رمان: لجبازی 🧸پارت: 4

دیانا 🎀

بچها همه نگران بودن که ارسال پرسید.
ارسلان: کی بود چیشده؟؟
خواستم حرص شو دربیارم گفتم
دیانا: نامزدم بود😏
همه: نامزدتت😳
قیافه ارسلان من گچ سفید شده بود. محراب گفت
محراب: ما غریبه بودیم که به ما نگفتی؟؟
رضا: قبلا ی معرفتی داشتی کاری میکردی بهمون میگفتی.
دیانا: ببخشید اصلا یادم نبود 😬
پانیذ: حالا عیب نداره ایمش چیه؟؟
خواستم بیشتر حرص ارسلان رو دربیارم گفتم
دیانا: قربونش بشم اسمش مرسلیه☺️
ارسلان ی پوزخند زد و گفت
ارسلان: هه😒
نیکا حالا مهم نیست مبارکت باشه عشقم.
دیانا: فداتشم🙃
محراب: حالا اینا رو ولش پابه هستید جرع حقیقت؟؟
همه: اره.

ارسلان🎀

خیلی عصبانی بودم اصلا چرا دیانا دیانای من چراا. که محراب اومد و ی بطری اورد بطری رو چرخوند . اوفتاد به رضا و دیانا.
رضا:................
دیدگاه ها (۰)

پارت ششم: بیداری در کابوسِ آشناچند دقیقه‌ای که از اون اتاق گ...

پارت۸(کاتسوکی با حرص از روی تخت بلند شد و چند بار طولِ اتاقش...

𝖬𝗒 𝖯𝖺𝗋𝖺𝗆𝗈𝗎𝗉𝖯𝖺𝗋𝗍:⑥ترجیح دادم از لباسایِ قدیمیِ خودم بپوشم چون...

پارت هشتم《کلنجار》《Custom kiss》تا اینکه صدای اومد...تق...آخ.....

پارت: 32 (بخش1) **زاویه دید: هیزل**صدای جیغ و همهمه‌ی تماشاچ...

شاهکاری به نام دروغ

like swan 🦢#like_swan𝑃𝑇 12ویو نامجون:ات روبه‌روم نشسته بود و...

پشتِ دیوارِ سردت«اگه ازم متنفری، فقط بهم بگو؛ چرا هر روز کار...

مافیای من

رمان: لجبازی 🧸 پارت: 18

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط