{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت 41

پارت 41

🌙 ویو هیون‌وو:

هیون‌وو: بچه‌ها، من حساب کردم... بریم.

همه باهم: باشه.

همین که خواستم از جام بلند شم، تهیونگ سریع اومد سمتم.

تهیونگ: وایسا، مراقب باش.

آت: وااای، می‌تونم راه برم! 😑

تهیونگ: باید مراقب باشی.

آت: باشه دیگه...

𐙚 ─────── 🦋 ─────── 𐙚

🌸 ویو آت:

دایی حساب کرد و بعدش اومدیم خونه.

همین که رسیدم، مستقیم رفتم توی اتاقم و خوابیدم.

𐙚

🌙 ویو تهیونگ:

هرچی سعی می‌کردم بهش فکر نکنم، نمی‌شد.

تصویر اون ماشین مشکی مدام توی ذهنم می‌اومد.

ته: این ماشین چرا انقدر ذهنمو درگیر کرده؟

کلافه دستم رو روی صورتم کشیدم.

همین‌طور که توی فکرام بودم، صدای بابام از پایین اومد.

بابا: ته! بیا کارت دارم.

ته: باشه.

رفتم پایین.

ته: بله؟

بابا: بشین، باهات حرف دارم.

ته: بله، بگو.

بابا: ته... چرا نامزدیت رو بهم زدی؟

ته: ...

بابا: می‌شه راجع به اون کسی که دوستش داری بگی؟ مادرت فردا میاد، می‌خوام باهاش حرف بزنم.

تهیونگ چیزی نگفت.

بابا: دختر خوبیه؟

بعد با شیطنت گفت:

بابا: وایسا... نکنه همون همکلاسیته؟

ته: نه... نمی‌دونم.

چند لحظه سکوت کردم.

ته: فقط... وقتی می‌بینمش، حالم یه جوری می‌شه. قلبم... اصلاً نمی‌دونم.

نگاهم رو پایین انداختم.

ته: خیلی بهش وابسته شدم انگار... حتی اگه کسی اذیتش کنه یا زیادی بهش نزدیک بشه، حالم بد می‌شه.

بابا با تعجب نگام کرد.

بابا: عاشق شدی؟

ته: ...

هیچ جوابی نداشتم.

بابا: می‌خوای با مامانت حرف بزنم؟

ته: نمی‌دونم... اصلاً نمی‌دونم دوستم داره یا نه.

بابا لبخند زد.

بابا: دختر خوشگل، مهربون و باادبیه. خیلی ازش خوشم اومده.

ته: باشه... فکرامو می‌کنم.

از جام بلند شدم.

ته: شب بخیر.

بابا: شب بخیر.

𐙚 ─────── 🌙 ─────── 𐙚

ویو تهیونگ:

تمام شب ذهنم درگیر حرفای بابام بود.

عاشق شدم؟

نه...

ولی هرچی بیشتر به آت فکر می‌کردم، بیشتر می‌فهمیدم یه چیزی توی قلبم تغییر کرده.

با کلی فکر و خیال بالاخره خوابم برد.

....................

🌸 ویو آت:

صبح از خواب بیدار شدم.

دستم بهتر شده بود، ولی دردش هنوز کامل نرفته بود.

روتین صبحم رو انجام دادم و رفتم پایین.

آت: سلام دایی جونم.

دایی: سلام. کجا میری؟ مدرسه؟ نمی‌ری استراحت کنی؟

آت: دایی، خوبم.

دایی: نه، نمی‌ری.

آت: می‌رم.

دایی: نمی‌ری.

آت: می‌رم!

دایی: نمی‌ری!

آت: می‌رممم!

دایی با حرص نگام کرد.

دایی: لجباز! باشه، ولی خیلی مراقب باش.

آت: باشه.

صبحونه‌ام رو خوردم و با دایی راه افتادیم سمت مدرسه.

....................
ویو تهیونگ:

از خواب بیدار شدم، دوش گرفتم و آماده شدم.

رفتم پایین.

ته: بابا، صبح بخیر.

بابا: صبح بخیر. بیا صبحونه.

ته: باشه.

نشستم.

بابا: به حرفام گوش کردی؟

ته: آره.

بابا: نظرت چیه؟

ته: اوکی... ولی شما حرف می‌زنی یا مامان؟

بابا: فکر کنم مامانت حرف بزنه بهتره.

ته: مامان و باباش خارج از کشورن.

بابا: کی میان؟

ته: نمی‌دونم.

بابا: باشه.

صبحونه‌ام رو خوردم و راه افتادم سمت مدرسه.

....................

🌸 ویو آت:

به مدرسه رسیدیم.

همین که پیاده شدم، دیدم تهیونگ هم تقریباً هم‌زمان با من رسیده.

دایی: آت، مراقب باشی‌ها!

آت: باشه دایی.

دایی: خداحافظ.

آت: خداحافظ.

همین که دایی رفت، صدای جیا از پشت سرم بلند شد.

جیا: آتتتتتتتت!

آت: بله؟ 😭

جیا خودش رو رسوند بهم.

جیا: مراقب باش! خوبی؟ دستت خوبه؟ چرا اومدی؟ استراحت نمی‌کردی؟

آت: آروم‌تر! خوبم!

جیا: باشه خب! بریم.

چند قدم برداشتیم که صدای تهیونگ رو شنیدم.

ته: آت.

برگشتم سمتش.

آت: سلام، بله؟

تهیونگ به کیفم نگاه کرد.

ته: کیفت رو من میارم.

آت: نمی‌خواد، خودم میارم.

ته: نه، نمی‌شه.

چند لحظه نگاش کردم.

وقتی نگرانی توی نگاهش رو دیدم، کوتاه اومدم.

آت: باشه...

همون موقع بقیه هم رسیدن.

کوک: سلام آت! خوبی؟

جین: سلام.

جیمین: سلام.

شوگا: سلامم! خوبی؟

جیهوپ: سلام.

نامجون: سلام.

آت: سلام به همگی! عالیم. بریم؟

همه باهم راه افتادیم سمت کلاس.

....................

🌸 ویو آت:

رفتیم کلاس.

هانا نبود.

استاد هم درس رو شروع کرد.

چند ساعت گذشت...

آت: وای... خیلی خسته شدم.

جیا: منم.

چند لحظه به اطرافم نگاه کردم.

آت: وایسا... من الان میام.

جیا: کجا؟

آت: میام دیگه.

از کلاس بیرون اومدم.

𐙚🦋

🌸 ویو آت:

دنبال هانا رفتم...

چند دقیقه توی راهروها گشتم تا بالاخره صدای آشناش رو شنیدم.

آروم‌تر قدم برداشتم و به سمت صدا رفتم.

اما چیزی که بعدش دیدم و چیزهایی که شنیدم، باعث شد همون‌جا خشکم بزنه.

چند ثانیه فقط خیره موندم.

انگار مغزم نمی‌تونست چیزی که جلوی چشمم بود رو باور کنه.

قلبم تند می‌زد. 💔

ادامه دارد... 𐙚🦋✨
دیدگاه ها (۲۱)

╔═══.·:·.💜.·:·.═══╗🌙 ویو آتچند ثانیه به صفحه‌ی گوشی خیره مون...

پارت 40ویو آت:صدای بلندی ناگهان توی مسیر پیچید. 💥🏁همه‌چیز در...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط