پارت ۱۴: معاملهیِ نامرئی
پارت ۱۴: معاملهیِ نامرئی
بعد از اون حرفِ من، جیمین با خنده گفت: «باشه، باشه! تسلیم. اصلاً بیا از ایران بگو، همهمون خیلی کنجکاویم.»
جونگکوک هم تایید کرد و پرسید: «راست میگن که غذاهایِ ایران خیلی خوشمزهست؟ کباب چی؟ راسته؟»
فضایِ صبحانه کاملاً عوض شد. نشستیم و در موردِ زندگیِ من، فرهنگِ ایران و کلی چیزهایِ معمولی حرف زدیم. برایِ لحظاتی یادم رفت که اینا همون ستارههایِ جهانی هستن و من فقط داشتم با چند تا پسرِ همسنوسال و همکارم گپ میزدم. حتی یونگی هم چند بار لبخند زد.
بعد از نیمساعت، وقتی حس کردم انرژیِ لازم رو برایِ ادامهیِ روز گرفتم، بلند شدم. گفتم: «خب بچهها، واقعاً خوش گذشت، ولی من باید برم به کارهام برسم. فعلاً!»
نامجون هنوز روی مبل بود و با هندزفری داشت با لپتاپش ور میرفت. انگار دنیاش کلاً جدا بود. با خیالِ راحت از آشپزخانه اومدم بیرون و راه افتادم سمتِ راهپلهها که برم طبقه بالا، سمتِ اتاقم.
اما همین که پیچیدم توی راهروِ اصلی، پاهام خشک شد.
دقیقاً جلویِ درِ اتاقِ من، یک «دیوارِ انسانی» تشکیل شده بود!
جیمین، جونگکوک، تهیونگ، جین، یونگی و جیهوپ… همهشون اونجا بودن. ردیف، دستبهسینه، با قیافههایی که انگار همین الان ازشون پول قرض گرفتم و پس ندادم!
جین با اخمی که سعی میکرد جدی باشه گفت: «کجا با این عجله؟»
تهیونگ یه قدم اومد جلو و گفت: «تازه بحثِ ایران داشت جذاب میشد، کجا داری میری؟»
جونگکوک با یه نگاهی که انگار واقعاً طلبکار بود، گفت: «اون جملهِ “گروگانگیری” صبحانه… هنوز جوابش رو ندادی ها!»
نامجون نبود که کنترلشون کنه. اونا دقیقاً مثلِ یه اکیپِ مافیاییِ کوچک، راهِ ورود به اتاقم رو بسته بودن. انگار اون فضایِ دوستانهیِ تویِ صبحانه فقط یه «آتشبسِ موقت» بوده و حالا نوبتِ تسویه حسابِ اصلی رسیده!
[پایان پارت ۱۴]
اینا چرا گیر دادن به کشورم یکم از خودم بپرسید خوب🤣🤣🤣🤣
بعد از اون حرفِ من، جیمین با خنده گفت: «باشه، باشه! تسلیم. اصلاً بیا از ایران بگو، همهمون خیلی کنجکاویم.»
جونگکوک هم تایید کرد و پرسید: «راست میگن که غذاهایِ ایران خیلی خوشمزهست؟ کباب چی؟ راسته؟»
فضایِ صبحانه کاملاً عوض شد. نشستیم و در موردِ زندگیِ من، فرهنگِ ایران و کلی چیزهایِ معمولی حرف زدیم. برایِ لحظاتی یادم رفت که اینا همون ستارههایِ جهانی هستن و من فقط داشتم با چند تا پسرِ همسنوسال و همکارم گپ میزدم. حتی یونگی هم چند بار لبخند زد.
بعد از نیمساعت، وقتی حس کردم انرژیِ لازم رو برایِ ادامهیِ روز گرفتم، بلند شدم. گفتم: «خب بچهها، واقعاً خوش گذشت، ولی من باید برم به کارهام برسم. فعلاً!»
نامجون هنوز روی مبل بود و با هندزفری داشت با لپتاپش ور میرفت. انگار دنیاش کلاً جدا بود. با خیالِ راحت از آشپزخانه اومدم بیرون و راه افتادم سمتِ راهپلهها که برم طبقه بالا، سمتِ اتاقم.
اما همین که پیچیدم توی راهروِ اصلی، پاهام خشک شد.
دقیقاً جلویِ درِ اتاقِ من، یک «دیوارِ انسانی» تشکیل شده بود!
جیمین، جونگکوک، تهیونگ، جین، یونگی و جیهوپ… همهشون اونجا بودن. ردیف، دستبهسینه، با قیافههایی که انگار همین الان ازشون پول قرض گرفتم و پس ندادم!
جین با اخمی که سعی میکرد جدی باشه گفت: «کجا با این عجله؟»
تهیونگ یه قدم اومد جلو و گفت: «تازه بحثِ ایران داشت جذاب میشد، کجا داری میری؟»
جونگکوک با یه نگاهی که انگار واقعاً طلبکار بود، گفت: «اون جملهِ “گروگانگیری” صبحانه… هنوز جوابش رو ندادی ها!»
نامجون نبود که کنترلشون کنه. اونا دقیقاً مثلِ یه اکیپِ مافیاییِ کوچک، راهِ ورود به اتاقم رو بسته بودن. انگار اون فضایِ دوستانهیِ تویِ صبحانه فقط یه «آتشبسِ موقت» بوده و حالا نوبتِ تسویه حسابِ اصلی رسیده!
[پایان پارت ۱۴]
اینا چرا گیر دادن به کشورم یکم از خودم بپرسید خوب🤣🤣🤣🤣
- ۴۶۵
- ۳۱ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط