مرگبار زیبا

part¹⁵
داغیِ بدنت به حدی رسیده بود که حس می‌کردی هر لحظه ممکنه از هوش بری. اثر شکلات‌ها روی تو که بیشتر خورده بودی، وحشتناک بود. متیو با چشم‌هایی که حالا کاملاً سیاه شده بود، بهت نزدیک شد. اون غرور و خونسردی همیشگی‌اش جای خودش رو به یک نیاز وحشیانه داده بود...
عقب عقب رفتی تا کمرت به درِ قفل شده خورد، متیو بازوهاش رو دو طرف سرت روی در کوبید و راه فرارت رو بست. سرش رو نزدیک آورد، بوی تلخ عطرش با بوی آهنِ خون روی دستش قاطی شده بود.
_ «فرار نکن هانا... خودت هم می‌دونی که الان چی می‌خوای.»
لب‌های متیو فقط چند میلی‌متر با لبت فاصله داشت که با دستات سینه‌اش رو عقب هل دادی. صدات می‌لرزید و نفست بالا نمی‌اومد:
+ «نه متیو... این... این اثر معجونه. ولم کن!»
از زیر دستش سر خوردی و به سمت دیگه‌ی اتاق، پشت میز پناه بردی. انزو که تا اون لحظه با نفس‌های سنگین تماشاتون می‌کرد، سد راهت شد. اون هم حال خوشی نداشت؛ یقه پیرهنش رو تا وسط باز کرده بود و نگاهش روی لرزش دست‌های تو قفل بود...
توی اون لحظه، از شدت ترس و گیجی، اولین چیزی که به ذهنت رسید رو به زبون آوردی تا شاید حواسشون رو پرت کنی. با صدایی که سعی می‌کردی محکم باشه گفتی:
+ «اصلاً... اصلاً چرا به من پیله کردین؟ شما دوتا که انقدر با هم صمیمی هستین... چرا... چرا سراغ همدیگه نمی‌رین؟ ها؟ چرا همو نمی‌بوسین یا... یا هر کار دیگه‌ای که می‌خواین رو روی هم امتحان نمی‌کنین؟!»
یک ثانیه سکوت مطلق اتاق رو فرا گرفت..
انزو پلکی زد و ناباورانه به متیو نگاه کرد. متیو ابتدا خشکش زد، اما بعد... صدای خنده‌ی آروم و بمِ متیو بلند شد. یک خنده‌ی عصبی و از ته دل که اصلاً نشانه‌ی خوبی نبود.
متیو سرش رو تکون داد و در حالی که به سمتت می‌اومد، با لحنی که از شدت خنده و هوس لرزش داشت گفت:_ «واقعاً فکر کردی با این حرفا می‌تونی از دست من در بری، هانا؟»
انزو هم فقط پوزخندی زد ...
متیو حالا دقیقاً روبروت بود. خنده‌اش قطع شد و جاش رو به یک نگاه خیره و ترسناک داد،
_ «خیلی بامزه شدی هانا. ولی بدبختی اینجاست که معجون، حسِ حسادتِ منو ده برابر کرده. الان که گفتی انزو منو ببوسه... فقط دلم می‌خواد جلوی چشم اون، بهت یادآوری کنم که تو مالِ کی هستی.»
اون‌ها حالا مثل دو تا شکارچی که صیدشون رو گوشه‌ی رینگ گیر انداختن، از دو طرف بهت نزدیک شدن. اتاق کوچیک‌تر از همیشه به نظر می‌رسید و اکسیژن هوا انگار تموم شده بود.
متیو دستش رو لای موهات فرو برد و سرت رو کمی به عقب خم کرد.
_ «دیگه راه فراری نیست...»
و قبل از اینکه بتونی حرفی بزنی، لب‌های داغ و عطشناکش رو روی لبت کوبید، در حالی که دستِ انزو رو روی شونه‌ات حس کردی که تو رو به سمت خودشون می‌کشید.....
داغیِ بدنت هنوز زیر پوستت می‌دوید، اما چیزی که بیشتر از گرما خفه‌ات می‌کرد، فضای اتاق بود. هوایی که انگار ضخیم شده بود. نگاه‌هایی که سنگین‌تر از دیوارها روی شونه‌هات می‌افتادن.
این بار اما… نگاه‌ها روی تو قفل نبود...
برای اولین بار، متیو و انزو واقعاً همدیگه رو دیدن ،انزو یک قدم جلو گذاشت، نفس‌نفس‌زنان و با موهایی که از عرق و آشفتگی به پیشونیش چسبیده بود. صداش پایین بود، اما تیزیِ خفه‌ای توش موج می‌زد:
_ «بس کن، متیو. این‌طوری نیست. تو داری خرابش می‌کنی.»
متیو سرش رو خیلی آهسته چرخوند. چشم‌هاش تاریک‌تر از شب، و فکش مثل سنگ سفت شده بود.
_ «من دارم خرابش می‌کنم؟»
انزو ابروهاش رو در هم کشید..
_ «آره. چون تو فقط می‌خوای… می‌خوای کنترل کنی. می‌خوای ثابت کنی—»
متیو پرید وسط حرفش:
_ «خفه شو.»
انزو عقب نکشید. برعکس، نزدیک‌تر شد؛ اون‌قدر که فاصله‌شون فقط یک نفس بود.
_ «نه. تو خفه شو. از اول امشب داری مثل دیوونه‌ها رفتار می‌کنی. فکر کردی چون اون اینجاست، هر کاری می‌تونی بکنی؟»
این جمله مثل کبریت بود..
چشم‌های متیو برای یک لحظه ریز شد؛ بعد با یک حرکت تند یقه‌ی انزو رو چنگ زد و محکم هلش داد عقب. انزو به میز خورد، صدای کشیده شدن چوب روی سنگ بلند شد و یک صندلی با تق تق خفه‌ای کج شد..
تو از جا پریدی، اما صدا توی گلوت گیر کرد.
انزو با خشونت یقه‌اش رو صاف کرد و این بار خودش متیو رو هل داد. این یکی بی‌صدا نبود—متیو چند قدم عقب رفت و کف دستش محکم به دیوار خورد..
_ «دستت رو از من بردار.» صدای انزو می‌لرزید؛ نه از ترس، از خشم..


چندتا پارت دیگم میزارم امشب..
دیدگاه ها (۲۴)

ادامه پارت ۷۴

رمان : يك قدم تا توپارت ۶: علامت ا.ت:+علامت متیو:_علامت ریگو...

**پارت ۳۲**جونگکوک همون‌طور که مچ‌هام رو بالای سرم قفل کرده ...

درخواستی

### پارت ۳: سایه‌ای در اتاقِ خواب (ورود به حریمِ ممنوعه)فکر ...

قسمت دوم: شبِ سرنوشت‌سازمکان: حاشیه استخرِ لوکسِ پشت‌بام هتل...

سناریو : وسوسه ی دارچینی

چند پارتیپارت ۲سه روز بود که در آن اتاقِ لعنتی حبس بود. فضای...

رقص مرگ و عشقp¹⁴درِ اتاقِ کار با صدایِ تلخی بسته شد. اتاقِ ت...

پارت ۷

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط