{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رمان دخترای شیطون

رمان دخترای شیطون
پارت_۹۳

رزا:ب..ببخشید من نمیدونستم اینجایین اقا ارمان من رفتم
داشت میرفت که گفتم
من:نه زن داداش این چه حرفیه بیا اینجا
رزا اومد سمت اراد
دستشو گرفتم گذاشتم تو دست اراد
دمه گوش اراد باخنده گفتم
من:خوش بگذرون حسابی
اراد با حرص گفت
اراد:ارمان گمشو داداش
با خنده رفتم تو خونه که همون دیقه رها داشت رد میشد پاش لیز خورد خواست بیفته گرفتمش محکم گرفته بودمش خداروشکر جوری بود که دید نداشتیم
محکم گرفتمش لبخند شیطانی زدم
که اون در جوابم اخم کرد
رها:ولم کن ببینم
یهو ولش کردم
افتاد روی زمین
رها:الهی درد بگیری
من:خودت گفتی ولم کن منم ولت کردم
خندیدم
که اون حرصش گرفت
داشتم میرفتم که زیر پا گرفت نزدیک بود بیوفتم که مهری خانم خدمتکار خونشون داشت رد میشد سینیه شربتم دستش بود خوردم بهش هر چی شربت بود ریخت روم
رها:اوخ ببخشید خواستم پاشم پام خورد به پاتون خداروشکر شما که چشمتون سالمه پس چرا جلو پاتونو نمیبینید ای بابا
گفت و خندید و رفت
خاله مهری:وای ببخشید پسرم
من:نه بابا فدای سرتون خاله
دارم برات خانم خانما
~~~رزا~~~
دستمو انداختم دور گردنش
من:باز گفتی جوجه رنگی
اراد زد رو نوک بینیم
اراد:اخه جوجه رنگیه خودمی
من:وای اراد
اراد:جانم
من:انقدر دلم برای بی بی و حاج بابا تنگ شده
اراد سرمو گذاشت رو سینش
سرمو ب*و*سید
اراد:نترس خانمم بازم میریم میبینمشون
من:میگم
اراد:جانم
من:بریم خونه لباساتو جمع کنیم برای فردا
اراد:باشه بریم خانمم
من:پس بیا بریم‌به مامان‌اینا بگیم
اراد:بریم
از بغلش اومدم بیرون رفتم تو
من:تو برو به مامانت بگو منم میرم به مامانم میگم
اراد:باشه
اراد رفت
منم رفتم سمت مامان و بابا که روی مبل نشسته بودن داشتن حرف میزدن
من:مامان،بابا
جفدشون با لبخند نگام کردن
مامان:جانم
من:ما میریم لباسای ارادو جمع کنیم و بیایم
بابا:اما دخترم مگه نگفتن نباید برید بیرون
من:بابا مراقبیم نگران نباشین
مامان:باشه برید و زود بیاین
من:باشه
لپاشو ب*و*سیدم رفتم بالا تو اتاقم مانتو و شالمو برداستم رفتم پایین
دیدم اراد جلو دره رفتم سمتش
من:بریم
اراد:بریم خانمم
من:باچی میریم
اراد:ماشین منوچهر
دستمو گرفت و رفتیم‌سوار ماشین اقا منوچهر شدیم
رسیدیم خونه
اراد ماشینو تو پارکینگ پارک کرد
از ماشین پیاده شدیم
هر قدم که میرفتم یاد رفتار اراد میوفتم
بغض کردم ولی قوتش دادم
الان دیگ گذشته اونم اشتباهشو فهمیده
سوار اسناسور شدم
((من:اخ
اراد:هه حقته))
از اسانسور اومدیم بیرون درو باز کرد رفتیم تو خونه
((اراد:همینجا باش تا برگردم))
از پله ها رفتم بالا در اتاق رو باز کردم
((اراد:خیلی ه*ر*ز*ه*ای))
اشک تو چشمام جمع شد دیدم گوشیم باطریش یه طرف درش یه طرف دیگ
دیدگاه ها (۵)

رمان دخترای شیطون پارت_۹۴((اراد:فقط خفه شو بشین سرجات))موبای...

رمان دخترای شیطون پارت_۹۵ریحانه:م..من باید با راشا حرف بزنم ...

رمان دخترای شیطون پارت_۹۲تو این روزای نبود خواهرام تو پیشم ب...

رمان دخترای شیطون پارت_۹۱اقای سهیلی:بله میشه الانم بهتره بری...

پارت1فقط یه دوست معمولیبعد یه روز سخت و تموم کردن دانشگاه دن...

محو زیبایی او پارت ۱۹ویو رزا سلین و جونگ کوک اومدن پیشمون ، ...

ملکه ی آدمیزاد وسه پادشاه خوناشام

یونگی ویوکانگ لی رفت بیرون معلوم بود ا/ت میخواد گریه کنه آخی...

My idol

وقتی بهت خیانت کرد

رمان :«پسر عموی جذابم»part:10ویو «علی»از دانشگاه اومدم خونه ...

𓂀 ── 𝑩𝒍𝒂𝒄𝒌𝒘𝒐𝒐𝒅 𝑴𝒂𝒏𝒐𝒓 ── 𓂀

۲ پارتی لینو پارت ۲ ( درخواستی ) با یه دل درد شدید پا شدم ه...

آغوش ممنوعه🚫🫂🌌#part22از روصندلی پاشد منم پاشدممن:مامان میرسو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط