پارت ۱۰: مرزِ ممنوعه (نسخه اصلاحشده)
پارت ۱۰: مرزِ ممنوعه (نسخه اصلاحشده)
یونگی حتی یک لحظه هم تردید نکرد. نگاهش از روی ستون برنداشت و با قدمهایِ بلند و سنگین به سمتِ ا.ت حرکت کرد. هکرِ مقابل که اسمش «کانگده» بود، با تعجب به مسیرِ نگاهِ یونگی و بعد به ستونی که ا.ت پشتش بود خیره شد. لبخندی کج رویِ لبهایِ کانگده نشست، انگار که معمایِ بزرگی برایش حل شده باشد.
یونگی قبل از اینکه کانگده بتواند چیزی بگوید، با صدایی که از خشمِ کنترلشده میلرزید، رو به او کرد: «جلسه همینجا تموم شد. تا بهت خبر ندادم، حق نداری پات رو از این عمارت بیرون بذاری. منتظر دستور بمون.»
کانگده شونهای بالا انداخت و با لحنی کنایهآمیز گفت: «ظاهراً اولویتهایِ مهمتری دارید، قربان.» و با آرامشی آزاردهنده از اتاق خارج شد.
یونگی بیدرنگ به ستون رسید. ا.ت هنوز همانجا ایستاده بود، قلبش با ضربآهنگی وحشیانه میزد. یونگی بازویِ ا.ت را گرفت—نه با خشونت، بلکه با قدرتی که سرشار از تملک و هشدار بود—و او را از سایهیِ ستون بیرون کشید.
ا.ت سعی کرد بازویش را عقب بکشد، اما یونگی سفتتر نگهش داشت و او را به دیوارِ کناری چسباند. «من چی بهت گفتم؟» صدایِ یونگی مثلِ یخ سرد بود، اما گرمایِ دستشرویِ بازویِ ا.ت، چیزی دیگر میگفت. «گفتم بمون تو اتاق. داری با جونت بازی میکنی، میفهمی؟»
ا.ت با جرات به چشمهایِ تاریکِ یونگی زل زد. «اون آدم… کانگده… اون یه دشمنه. اون داره بازیمون میده. من شنیدم چی گفت. اون نمیخواد کمک کنه، اون میخواد ردِ پاها رو عوض کنه.»
یونگی با شنیدن این حرف، برای یک لحظه سکوت کرد. اخمش کمتر شد و جایِ خودش رو به یک نگاهِ تحلیلگر داد. «تو از کجا میدونی؟»
ا.ت با لحنی که نشاندهندهیِ تخصصش بود، گفت: «چون من کدهاش رو میشناسم. من میدونم چطور فکر میکنه. اگه بذاری من به سرورها دسترسی داشته باشم، میتونم ثابت کنم اون همون کسیه که دیوارِ امنیتیِ اتاقِ کنترل رو دور زد. یونگی، من نمیخوام فقط تویِ اتاق بشینم و منتظرِ نجات باشم. من میخوام اون کسی باشم که این بازی رو تموم میکنه.»
یونگی به دستهایِ ا.ت نگاه کرد که هنوز کمی از لرزشِ بیهوشیِ قبلی میلرزید. یک نبردِ درونی در چهرهاش نمایان بود: محافظتِ افراطی از ا.ت در برابرِ دنیایِ کثیفِ مافیا، یا اعتماد به هوشِ بی نظیرِ زنی که داشت قلبش رو تسخیر میکرد.
او ناگهان ا.ت را رها کرد و نگاهش را به انتهایِ راهرو دوخت.«خیلی خب.»
ا.ت با تعجب پرسید: «چی؟»
یونگی برگشت و نگاهش کرد، نگاهی که حالا کمتر ترسناک بود و بیشترِ نشاندهندهیِ یک اتحاد بود. «اگه میخوای بازی کنی، باید طبقِ قوانینِ من بازی کنی. ولی یادت باشه… اگه حتی یه خراشِ کوچیک رویِ بدنت بیفته، اون وقت دیگه نه از قانونِ من خبری هست و نه از هیچچیزی. خودم شخصاً کلِ این عمارت رو به آتیش میکشم.»
او به سمتِ اتاقِ کنترل اشاره کرد. «بریم. بهم نشون بده چی تویِ اون مغزِ زیبات میگذره.»
[پایان پارت ۱۰]
یونگی حتی یک لحظه هم تردید نکرد. نگاهش از روی ستون برنداشت و با قدمهایِ بلند و سنگین به سمتِ ا.ت حرکت کرد. هکرِ مقابل که اسمش «کانگده» بود، با تعجب به مسیرِ نگاهِ یونگی و بعد به ستونی که ا.ت پشتش بود خیره شد. لبخندی کج رویِ لبهایِ کانگده نشست، انگار که معمایِ بزرگی برایش حل شده باشد.
یونگی قبل از اینکه کانگده بتواند چیزی بگوید، با صدایی که از خشمِ کنترلشده میلرزید، رو به او کرد: «جلسه همینجا تموم شد. تا بهت خبر ندادم، حق نداری پات رو از این عمارت بیرون بذاری. منتظر دستور بمون.»
کانگده شونهای بالا انداخت و با لحنی کنایهآمیز گفت: «ظاهراً اولویتهایِ مهمتری دارید، قربان.» و با آرامشی آزاردهنده از اتاق خارج شد.
یونگی بیدرنگ به ستون رسید. ا.ت هنوز همانجا ایستاده بود، قلبش با ضربآهنگی وحشیانه میزد. یونگی بازویِ ا.ت را گرفت—نه با خشونت، بلکه با قدرتی که سرشار از تملک و هشدار بود—و او را از سایهیِ ستون بیرون کشید.
ا.ت سعی کرد بازویش را عقب بکشد، اما یونگی سفتتر نگهش داشت و او را به دیوارِ کناری چسباند. «من چی بهت گفتم؟» صدایِ یونگی مثلِ یخ سرد بود، اما گرمایِ دستشرویِ بازویِ ا.ت، چیزی دیگر میگفت. «گفتم بمون تو اتاق. داری با جونت بازی میکنی، میفهمی؟»
ا.ت با جرات به چشمهایِ تاریکِ یونگی زل زد. «اون آدم… کانگده… اون یه دشمنه. اون داره بازیمون میده. من شنیدم چی گفت. اون نمیخواد کمک کنه، اون میخواد ردِ پاها رو عوض کنه.»
یونگی با شنیدن این حرف، برای یک لحظه سکوت کرد. اخمش کمتر شد و جایِ خودش رو به یک نگاهِ تحلیلگر داد. «تو از کجا میدونی؟»
ا.ت با لحنی که نشاندهندهیِ تخصصش بود، گفت: «چون من کدهاش رو میشناسم. من میدونم چطور فکر میکنه. اگه بذاری من به سرورها دسترسی داشته باشم، میتونم ثابت کنم اون همون کسیه که دیوارِ امنیتیِ اتاقِ کنترل رو دور زد. یونگی، من نمیخوام فقط تویِ اتاق بشینم و منتظرِ نجات باشم. من میخوام اون کسی باشم که این بازی رو تموم میکنه.»
یونگی به دستهایِ ا.ت نگاه کرد که هنوز کمی از لرزشِ بیهوشیِ قبلی میلرزید. یک نبردِ درونی در چهرهاش نمایان بود: محافظتِ افراطی از ا.ت در برابرِ دنیایِ کثیفِ مافیا، یا اعتماد به هوشِ بی نظیرِ زنی که داشت قلبش رو تسخیر میکرد.
او ناگهان ا.ت را رها کرد و نگاهش را به انتهایِ راهرو دوخت.«خیلی خب.»
ا.ت با تعجب پرسید: «چی؟»
یونگی برگشت و نگاهش کرد، نگاهی که حالا کمتر ترسناک بود و بیشترِ نشاندهندهیِ یک اتحاد بود. «اگه میخوای بازی کنی، باید طبقِ قوانینِ من بازی کنی. ولی یادت باشه… اگه حتی یه خراشِ کوچیک رویِ بدنت بیفته، اون وقت دیگه نه از قانونِ من خبری هست و نه از هیچچیزی. خودم شخصاً کلِ این عمارت رو به آتیش میکشم.»
او به سمتِ اتاقِ کنترل اشاره کرد. «بریم. بهم نشون بده چی تویِ اون مغزِ زیبات میگذره.»
[پایان پارت ۱۰]
- ۶۶
- ۱۵ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط