عاشقانه

می توانم با عبور از شب تو را پیدا کنم؟
یا بمانم در سیاهی ،روز را حاشا کنم؟
آسمان پر ستاره ساکنم کرده ولی
پای رفتن را نباید بند یک رویا کنم
ساکنان شهر شب خاموش و خواب آلوده اند
چشم هاشان را نشد رو به نگاهت وا کنم
ماه می تابد ولی یک قطره از خورشید نیست
قطره ای را می شود همخانه ی دریا کنم؟
باز در آغوش سرما خاطراتم گر گرفت
یاد تو هیزم شده تا آتشی برپا کنم
سوختم شاید بباری بر سرم تا بعد از آن
پشت ابر چشم هایت نور را پیدا کنم
دیدگاه ها (۳)

پروانه جان

### پارت ۴: رنگِ سرخ رویِ دستانِ سرد نصفه‌شب بود و سکوتِ عما...

داستان کودکانه «راز پروانه‌ی کوچک و مهمان ناخوانده» به نویسن...

پارت سیزدهمباران هنوز می‌بارید.آرون وسط سالن ایستاده بود، ان...

اتاقی که وجود نداشت (part1)باران از عصر شروع شده بود؛ آرام و...

تو را گم می‌كنم هر روز و پیدا می‌كنم هر شببدین‌سان خواب‌ها ر...

تو را گم می كنم هر روز و پیدا می كنم هر شب بدین سان خواب ها ...

تو را گم می کنم هر روز و پیدا می کنم هر شب بدین سان خواب ها ...

تو را گم می‌کنم هر روز و پیدا می‌کنم هر شببدینسان خواب‌ها را...

تو را گم می کنم هر روز و پیدا می کنم هر شب

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط