قتل پاکیزه ... part 21
بعد از تاریک شدن تمام اتاق پسرک که چشم بر هم گذاشته بود به حرف آمد
کوک : ازت پول نمیخوام ، در عوضش بیا باهم قاتل خواهرتو پیدا کنیم ، من میدونم اون همچین کاری نمیکرد ...
دخترک که هنوز ته قلبش از درد فشرده میشد لبخند دردناکی زد
اینکه هنوز اون پسر به خواهرش فکر میکرد یه درد
و از دست دادن خواهرش یه درد دیگه
سوهیون : شوخیت گرفته ؟ ، بزرگ ترا خودشون بلدن چیکار میکنن
کوک : پرونده داره بسته میشه و علت مرگ خودکشی ثبت شده
سوهیون : به ما ربط داره ؟
کوک : اگه اینطوری بی تفاوت بمونیم تو رو هم میگیرن از پدر و مادرت ، مادرت توان دوباره شکسته شدن نداره
سوهیون : اون زنیکه مادرم نیست ، پس دیگه حرفاتو ادامه نده
کوک : من میخوام قاتلو بگیرم ، حتی اگه بشه به خاطر گرفتنش میرم پلیس میشم
سوهیون : شوخی خوبی بود
کوک : من جدیم
سوهیون : باشه ، پس بیا تحقیق کنیم و قاتل بگیریم
کوک : چرا راجب مرگ خواهرت ناراحت نشدی ؟ ، تو از همه بهش نزدیک تر بودی ، اما کمتر شکستی
سوهیون : اگه ناراحت باشم میاد ؟ ، اون میخواست بمیره ؛ و مرده ، پس بقیش به من مربوط نیست ... اون زندگیه خودشو داشت منم زندگیه خودمو
بعد از سکوت عمیقی که داخل اتاق شکل گرفته بود
دیگر کسی سعی در شکستنش نداشت
هر دو بی خواب بودند
و فقط فکر های داخل ذهنشان را مرور میکردند
...
لایک : ۲۰
کامنت : ۳
بخشید دیر شد
و کم فعالیت کردم این چند وقته
چند تا از امتحاناتم باقی مونده بود
سعی میکنم از این به بعد بیشتر فعالیت کنم
کوک : ازت پول نمیخوام ، در عوضش بیا باهم قاتل خواهرتو پیدا کنیم ، من میدونم اون همچین کاری نمیکرد ...
دخترک که هنوز ته قلبش از درد فشرده میشد لبخند دردناکی زد
اینکه هنوز اون پسر به خواهرش فکر میکرد یه درد
و از دست دادن خواهرش یه درد دیگه
سوهیون : شوخیت گرفته ؟ ، بزرگ ترا خودشون بلدن چیکار میکنن
کوک : پرونده داره بسته میشه و علت مرگ خودکشی ثبت شده
سوهیون : به ما ربط داره ؟
کوک : اگه اینطوری بی تفاوت بمونیم تو رو هم میگیرن از پدر و مادرت ، مادرت توان دوباره شکسته شدن نداره
سوهیون : اون زنیکه مادرم نیست ، پس دیگه حرفاتو ادامه نده
کوک : من میخوام قاتلو بگیرم ، حتی اگه بشه به خاطر گرفتنش میرم پلیس میشم
سوهیون : شوخی خوبی بود
کوک : من جدیم
سوهیون : باشه ، پس بیا تحقیق کنیم و قاتل بگیریم
کوک : چرا راجب مرگ خواهرت ناراحت نشدی ؟ ، تو از همه بهش نزدیک تر بودی ، اما کمتر شکستی
سوهیون : اگه ناراحت باشم میاد ؟ ، اون میخواست بمیره ؛ و مرده ، پس بقیش به من مربوط نیست ... اون زندگیه خودشو داشت منم زندگیه خودمو
بعد از سکوت عمیقی که داخل اتاق شکل گرفته بود
دیگر کسی سعی در شکستنش نداشت
هر دو بی خواب بودند
و فقط فکر های داخل ذهنشان را مرور میکردند
...
لایک : ۲۰
کامنت : ۳
بخشید دیر شد
و کم فعالیت کردم این چند وقته
چند تا از امتحاناتم باقی مونده بود
سعی میکنم از این به بعد بیشتر فعالیت کنم
- ۷.۹k
- ۱۰ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط