پارت ۲
پارت ۲
ویو ا.ت
جونگ کوک آروم کنارم نشست
سعی کرد فاصلش رو حفظ کنه ولی بازم نزدیکم بود
جونگ کوک : پس امشب جفتمون خسته ایم ، فقط با این تفاوت که تو خسته ی بدنی هستی و من خسته ی ذهنی
ا.ت : اوه ، چی شده ؟
جونگ کوک : مدام فکر میکنم کافی نیستم و تلاشی که میکنم کمه یا حتی اضافیم
ا.ت : چی باعث شده که همچین فکری کنی ؟
جونگ کوک : شاید چون خسته شدم از این همه انتظارات بیخود ، تمام جهان ازم انتظار دارن که بهترین باشم ، حتی نمیتونم احساسات واقعیم رو نشون بدم یا اگه حالم بد باشه استراحت کنم ، گاهی دلم یه زندگیه ساده بدون هیچ حاشیه ای میخواد ، تمام روز منتظرم تو بیای تا بتونم بدون نقاب باهات صحبت بکنم
نگاهش کردم ، چشماش سیاه و عمیق بود
دستش رو آورد بالا و روی نوک بینیم زد
جونگ کوک : خب خانم مربی بلند شو حرکت دیشب رو دوباره تمرین کنیم
از وقتی میومدم استودیو پیش جونگ کوک فهمیده بودم اون پسری نیست که جلوی دوربین نشون میده
اون هم آدمه ، پس مثل بقیه آدما خسته میشه ، ناراحت میشه ، حالش بد میشه .
اون پسر نیاز به درک شدن احساسات و افکارش داره
با هم بلند شدیم و جلوی آیینه وایسادیم و شروع به انجام حرکت کردیم
تمام اون چند ساعت داخل استودیو فقط صدای آهنگ ، برخورد کفش هامون به زمین و صدای خنده هامون میومد
آخرای تمرین بود و نفس زنان روی زمین نشسته بودیم
جونگ کوک حوله ای داخل دستش بود و داشت عرق گردنش رو تمیز میکرد
داشتم نگاهش میکردم
این پسر خیلی معصوم و خجالتی بود
متوجه نگاهام شده بود
سرش رو سمتم برگردوند
جونگ کوک : چیزی شده ؟
سریع نگاهم رو برگردوندم
ا.ت : نه نه چیزی نیست
جونگ کوک : ا.ت میخواستم یه چیزی بهت بگم
ا.ت : بگو
جونگ کوک : ازت خیلی ممنونم که این چند وقت کنارم بودی و به حرفام گوش دادی ، واقعا دوست خیلی خوبی هستی
دوست ؟
ا.ت : منم خوشحالم که باهات آشنا شدم و تونستم حرفای دلم رو به یه نفر بزنم ( سعی در پنهان کردن ناراحتی )
بعد از بیرون اومدن از کمپانی غمی سنگین گرفتم
فکر نمیکردم برای جونگ کوک فقط یه دوست باشم
شاید من فکر های اشتباه میکردم
اون فقط یه دوسته ، دوست
ادامه دارد ......
ویو ا.ت
جونگ کوک آروم کنارم نشست
سعی کرد فاصلش رو حفظ کنه ولی بازم نزدیکم بود
جونگ کوک : پس امشب جفتمون خسته ایم ، فقط با این تفاوت که تو خسته ی بدنی هستی و من خسته ی ذهنی
ا.ت : اوه ، چی شده ؟
جونگ کوک : مدام فکر میکنم کافی نیستم و تلاشی که میکنم کمه یا حتی اضافیم
ا.ت : چی باعث شده که همچین فکری کنی ؟
جونگ کوک : شاید چون خسته شدم از این همه انتظارات بیخود ، تمام جهان ازم انتظار دارن که بهترین باشم ، حتی نمیتونم احساسات واقعیم رو نشون بدم یا اگه حالم بد باشه استراحت کنم ، گاهی دلم یه زندگیه ساده بدون هیچ حاشیه ای میخواد ، تمام روز منتظرم تو بیای تا بتونم بدون نقاب باهات صحبت بکنم
نگاهش کردم ، چشماش سیاه و عمیق بود
دستش رو آورد بالا و روی نوک بینیم زد
جونگ کوک : خب خانم مربی بلند شو حرکت دیشب رو دوباره تمرین کنیم
از وقتی میومدم استودیو پیش جونگ کوک فهمیده بودم اون پسری نیست که جلوی دوربین نشون میده
اون هم آدمه ، پس مثل بقیه آدما خسته میشه ، ناراحت میشه ، حالش بد میشه .
اون پسر نیاز به درک شدن احساسات و افکارش داره
با هم بلند شدیم و جلوی آیینه وایسادیم و شروع به انجام حرکت کردیم
تمام اون چند ساعت داخل استودیو فقط صدای آهنگ ، برخورد کفش هامون به زمین و صدای خنده هامون میومد
آخرای تمرین بود و نفس زنان روی زمین نشسته بودیم
جونگ کوک حوله ای داخل دستش بود و داشت عرق گردنش رو تمیز میکرد
داشتم نگاهش میکردم
این پسر خیلی معصوم و خجالتی بود
متوجه نگاهام شده بود
سرش رو سمتم برگردوند
جونگ کوک : چیزی شده ؟
سریع نگاهم رو برگردوندم
ا.ت : نه نه چیزی نیست
جونگ کوک : ا.ت میخواستم یه چیزی بهت بگم
ا.ت : بگو
جونگ کوک : ازت خیلی ممنونم که این چند وقت کنارم بودی و به حرفام گوش دادی ، واقعا دوست خیلی خوبی هستی
دوست ؟
ا.ت : منم خوشحالم که باهات آشنا شدم و تونستم حرفای دلم رو به یه نفر بزنم ( سعی در پنهان کردن ناراحتی )
بعد از بیرون اومدن از کمپانی غمی سنگین گرفتم
فکر نمیکردم برای جونگ کوک فقط یه دوست باشم
شاید من فکر های اشتباه میکردم
اون فقط یه دوسته ، دوست
ادامه دارد ......
- ۱۳.۹k
- ۳۱ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط