یه سری حرفام هست نه گفته میشه و نه شنیده میشه...

یه سری حرفام هست نه گفته میشه و نه شنیده میشه...
نه میشه نوشتشون و نه میشه خوندشون...
همینا میشن بغض و ته نشین میشن توی گلوی آدم و بالاخره یه شب راه نفسشو می‌بندن و صبح که شد همه توی گوش هم پچ پچ می‌کنن:
" فلانی که چیزیش نبود...
چی شد مُرد راستی؟! "
دیدگاه ها (۱)

رمان خبر ممنوعه

فردا صبح ساعت ۴ توی همون کلاس چشامو باز کردم و با صدای ته به...

پارت دویه ساعت بعدجیمین: نامی چرا یونی نیومدنامی: نمی‌دونم و...

پارت پنجم: پچ‌پچِ نجاتتاریکیِ اون اتاق، مثلِ یه هیولایِ بزرگ...

تولدم مبارک...🎂🤍امروز چهارده‌ساله شدم؛ چهارده سال زندگی، با ...

پارت 41🌙 ویو هیون‌وو:هیون‌وو: بچه‌ها، من حساب کردم... بریم.ه...

مربی موتور سوار

قلدر منپارت 2صبح روز بعد، ایزابلا با همون بی‌حوصلگی همیشگی، ...

وقتی که بدترین دشمن اعصابت شوهرت میشه

پارت ۹: پشتِ درِ بستهنامجون با آرامش در رو پشت سرش بست و قفل...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط