𝑻𝒉𝒆 𝑲𝒊𝒏𝒈’𝒔 𝑨𝒓𝒕𝒊𝒔𝒕
𝑻𝒉𝒆 𝑲𝒊𝒏𝒈’𝒔 𝑨𝒓𝒕𝒊𝒔𝒕
𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟏𝟏
چند روز بعد، یونا به حضور پادشاه فراخوانده شد.
یونگی مستقیم گفت:
«با من ازدواج کن.»
یونا احساس کرد زمین زیر پایش خالی شد.
«اعلیحضرت... من...»
«این یک درخواست نیست.»
یونا سرش را پایین انداخت.
«من نمیخوام.»
سکوت.
یونگی نگاهش کرد.
«میدانم.»
یونا انتظار داشت خشمگین شود.
اما یونگی فقط گفت:
«اما در شرایطی نیستم که انتخاب دیگری داشته باشم.»
یونا با چشمانی پر از اشک به او نگاه کرد.
«من از شما میترسم.»
یونگی برای چند لحظه ساکت ماند.
«میدانم.»
عروسی ساده نبود.
قصر پر از چراغ شد.
اما برای یونا هیچچیز زیبا نبود.
لباسش زیبا بود.
جواهراتش گرانبها بودند.
تالار پر از گل بود.
ولی خودش احساس میکرد وسط یک رؤیای دیگران ایستاده.
وقتی مراسم تمام شد، یونگی آرام گفت:
«میدانم این ازدواج را نمیخواستی.»
یونا چیزی نگفت.
«تا وقتی بتوانم، مجبور نیستی از من چیزی بخواهی.»
یونا برای اولین بار متوجه شد...
پادشاه آنقدرها هم که فکر میکرد ساده نیست.
𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟏𝟏
چند روز بعد، یونا به حضور پادشاه فراخوانده شد.
یونگی مستقیم گفت:
«با من ازدواج کن.»
یونا احساس کرد زمین زیر پایش خالی شد.
«اعلیحضرت... من...»
«این یک درخواست نیست.»
یونا سرش را پایین انداخت.
«من نمیخوام.»
سکوت.
یونگی نگاهش کرد.
«میدانم.»
یونا انتظار داشت خشمگین شود.
اما یونگی فقط گفت:
«اما در شرایطی نیستم که انتخاب دیگری داشته باشم.»
یونا با چشمانی پر از اشک به او نگاه کرد.
«من از شما میترسم.»
یونگی برای چند لحظه ساکت ماند.
«میدانم.»
عروسی ساده نبود.
قصر پر از چراغ شد.
اما برای یونا هیچچیز زیبا نبود.
لباسش زیبا بود.
جواهراتش گرانبها بودند.
تالار پر از گل بود.
ولی خودش احساس میکرد وسط یک رؤیای دیگران ایستاده.
وقتی مراسم تمام شد، یونگی آرام گفت:
«میدانم این ازدواج را نمیخواستی.»
یونا چیزی نگفت.
«تا وقتی بتوانم، مجبور نیستی از من چیزی بخواهی.»
یونا برای اولین بار متوجه شد...
پادشاه آنقدرها هم که فکر میکرد ساده نیست.
- ۴۵۰
- ۰۶ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط