p2
در آن سوی شهر، در عمارتِ باشکوه و سردِ خاندانِ بنگ، فضا سنگینتر بود.بنگچان پشت میزِ بزرگِ چوبیاش نشسته بود. کتِ رسمی و گرانقیمتش را درآورده بود و روی صندلی انداخته بود.پدربزرگش،روبروی او ایستاده بود، با دستانی که روی عصای مشکی اش تکیه داده بود.با صدایی خشدار گفت: «دخترِ کانگ، فقط یه قرارداد نیست بنگچان. یه حصارِ امنیتیه. خاندانِ کانگ باید زیرِ سایهی ما باشن. و این دختر… یونا… اون مهرهی اصلیِ این بازیه.»بنگچان سرش را بلند کرد. نگاهش چنان نافذ و سنگین بود که پیرمرد لحظهای سکوت کرد. «منظورتون اینه باید بکشمش؟»بنگچان از جا بلند شد. قامت بلند و تنومندش، ابهت عجیبی به اتاق داده بود. «من چیزی راجب اون دختر نمیدونم. اما این دختر… شنیدم توی تمامِ جلساتِ غیررسمیِ خاندانشون، اون تصمیمگیرندهی اصلیه. کشتنِ کسی که میتونه بازی رو به نفعِ ما عوض کنه، حماقته.»جانگ لئو، دستیارِ همیشگیاش، که در گوشهی اتاق ایستاده بود، جلو آمد. لئو با صدایی آرام و تحلیلگر گفت: «قربان، یونا کانگ مثلِ بقیه نیست. گزارشها میگن اون بیشتر از اینکه یه زنِ اشرافی باشه، یه استراتژیستِ تمامعیاره. اون حتی از سدِ کایان هم گذشته. من فکر میکنم اون کسیه که ارزشِ ریسک کردن رو داره… نه به عنوانِ یه طعمه، بلکه به عنوانِ یک شریک.»بنگچان نگاهی به پنجره انداخت. باران حالا شدت گرفته بود. او به این فکر میکرد که چطور دو دنیای کاملاً متفاوت، یکی از پایینترین طبقهی جامعه و دیگری از بالاترین، قرار بود در یک نقطهی تلاقیِ خونین به هم برسند.«بذار بازی رو شروع کنیم،» بنگچان گفت، صدایش مثل تیغِ جراحی سرد و دقیق بود. «به کانگها خبر بدید. مراسمِ معارفه رو آخر هفته توی عمارتِ اصلی برگزار میکنیم. میخوام ببینم این "یونا"یی که همه از هوشش میگن، وقتی جلوی من قرار میگیره، چقدر میتونه توی این شطرنجِ کثیف دوام بیاره.»یونا، در آپارتمانش، بیخبر از اینکه قرار است به زودی وارد دهانِ شیر شود، گوشیاش را برداشت. پیامِ دعوتنامه روی صفحه درخشید. او لبخندی زد—لبخندی که ترسناکتر از هر سلاحی بود.«شروع شد، کنجی.»کنجی نگاهش کرد. «آمادهای؟»یونا به پنجره نگاه کرد. «من همیشه آمادهام.»
- ۶۵
- ۱۸ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط