{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

### پارت ۴: رنگِ سرخ رویِ دستانِ سرد

### پارت ۴: رنگِ سرخ رویِ دستانِ سرد

نصفه‌شب بود و سکوتِ عمارت به طرزِ خفه‌کننده‌ای سنگین بود. تشنه بودم و می‌خواستم به آشپزخونه برم، اما صدایی که از راهرویِ پشتیِ زیرزمین می‌اومد، من رو متوقف کرد. کنجکاوی و ترسی که همیشه همراهم بود، باعث شد بی‌صدا قدم بردارم.

درِ نیمه‌بازِ اتاقِ کارِ جونگ‌کوک رو دیدم. نوری از توش بیرون می‌زد. آروم جلو رفتم و از لایِ در نگاه کردم. چیزی که دیدم، خون رو در رگ‌هام منجمد کرد.

جونگ‌کوک اونجا بود. کتِ گرون‌قیمتش رو درآورده بود و آستینِ پیراهنِ سفیدش رو تا آرنج بالا زده بود. مردی با دست‌وپایِ بسته رویِ صندلیِ وسطِ اتاق افتاده بود، غرق در وحشت و التماس. اون مرد، یکی از همکارانِ نزدیکش بود که به نظر می‌رسید به قلمروِ جونگ‌کوک خیانت کرده.

انتظار داشتم فریاد بزنه، انتظار داشتم خشمش رو ببینم. اما جونگ‌کوک... اون ترسناک‌ترین حالتِ ممکن رو داشت: *آرامشِ مطلق.*

اون داشت با یک خونسردیِ جراح‌گونه با لبه‌یِ یک چاقویِ براق بازی می‌کرد. با صدایی که حتی نلرزید، خطاب به اون مرد گفت: «وقتی قانون رو شکستی، باید می‌دونستی که بهاش چیه. من بهت فرصت دادم، تو فقط با حماقتت اون رو از بین بردی.»

همه‌چیز در یک ثانیه اتفاق افتاد. اون مرد حتی فرصت نکرد جیغ بزنه. جونگ‌کوک با یک حرکتِ سریع و بی‌نقص، کار رو تموم کرد. هیچ‌چیزِ «انسانی» تویِ چشمانش دیده نمی‌شد؛ فقط تاریکیِ محض بود. اون حتی به لباسش هم اجازه نداد که آلوده بشه.

همون لحظه، انگار حس کرد کسی نگاهش می‌کنه. سرش رو چرخوند. چشمانِ سیاهش مستقیماً به چشم‌هایِ من گره خورد. در رو باز کردم و وارد شدم. بدنم داشت می‌لرزید، نه از سرما، بلکه از عمقِ این فاجعه.

جونگ‌کوک حتی نخواست چاقو رو پنهان کنه یا صحنه رو بپوشونه. با همون آرامشِ سرد به سمتم اومد. بویِ خون و فلزِ سرد می‌داد. وقتی به فاصله‌یِ یک قدمیم رسید، دستِ آلوده‌اش رو سمتِ صورتم آورد، اما قبل از اینکه به پوستم برسه، متوقفش کرد؛ انگار خودش هم می‌دونست که نباید این سیاهی رو به من منتقل کنه.

با صدایِ بم و آرومی گفت: «دیدی؟ این دنیاییه که توش زندگی می‌کنی. این چیزیه که وقتی کسی جرأت می‌کنه به قلمروِ من آسیب بزنه، باهاش روبرو میشه.
نفس‌نفس می‌زدم. «تو... تو هیولایی.»
لبخندِ کمرنگی زد که بیشتر شبیه به یک پوزخندِ تلخ بود. «شاید. اما یادت نره، ماریا... من هیولایِ توام. این هیولا هرگز اجازه نمیده هیچ‌چیزِ ناچیزی به تو آسیب بزنه.»
سرم رو چرخوندم، نمی‌تونستم بهش نگاه کنم. اون دستش رو گذاشت رویِ شونه‌ام و با فشاری که نه دردناک بود و نه ملایم، مجبورم کرد بهش نگاه کنم. «چشم‌هات نبند روباید بدونی چه کسی ازت محافظت می‌کنه.
ادامه توی کامنت ها
دیدگاه ها (۴)

### پارت ۵: نجوایِ صلح در قلبِ تاریکیهنوز لرزشِ دست‌هام بند ...

### پارت ۶: سایه‌هایِ تردید و وزنِ قدرت (آزمونِ اعتماد)دو رو...

### پارت ۳: سایه‌ای در اتاقِ خواب (ورود به حریمِ ممنوعه)فکر ...

### پارت ۲: تاوانِ یک نگاهصدایِ خیسِ بارون بیرون از انبار، ت...

پارت ۶ 🖤با شنیدن حرف جونگ‌کوک، قلبم ریخت.— «چی گفتی؟ جیمین د...

𝐌𝐲 𝐄𝐭𝐞𝐫𝐧𝐚𝐥 | جاودانه‌ی من𝐏𝐚𝐫𝐭: 𝟓 ا/ت هنوز به ماشین سیاه خیره...

پارت سوم---**پارت سوم: بازی با آتش**لیها با تمامِ توانش تکون...

𝐓𝐫𝐨𝐮𝐛𝐥𝐞 𝐋𝐨𝐯𝐞 | عشق دردسرساز𝐏𝐚𝐫𝐭 :𝟏هر روز صبح، وقتی می‌رسیدی ...

ادامه پارت ۲۴

وقتی جونگ کوک محافظ شخصیت بود و تنها چیزی که اجازه نداشت، عا...

پارت ۶۴

📖 رمان: گرفتار تو ✨پارت بیست و سوم: بازی با قلبِ یک کودک 🧸💔س...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط