‌وو:هیون‌وو: بچه‌ها، من حساب کردم... بریم.ه...

like swan 🦢#like_swan𝑃𝑇 12ویو نامجون:ات روبه‌روم نشسته بود و...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط