☆سادیسمیمنp/⁹
بدو بدو کردم سمتش
ته: ات....ات بلند شو
ویو ته
بلندش کردم زنگ زدم به پزشک
دکی: فشار عصبی بهشون وارد شده حال بچه خوبه
نیم ساعت بعد
لوسی: ددییییی جیکار میکنی بالا سر اون هرزع واینستا بیا بریم
ته: بریم عشقم
ات: اخ ...من...من کجام
ته: هی هرزه بلند شو صبحونه درس کن( بچه ها گریه)
ات: ب..باشه
صبحونه
لوسی: این چیه درست کردی هرزه ( میزنه تو صورت ات)
ات: لوسی درسته الان از آقای کیم حامله ای وای من ازش بچه ۷ ساله دارم پس احترام خودتو ( لوسی موهاشو میکشه و میندازتش زمین وبا لگد می زنه تو شکمش)
ات: اییییی
تها: هی هرزه خودتی دیگه هق نداری رو مادر من دست بلند کنی
لوسی: عزیزم تو خیلی چیزا راجب مادرت نمی دونی( حرص موهای تها رو میاد ناز کنه که تها دستشو پس میزنه)
لوسی: ددی
ته: ات بلند شو برو
۴ ماه بعد
ته: اماده ای بیب
لوسی: اره ددی
بیمارستان
پزشک: حال بچه کاملا خوبه ..اما..اما یه مشکلی هست
ته: چی شده
لوسی: چ.چ.یزی ش.ش.شده( استرس)
پزشک: بچه نه با مادر نه با پدر همخونی نداره
ته: چییییییی ممنون
لوسی: تت.تهیونگ
ته: ببند دهنتو من بخاطر تو زن و بچمو ول کردم
پرش به عمارت
ته: بگو پدر بچه کیه
لوسی: تو رو خدا نزن خاهش میکنم میگم میگم
جانگهومیون( اسم دوشپشرشرونمیدونم)
ته: ته سانگ
تهسانگ: بله ارباب
ته: هم اینو میکشید هم اون پدر بچه رو
ته سانگ: بله قربان
ته: ات.....ات کجاییی
تها: بابایی بابایی باباییییی( گریه)
ته: چیشده تها
تها: بابا مامان ....مامان تو اتاق بیهوش شد داره خون میریره از شکمش
ته: چی بدو بریم
توی اتاق
ته: ات...ات
تها زنگ بزن انبولانس
بیمارستان
دکی: هر دو سالمن مثل اینکا ضربه به شکمشون خورده و شک عصبی وارد شده اگه دیر میومدید بچه رو از دست میدادید
ادامه دارد..........
بچه ها گریههه 😭😭😭💜🦋
ته: ات....ات بلند شو
ویو ته
بلندش کردم زنگ زدم به پزشک
دکی: فشار عصبی بهشون وارد شده حال بچه خوبه
نیم ساعت بعد
لوسی: ددییییی جیکار میکنی بالا سر اون هرزع واینستا بیا بریم
ته: بریم عشقم
ات: اخ ...من...من کجام
ته: هی هرزه بلند شو صبحونه درس کن( بچه ها گریه)
ات: ب..باشه
صبحونه
لوسی: این چیه درست کردی هرزه ( میزنه تو صورت ات)
ات: لوسی درسته الان از آقای کیم حامله ای وای من ازش بچه ۷ ساله دارم پس احترام خودتو ( لوسی موهاشو میکشه و میندازتش زمین وبا لگد می زنه تو شکمش)
ات: اییییی
تها: هی هرزه خودتی دیگه هق نداری رو مادر من دست بلند کنی
لوسی: عزیزم تو خیلی چیزا راجب مادرت نمی دونی( حرص موهای تها رو میاد ناز کنه که تها دستشو پس میزنه)
لوسی: ددی
ته: ات بلند شو برو
۴ ماه بعد
ته: اماده ای بیب
لوسی: اره ددی
بیمارستان
پزشک: حال بچه کاملا خوبه ..اما..اما یه مشکلی هست
ته: چی شده
لوسی: چ.چ.یزی ش.ش.شده( استرس)
پزشک: بچه نه با مادر نه با پدر همخونی نداره
ته: چییییییی ممنون
لوسی: تت.تهیونگ
ته: ببند دهنتو من بخاطر تو زن و بچمو ول کردم
پرش به عمارت
ته: بگو پدر بچه کیه
لوسی: تو رو خدا نزن خاهش میکنم میگم میگم
جانگهومیون( اسم دوشپشرشرونمیدونم)
ته: ته سانگ
تهسانگ: بله ارباب
ته: هم اینو میکشید هم اون پدر بچه رو
ته سانگ: بله قربان
ته: ات.....ات کجاییی
تها: بابایی بابایی باباییییی( گریه)
ته: چیشده تها
تها: بابا مامان ....مامان تو اتاق بیهوش شد داره خون میریره از شکمش
ته: چی بدو بریم
توی اتاق
ته: ات...ات
تها زنگ بزن انبولانس
بیمارستان
دکی: هر دو سالمن مثل اینکا ضربه به شکمشون خورده و شک عصبی وارد شده اگه دیر میومدید بچه رو از دست میدادید
ادامه دارد..........
بچه ها گریههه 😭😭😭💜🦋
- ۱۰۸.۱k
- ۱۰ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط