هم‌سلولی خطرناک (part7)

هم‌سلولی خطرناک (part7)
÷ بالاخره پیداتون کردم

روزنامه از دست ا/ت افتاد

دوک‌سون. همان مردی که توی کارگاه خیاطی با ا/ت درگیر شد. مردی روانی با سابقه تعرض به دختر های کم سن و جوان دستگیر شده‌بود و حالا کسی نمی‌داند چگونه از اینجا سر در آورده

جونگین به سمت در چرخید صورتش سرد شد؛ اما پیش از آنکه بتواند واکنشی نشان دهد، در با ضربه‌ای شدید باز شد

دوک‌سون وارد کلبه شد. آب باران از لباس‌هایش می‌چکید و لبخند کجی روی صورتش نشسته بود

÷ سه هفته… سه هفته تمام دنبالتون گشتم

جونگین جلوی ا/ت ایستاد

— یه قدم دیگه برداری، قسم میخورم پشیمون می‌شی

دوک‌سون خندید.

÷ هنوزم همون جونگینی، همیشه فکر می‌کنی همه‌چیز دست خودته

نگاهش از جونگین گذشت و روی ا/ت نشست

÷ ولی این بار، من فقط با تو کار ندارم

ا/ت عقب رفت

+ ب...به من نزدیک نشو

دوک‌سون ناگهان به سمتش هجوم برد جونگین خواست جلوش را بگیره اما مرد با حرکتی ناگهانی او را به کنار پرت کرد و خودش را به دختر رساند

ا/ت تقلا کرد دستش به لبه‌ی میز خورد و فنجان قهوه روی زمین شکست

+و..ولم کن

دوک‌سون بازویش را محکم گرفت و او را به دیوار فشرد دختر سعی کرد خودش را آزاد کند، اما مرد راه فرارش را بست و با خشونت به سمت تخت کشاندش

جونگین از زمین بلند شد.

— دوک‌سون

مرد حتی سرش را برنگرداند.

صدای ا/ت در کلبه پیچید:

+ جونگین کمکم کن

جونگین با تمام توان به سمتشان دوید، اما دوک‌سون خودش را روی دختر انداخت و دستش را روی دهان او گذاشت

در همان لحظه، جونگین وارد اتاق شد
و ایستاد

انگار کسی زمان را از حرکت انداخته بود

چشم‌هایش روی ا/ت ثابت ماند؛ روی صورت وحشت‌زده‌اش، روی دست‌هایی که برای رهایی تقلا می‌کردند

مغزش از درک تصویر روبه‌رویش عاجز بود.

نه

این نمی‌توانست واقعی باشد

صدای ا/ت خفه و شکسته دوباره بلند شد:

+جونگین

چیزی در نگاه او شکست

دوک‌سون سرش را برگرداند و لبخند زد

÷ دیر رسیدی

جونگین یک قدم جلو رفت

بعد قدمی دیگر

— دستتو…

صدایش به سختی از گلویش بیرون آمد

— ازش بکش

دوک‌سون با تمسخر نگاهش کرد

÷وگرنه چیکار میکنی؟

جونگین دیگر جواب نداد.

جونگین خودش را به دوک‌سون رساند و او را از ا/ت جدا کرد
مرد با شدت به زمین افتاد. ا/ت خودش را از تخت پایین کشید و به گوشه‌ی اتاق پناه برد؛دستش روی دهانش بود و نفس‌هایش از شدت وحشت بریده‌بریده می‌آمدند

جونگین به دوک‌سون فرصت بلند شدن نداد

ضربه‌ی اول سرِ مرد را به یک طرف چرخاند

ضربه‌ی دوم او را دوباره روی زمین انداخت

دوک‌سون تلاش کرد از خودش دفاع کند اما جونگین با خشم او را عقب راند صدای برخورد بدن‌ها با کف چوبی میان دیوارهای کلبه می‌پیچید

جونگین صدایش را بلند کرد و گفت:
_ تو حق نداشتی بهش دست بزنی عوضی

دوک‌سون با زحمت خندید و با دهان پر از خون گفت

÷ هنوزم… فکر می‌کنی… می‌تونی ازش محافظت کنی؟

جونگین یقه‌اش را گرفت.

— خفه شو

مرد سعی کرد دستش را آزاد کند، اما جونگین او را به زمین کوبید، خشم مثل آتشی که سال‌ها زیر خاکستر مانده باشد تمام وجودش را گرفته بود

تصویر ا/ت از ذهنش بیرون نمی‌رفت

آن فریاد

آن نگاه

آن لحظه‌ای که برای چند ثانیه خودش را ناتوان از نجات او دیده بود

+جونگین

صدای خسته ا/ت از گوشه‌ی اتاق آمد

او مکث کرد

دوک‌سون از فرصت استفاده کرد و سعی کرد بلند شود نگاهش به ا/ت افتاد و با تمسخر گفت:

÷ هنوزم می‌خوای بهش تکیه کنی؟

جونگین سرش را چرخاند

و دوباره خشم در چشم‌هایش شعله کشید

درگیری از سر گرفته شد، دوک‌سون تلاش کرد جونگین را عقب براند، اما جونگین او را محکم گرفت و با ضربه‌ای سنگین به زمین انداخت

مرد دیگر نتوانست بلند شود

چند ثانیه، فقط صدای نفس‌های جونگین در اتاق شنیده می‌شد

او بالای سر دوک‌سون ایستاده بود؛ دست‌هایش می‌لرزیدند و نگاهش روی مرد بی‌حرکت مانده بود.

+جونگین…

صدای ا/ت این بار آرام‌تر بود

جونگین آهسته برگشت

دختر کنار دیوار نشسته بود موهایش به‌هم‌ریخته بود و دستش را روی بازوی دردناکش گذاشته بود چشم‌هایش پر از اشک بودند، اما چیزی نگفت

جونگین یک قدم به سمتش برداشت

ا/ت از جا تکان خورد

او همان‌جا ایستاد

برای نخستین بار، نگاهش از خشم خالی شد و چیزی شبیه ترس جایش را گرفت؛ ترس از اینکه دختر، حالا از خودش هم بترسد

_ ا/ت…

دختر به دوک‌سون نگاه کرد.

+ اون… بیهوشه؟

جونگین نگاه کوتاهی به مرد انداخت

— آره

ا/ت نفس لرزانی بیرون داد، انگار تازه فهمیده بود که هنوز زنده است

جونگین کت خودش را برداشت و آرام روی شانه‌های دختر انداخت

— باید بریم
ادامه دارد...
دیدگاه ها (۳)

فاصله یک لبخند تا جنون

(بچه ها از همین الان بگم پایان این فیک غمگینه اگه می خواین ن...

پارت 2

نیمه شب بودچان رو کاناپه دراز کشیده بود چون که ظهر با ا/ت بح...

𝕄𝕌𝕊𝕀ℂ🎶𝙿𝙰𝚁𝚃 𝟺 | یک قدم نزدیک‌ترروز بعد، ساعت چهار عصر.ا/ت جلو...

پارت دوم | «اون کی بود؟»ا/ت بعد از کلاس از ساختمان دانشگاه ب...

عشق بی پایان

«قراردادِ سیاه» p1باران شدیدی روی عمارت قدیمی خانواده‌ی جون ...

سایه‌های قلبℙ𝔸ℝ𝕋 𝟚: راز رزیکافه کم‌کم شلوغ‌تر می‌شد، اما ا/ت...

🖤 عروس مافیا | پارت دومعمارت جونگ‌کوک | ساعت ۹ شبا/ت وارد ات...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط