{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت ۴۳ — بهایی که باید پرداخت می‌شد

پارت ۴۳ — بهایی که باید پرداخت می‌شد

یونگی هنوز همان‌جا ایستاده بود.

پادشاه منتظر جوابش بود، اعضای شورا هم ساکت مانده بودند.

یونگی بالاخره گفت:

«اگر ازدواج کنم... حکم یورا کاملاً لغو می‌شه؟»

پادشاه گفت:

«بله. اما تنها به یک شرط.»

یونگی نگاهش کرد.

«چه شرطی؟»

«یورا باید از هانول خارج شود. برای همیشه.»

یونگی برای لحظه‌ای چشم‌هایش را بست.

این دقیقاً چیزی بود که نمی‌خواست بشنود.

پادشاه ادامه داد:

«او به روستایی دورافتاده فرستاده می‌شود. هیچ ارتباطی با خاندان مین نخواهد داشت.»

یونگی پرسید:

«و اگر به دیدنش بروم؟»

«این دستور سلطنتی خواهد بود. اگر نافرمانی کنی، نه فقط خودت، بلکه خاندان مین هم مجازات می‌شود.»

یونگی چیزی نگفت.

نگاهش دوباره به حیاط رفت.

یورا هنوز آنجا بود.

ضعیف‌تر از همیشه، اما ایستاده بود.


---

چند ساعت بعد، یورا را به اتاقی بردند.

سوآ آنجا منتظرش بود.

همین که یورا وارد شد، سوآ جلو رفت.

«یورا...»

یورا با صدای خسته‌ای گفت:

«حکم چی شد؟»

سوآ جواب نداد.

همین سکوت کافی بود.

یورا نشست.

«پس اجرا می‌شه؟»

سوآ با چشم‌های پر از اشک سرش را تکان داد.

«نه.»

یورا با تعجب نگاهش کرد.

«چی؟»

«یونگی قبول کرده با سوهی ازدواج کنه.»

چند ثانیه سکوت شد.

یورا انگار نمی‌توانست حرف را هضم کند.

بعد آرام پرسید:

«در عوض...؟»

سوآ گفت:

«تو زنده می‌مونی.»

یورا سرش را پایین انداخت.

برای اولین بار بعد از روزها، اشکش بی‌اختیار سرازیر شد.

نه از خوشحالی.

چون فهمیده بود یونگی چه چیزی را برای نجاتش از دست داده.


---

غروب، یونگی اجازه گرفت تا برای آخرین بار با یورا صحبت کند.

وقتی وارد اتاق شد، یورا کنار پنجره نشسته بود.

چند لحظه هیچ‌کدام حرف نزدند.

بعد یورا گفت:

«نباید این کارو می‌کردی.»

یونگی آرام جواب داد:

«اگر نمی‌کردم، تو فردا زنده نبودی.»

«ولی تو مجبور می‌شی با کسی ازدواج کنی که—»

«یورا.»

صدایش آرام بود، اما محکم.

«من انتخابم رو کردم.»

یورا اشکش را پاک کرد.

«پس این آخرشه؟»

یونگی نگاهش کرد.

«نه.»

مکث کرد.

«تا وقتی تو زنده‌ای، برای من آخر نیست.»

اما هر دو می‌دانستند...

گاهی زنده ماندن، لزوماً به معنی کنار هم ماندن نیست.
دیدگاه ها (۰)

پارت ۴۴ — آخرین شبخبر ازدواج یونگی با سوهی همان روز در پایتخ...

پارت ۴۵ — جایی دور از همهصبح هنوز کامل روشن نشده بود که کالس...

پارت ۴۲ — حکمی که خوانده شدناقوس دوم که به صدا درآمد، یورا ه...

پارت ۴۱ — چیزی که باقی مانده بودقصر آن شب بیش از همیشه ساکت ...

پارت سوم — یک روز معمولیسوآ از وقتی یورا را با خودش برده بود...

پارت پنجم — خاندان مینسوآ هنوز هم با ناباوری به یورا نگاه می...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط