{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

خیره شده بود به تقویم دیواری اتاق، به همان خط‌خوانی‌های آ

خیره شده بود به تقویم دیواری اتاق، به همان خط‌خوانی‌های آبی و قرمز که با چه شوقی برای سال‌های نیامده کشیده بود. هر علامت، نشانی از یک سنگر فتح‌نشده بود؛ سناریوی دقیق یک زندگی که قرار بود با دست‌های خودش نوشته شود. خانه‌ای با پنجره‌های رو به نور، کتابخانه‌ای پر از برگ‌های نو، و فرداهایی که خیال می‌کرد مطیع اراده‌ی آهنین اویند.

اما حالا، میان آن همه طرح و رنگ کاغذی، فاصله‌ی عجیبی میان «آنچه خواست» و «آنچه شد» دهان باز کرده بود. آینده، آن مهمان ناخوانده‌ای که روزی با لبخند به استقبالش می‌رفت، اکنون پشت دیوارهای مهیبِ ابهام ایستاده بود؛ مبهم، سرد و بی‌تفاوت به همه‌ی رویاهای کاغذی.

دستش را روی میز کشید؛ روی دفترچه‌ای که جوهرِ آرزوهایش روی آن خشک شده بود. نگاهش در نقطه‌ای میانِ گذشته‌ای که دیگر برنمی‌گشت و آینده‌ای که دیگر شبیه هیچ‌کدام از نقشه‌هایش نبود، جا مانده بود. این دردناک‌ترین نوعِ پیر شدن است؛ نه سپید شدنِ مو، بلکه تماشای آب شدنِ قندِ آرزوها در چایِ تلخِ تقدیر، پیش از آنکه حتی جرعه‌ای از آن نوشیده باشی.

لبخند تلخی بر لبانش نشست؛ لبخندی که بیش از هر گریه‌ای به عزاداری شبیه بود. آینه‌ی روبه‌رو جوانی را نشان می‌داد که تنهایی‌اش را با نقشه‌های خط‌خورده‌اش قسمت کرده بود؛ جوانی که در اوجِ پریدن، دید پروازِ بی‌باکانه‌اش پیش از اوج گرفتن، در قفسِ تنگِ تقدیر پرپر شده است.
دیدگاه ها (۲)

‏بنده در حال حاضر تمام "نا" ها هستم.‏ناراحت، ناکافی، نادرست،...

🙇Ebrahim🚴Soleimeny🙇:روی پوستم، نقشه‌ای از زخمِ کهنهشمارِ نبر...

در من کسی میل به پایان دارد𐚁#ستاره_طوریرفتنِ ناگهانی، شبیهِ ...

سایه‌های عمارت سیاه — پارت ۵۱مسیر مخفی روی دیوار روشن شده بو...

🔴 اینو نمی‌زارن بدونی...رتبه ۴ کنکور سراسری؛ جوانی که می‌توا...

ایرانی باغیرت اول از همه ایران را دوست دارد...

(بچه ها از همین الان بگم پایان این فیک غمگینه اگه می خواین ن...

پارت سوم: بازارِ کدهای معلقبازار بزرگ در سکوتی منجمد فرورفته...

🏴🏴🏴🏴🏴السلام علیک یا صاحب الزمان ❣الا كه صاحب عزای ِ تمام غم ...

𝓹𝓪𝓻𝓽۵۴هر دو سوار ماشین شدیمصدای موتور هر دو ماشین توی پیست پ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط