رمان سوکوکو..پایان فصل اول
زیر نور ماه ᴘᴀʀᴛ 81:
«ویو چویا»
فوری رفتم سمت خونه
+ لعنتی خیلی طول کشید
درو باز کردم و لامپارو روشن کردم ولی خونه نبود
+ یعنی چی..کجا میتونه رفته باشه.. نکنه...
فوری اومدم بیرون و رفتم سمت قبرستون
از دور دیدمش
فهمیدم با اوداساکو حرف میزنه بخاطر همین جلو نرفتم و پشت یه درخت وایسادم
حواسم بهش بود
یهو دیدم دوباره سرفش گرفت و انگار پاهاش شل شده بود
داشت میفتاد که دویدم و از پشت گرفتمش
نشستم و سرشو اروم گذاشتم روی پاهام
از درد میلرزید..
خیلی میلرزید
خواستم حواسش از دردش پرت بشه بخاطر همین دستمو اروم روی سرش میکشیدم..
+ دازای.. بیا برگردیم خونه باید.. باید استراحت کنی..
دازای همونطور داشت خون بالا میاورد ولی هنوز اون لبخند مصنوعیش رو داشت
لبخندی که همیشه باهاش باعث میشد بقیه فکر کنن حالش خوبه..
+ من دیر فهمیدم..خیلی دیر.. اگه فقط یذره..
- چویا..
تا اون صدای ضعیفشو شنیدم بغض کردم..
دلم برای اون صدای گوشخراشو دوست داشتنیه قدیمی تنگ شده بودم..
نمیتونستم حرف بزنم
اگه حرف میزدم با اولین کلمه بغضم میترکید
فقط اروم لبخند زدم و چشمامو قفل کردم به چشاش..
سنجاق سی//نشو از لباسش کند و گذاشت توی دستم و بعد هم دستشو به سختی بالا اورد و گذاشت رو صورتم
دازای: فک کردم دیگ نمی...بینمت حساب ر..روزا از دس..تم در رفته.. نمیدونم الان چ..چه روزیه ت..تنها چ..چیزی که میدونم اینه که امشب اخرین شبیه که..میت..تونم به اون... موج های توی چشمات خ..خیره بشم م..میدونی.. خیلی خستم..میخوام یه کم ب..بخوابم ولی قبلش.. د..دوست.... دارم.. ه..هویجک ق..قشنگم...
سرمو بردم بالا تا بتونم اشکامو تو چشمام نگه دارم
نفس عمیقی کشیدم و لبخند زدم
چویا: منم دو....
دستش از رو صورتم افتاد
خشکم زد..
با ترس سرمو اوردم پایین تا بهش نگاه کنم..
چشماش بسته بود
دیگه نمیلرزید
انگار دیگ هیچ دردی نداشت
حالش خوب شده بود
+ دازای؟ دازای؟؟با توام..(با هق هق) این...بدجنسانه ترین شوخی تو کل عمرته.. حتی نذاشتی حرفمو تموم کنم عوضی.. مسخره بازی درنیار پاشو... (با داد و گریه) دازااااااییی ای عوضی..امشبو یادت نمیاد که چ..چه شبیه؟.. امشب..تولدت بود...تو داری...باهام شوخی میکنی مگه ن..نه؟.. اخرشم نتونستم بت بگم.. نتونستم بت بگم چقد دوست دارم.. باید زودتر از اینا بت میگفتم.. فقط..یه بار دیگ چشماتو باز کن...قول میدم..قول میدم دیگ باهات بدرفتاری نکنم.. دازااای.. تو..تو بهم قول دادی..قول دادی که منو ببری تا فانوسارو ببینم..هوم؟ پاشو..فقط یه بار دیگه...زود باااااااششش
دیگه نمیتونستم جلوی اشکامو بگیرم
سر دازای رو با دو تا دستام از روی پاهام بلند کردم و صورتش رو اوردم نزدیک خودم...
صورتش مثل یخ سرد بود
همه تنم میلرزید
+ فکر کنم هوا سرده..توام که چیزی نپوشیدی.. اره طبیعیه البته که بخاطر هواست..نمیتونه دلیل دیگه ای.. داشته باشه..مگه نه؟
اون لحظه فقط گریه میکردم..
من..
ناکاهارا چویا..
کسی که دلش به حال کسی نمیسوخت حالا اینجوری گریه میکرد..
صورتشو دوباره نگاه کردم
خیلی سفید بود
یعنی تاحالا دقت نکرده بودم؟
نه.. دلیلش این نبود..
اون..دیگ هیچ روحی نداشت..
«ویو راوی»
چویا خیره شده بود به صورت دازای
صورتش از سفیدی برق میزد..
نمیتونم بگم صورتش همرنگ ماه بود نه..
*اون شب...ماه نقره ای نبود...خونین بود..
انگار که ماه براشون خون گریه کرده..*
چویا دازای رو مثل یه بچه همونطور که روی پاهاش اروم خوابیده بود بغل کرد و هر ثانیه بغلش رو محکم تر میکرد...
میدونست که دیگه هیچوقت ستاره دنباله دارش رو نمیبینه..
دیگه روشنایی توی زندگیش نبود..
حتی با اینکه #زیر_نور_ماه بود...
~پایان فصل اول~
ممنون از همه تون که تا اینجا همراهم بودید❤❤
من..با فصل دوم..بازم برمیگردم..
منتظر باشید...
«ویو چویا»
فوری رفتم سمت خونه
+ لعنتی خیلی طول کشید
درو باز کردم و لامپارو روشن کردم ولی خونه نبود
+ یعنی چی..کجا میتونه رفته باشه.. نکنه...
فوری اومدم بیرون و رفتم سمت قبرستون
از دور دیدمش
فهمیدم با اوداساکو حرف میزنه بخاطر همین جلو نرفتم و پشت یه درخت وایسادم
حواسم بهش بود
یهو دیدم دوباره سرفش گرفت و انگار پاهاش شل شده بود
داشت میفتاد که دویدم و از پشت گرفتمش
نشستم و سرشو اروم گذاشتم روی پاهام
از درد میلرزید..
خیلی میلرزید
خواستم حواسش از دردش پرت بشه بخاطر همین دستمو اروم روی سرش میکشیدم..
+ دازای.. بیا برگردیم خونه باید.. باید استراحت کنی..
دازای همونطور داشت خون بالا میاورد ولی هنوز اون لبخند مصنوعیش رو داشت
لبخندی که همیشه باهاش باعث میشد بقیه فکر کنن حالش خوبه..
+ من دیر فهمیدم..خیلی دیر.. اگه فقط یذره..
- چویا..
تا اون صدای ضعیفشو شنیدم بغض کردم..
دلم برای اون صدای گوشخراشو دوست داشتنیه قدیمی تنگ شده بودم..
نمیتونستم حرف بزنم
اگه حرف میزدم با اولین کلمه بغضم میترکید
فقط اروم لبخند زدم و چشمامو قفل کردم به چشاش..
سنجاق سی//نشو از لباسش کند و گذاشت توی دستم و بعد هم دستشو به سختی بالا اورد و گذاشت رو صورتم
دازای: فک کردم دیگ نمی...بینمت حساب ر..روزا از دس..تم در رفته.. نمیدونم الان چ..چه روزیه ت..تنها چ..چیزی که میدونم اینه که امشب اخرین شبیه که..میت..تونم به اون... موج های توی چشمات خ..خیره بشم م..میدونی.. خیلی خستم..میخوام یه کم ب..بخوابم ولی قبلش.. د..دوست.... دارم.. ه..هویجک ق..قشنگم...
سرمو بردم بالا تا بتونم اشکامو تو چشمام نگه دارم
نفس عمیقی کشیدم و لبخند زدم
چویا: منم دو....
دستش از رو صورتم افتاد
خشکم زد..
با ترس سرمو اوردم پایین تا بهش نگاه کنم..
چشماش بسته بود
دیگه نمیلرزید
انگار دیگ هیچ دردی نداشت
حالش خوب شده بود
+ دازای؟ دازای؟؟با توام..(با هق هق) این...بدجنسانه ترین شوخی تو کل عمرته.. حتی نذاشتی حرفمو تموم کنم عوضی.. مسخره بازی درنیار پاشو... (با داد و گریه) دازااااااییی ای عوضی..امشبو یادت نمیاد که چ..چه شبیه؟.. امشب..تولدت بود...تو داری...باهام شوخی میکنی مگه ن..نه؟.. اخرشم نتونستم بت بگم.. نتونستم بت بگم چقد دوست دارم.. باید زودتر از اینا بت میگفتم.. فقط..یه بار دیگ چشماتو باز کن...قول میدم..قول میدم دیگ باهات بدرفتاری نکنم.. دازااای.. تو..تو بهم قول دادی..قول دادی که منو ببری تا فانوسارو ببینم..هوم؟ پاشو..فقط یه بار دیگه...زود باااااااششش
دیگه نمیتونستم جلوی اشکامو بگیرم
سر دازای رو با دو تا دستام از روی پاهام بلند کردم و صورتش رو اوردم نزدیک خودم...
صورتش مثل یخ سرد بود
همه تنم میلرزید
+ فکر کنم هوا سرده..توام که چیزی نپوشیدی.. اره طبیعیه البته که بخاطر هواست..نمیتونه دلیل دیگه ای.. داشته باشه..مگه نه؟
اون لحظه فقط گریه میکردم..
من..
ناکاهارا چویا..
کسی که دلش به حال کسی نمیسوخت حالا اینجوری گریه میکرد..
صورتشو دوباره نگاه کردم
خیلی سفید بود
یعنی تاحالا دقت نکرده بودم؟
نه.. دلیلش این نبود..
اون..دیگ هیچ روحی نداشت..
«ویو راوی»
چویا خیره شده بود به صورت دازای
صورتش از سفیدی برق میزد..
نمیتونم بگم صورتش همرنگ ماه بود نه..
*اون شب...ماه نقره ای نبود...خونین بود..
انگار که ماه براشون خون گریه کرده..*
چویا دازای رو مثل یه بچه همونطور که روی پاهاش اروم خوابیده بود بغل کرد و هر ثانیه بغلش رو محکم تر میکرد...
میدونست که دیگه هیچوقت ستاره دنباله دارش رو نمیبینه..
دیگه روشنایی توی زندگیش نبود..
حتی با اینکه #زیر_نور_ماه بود...
~پایان فصل اول~
ممنون از همه تون که تا اینجا همراهم بودید❤❤
من..با فصل دوم..بازم برمیگردم..
منتظر باشید...
- ۴۵.۸k
- ۲۲ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۷۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط