a dream. last part.
_ج... جونگین تو.. تو اینجا چیکار میکنی؟.. چیزی به طلوع خورشید نمونده.. چطوری اجازه دادن بیای اینجا؟...
*نگران نباش عزیزم... پیشنهاد خودشون بود..
زن از شنیدن این حرف، بیشتر گیج شد. اما طولی نکشید که با شنیدن صدای گره خوردن طناب، همان طناب هایی که چند ساعت پیش دست های خودش را با آن ها گره زده بودند، و فریاد هایی که حالا میگفتند:
/بسوزانیدشون! هر دویشان را بسوزانید! درود بر مسیح! هر دوی این گناهکاران را بسوزانید! این شیاطین را به جهنم بفرستید، جایی که به آن تعلق دارند!
بالاخره متوجه موضوع شد. آن زن برای اولین بار در آن روز، شکست. تمام سعیش را کرده بود قوی بماند اما نتوانست. شکست و برای اولین بار در آن روز قطره اشکی از زیر پارچه ی سیاه روی گونه هایش سر خورد.
با صدای لرزانی، به سمت عشقش که حالا به درخت مجاورش بسته شده بود، لب زد:
_جونگین تو... تو چیکار کردی؟...
*چیزی نیست عزیزم... بهت گفته بودم هیچوقت تنهات نمیزارم.. تا آخرش باهات میام.. یانگ جونگین زیر قولش نمیزنه.
مرد درحالی که اشک میریخت، با لبخند تلخی روی لب هایش گفت. سپس سعی کرد برای آخرین بار، با نوک انگشتانش دست زن را لمس کند. فاصله ی آن دو درخت زیاد بود، اما فاصله قلب آن دو نفر بسیار کم.
با مچ دستانی که داشتند از فشار طناب ها زخمی میشدند، آن قدر تلاش کرد تا بالاخره توانست لحظه ای دستان ظریف و ضعیف عشقش را لمس کند. نفس لرزانی کشید. همان یک لحظه برایش به اندازه تمام عمرش ارزش داشت.
«دینگ دانگ»
ناقوس یکبار دیگر به صدا در آمد. اینبار برای آخرین بار.
مشعل ها با صدای ناقوس و تشویق مردم روی زمین افتادند و تمام آن حیاط را به آتش کشیدند.
زن دیگر نمیتوانست جلوی اشک هایش که یکی یکی فرود می آمدند را بگیرد. در حالی که شراره های آتش به نوک پاهای برهنه اش می رسیدند، با صدای ضعیف و دردمندی ناله کرد
_جونگین... میترسم... درد داره...
*چیزی نیست عشقم... چیزی نیست عزیزم... زود تموم میشه... من همینجام، پیشتم...به زودی آزاد میشیم...
مرد با دست های لرزان و بدن عرق کرده از شدت حرارت، سعی کرد دوباره دست عشقش را بگیرد تا کمی او را آرام کند، اما نتوانست زیرا آتش شعله ور تر شد و پوست انگشتانشان را سوزاند.
درحالی که آتشِ آبرو بدنشان را میسوزاند و آتشِ عشق قلبشان را، تمام سعی شان را میکردند تا برای آخرین بار، تا آخرین لحظه با کلماتشان به یک دیگر عشق بورزند.
تا زمانی که شعله های آتش سوزان بدن و صورت های زمانی زیبایشان را سوزاند، تا زمانی که روح و قلبشان را سوزاند، تا زمانی که چیزی جز خاکستر های در هم آمیخته، در آن حیاط باقی نماند.
"بر گرفته از یک رویا، با کمی تغییر"
#سناریو #استری_کیدز #جونگین #چند_پارتی
*نگران نباش عزیزم... پیشنهاد خودشون بود..
زن از شنیدن این حرف، بیشتر گیج شد. اما طولی نکشید که با شنیدن صدای گره خوردن طناب، همان طناب هایی که چند ساعت پیش دست های خودش را با آن ها گره زده بودند، و فریاد هایی که حالا میگفتند:
/بسوزانیدشون! هر دویشان را بسوزانید! درود بر مسیح! هر دوی این گناهکاران را بسوزانید! این شیاطین را به جهنم بفرستید، جایی که به آن تعلق دارند!
بالاخره متوجه موضوع شد. آن زن برای اولین بار در آن روز، شکست. تمام سعیش را کرده بود قوی بماند اما نتوانست. شکست و برای اولین بار در آن روز قطره اشکی از زیر پارچه ی سیاه روی گونه هایش سر خورد.
با صدای لرزانی، به سمت عشقش که حالا به درخت مجاورش بسته شده بود، لب زد:
_جونگین تو... تو چیکار کردی؟...
*چیزی نیست عزیزم... بهت گفته بودم هیچوقت تنهات نمیزارم.. تا آخرش باهات میام.. یانگ جونگین زیر قولش نمیزنه.
مرد درحالی که اشک میریخت، با لبخند تلخی روی لب هایش گفت. سپس سعی کرد برای آخرین بار، با نوک انگشتانش دست زن را لمس کند. فاصله ی آن دو درخت زیاد بود، اما فاصله قلب آن دو نفر بسیار کم.
با مچ دستانی که داشتند از فشار طناب ها زخمی میشدند، آن قدر تلاش کرد تا بالاخره توانست لحظه ای دستان ظریف و ضعیف عشقش را لمس کند. نفس لرزانی کشید. همان یک لحظه برایش به اندازه تمام عمرش ارزش داشت.
«دینگ دانگ»
ناقوس یکبار دیگر به صدا در آمد. اینبار برای آخرین بار.
مشعل ها با صدای ناقوس و تشویق مردم روی زمین افتادند و تمام آن حیاط را به آتش کشیدند.
زن دیگر نمیتوانست جلوی اشک هایش که یکی یکی فرود می آمدند را بگیرد. در حالی که شراره های آتش به نوک پاهای برهنه اش می رسیدند، با صدای ضعیف و دردمندی ناله کرد
_جونگین... میترسم... درد داره...
*چیزی نیست عشقم... چیزی نیست عزیزم... زود تموم میشه... من همینجام، پیشتم...به زودی آزاد میشیم...
مرد با دست های لرزان و بدن عرق کرده از شدت حرارت، سعی کرد دوباره دست عشقش را بگیرد تا کمی او را آرام کند، اما نتوانست زیرا آتش شعله ور تر شد و پوست انگشتانشان را سوزاند.
درحالی که آتشِ آبرو بدنشان را میسوزاند و آتشِ عشق قلبشان را، تمام سعی شان را میکردند تا برای آخرین بار، تا آخرین لحظه با کلماتشان به یک دیگر عشق بورزند.
تا زمانی که شعله های آتش سوزان بدن و صورت های زمانی زیبایشان را سوزاند، تا زمانی که روح و قلبشان را سوزاند، تا زمانی که چیزی جز خاکستر های در هم آمیخته، در آن حیاط باقی نماند.
"بر گرفته از یک رویا، با کمی تغییر"
#سناریو #استری_کیدز #جونگین #چند_پارتی
- ۱.۳k
- ۱۵ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط