پارت ۹

رو به هلیا گفتم یزدان ده دقیقه دیگه میرسه با ذوق گفت جدی چقدر دلم براش تنگ شده بود
رادوین گفت:وایسا ببینم یزدان کیه
هلیا:راننده دنیا اینا
رادوین:صنمش باشوما چیه
از این لحن بازاریش خندم گرفت
گفتم میدونی چند ساله یزدان رو میشناسیم؟
گفت نه گفتم6 ساله یزدان داداش ماست
گفت:هرچقدر من زنمو خودم میبرم
گفتم:هوووی آروم برو با هم بریم زنم زنم راه انداختی هلی هرجا من برم با من میاد به هلیا نگاه کردم و گفتم:پاشو هلی الان میرسه و بعد زبونمو واس رادوین در اوردم که غش کرد از خنده
با هلیا بلند شدیم که برسام گفت میرسوندمتون گفتم همین مونده منو با تو ببینن تا برام حرف در بیارن که شوهر کرده
رفتن حساب کردن باهم رفتیم پایین که همون پسره که میخواست بهم شماره بده رو دیدم رفتیم پایین یزدان درو باز کرد و گفت سلام خانوم. خییلی خشک گفتم سلام اقای اکبری
برسام و رادوین با تعجب بهمون نگاه کردن که هلیا سوار شد منم سوار شدم یزدان درو بست که همون پسره گفت سلام آقای اکبری
یزدان گفت سلان اقای خوب یاری منش
پسره بهم نگاه کردو اب دهنشو قورت داد که یزدان گفت مشکلی پیش اومده
خوب یار منش گفت در مورد کار من صحبت شد
یزدان رو به من گفت خانوم ایشون جزو ورودی های جدید هستن
یه نگاه سرد بهش انداختم که سکته کرد رو به خوب یار منش گفتم اسمتون
گفت مهیار خوب یار منش گفتم:مدرک تحصیلی :گفت لیسانس برق گفتم:سابقه گفت:داخل یه کارخونه 2 سال کار میکردم
روبه یزدان گفتم ایشون رو به اقای رضایی معرفی کنین( من معاون کارخونه خرید و فروش و صادرات مرغ. تخم مرغ و تولید تخم مرغ.... پدرم بودم)
و رو به محیا گفتم:اقای رضایی رئیس شما هستن
به یزدان گفتم:بهشون واسه سه شنبه اطلاع بدین
یزدان:بله خانوم
مهیار:ممنون خانون
برسام و رادوین داشتن بهمون نگاه میکردم که دست تکون دادم به عنوان خداحافظی
هلیا رو رسوندیم تا خونه سکوت برقرار بود وقتی پیاده شدم یزدان هم پیاده شد و گفت راستش رو بگو چرا به پسره اینطوری نگاه کردی(الان میپرسین چرا رسمی و غیررسمی حرف می زنیم چون تو کار رسمی و بیرون از کار غیر رسمی حرف میزنیم) گفتم پرو بود چون. بهم نگاه کرد و گفت اون دوتا پسره چی
همونا که دورا دور نگاتون میکردن
گفتم یکشون استادم بود یکیشون نامزد هلیا گفت مگه نامزد کرده گفتم بعععله
گفت:بسلامتی
کاری نداری یزدانی
گفت :خداحافظ شیطونک
دست تکون دادم و رفتم تو خونه
یه دوش گرفتم و تماس تصویری با هلیا گرفتم و گفتم زود تند سریع تعريف کن چی گفت
هلیا گفت:شما که رفتین من اخم کردمو با دستم بازی کردم یهو گفت میتونم باهاتون حرف بزنم منم بی حرف با همون اخم نگاش کردم که اب دهنشو قورت داد و گفت هلیا این چیزایی که
میخوام بگم واسه خیلی وقته خوب قول بده بدون اینکه به گذشته فکر کنی بگی
همونطوری با اخم نگاش کردم گفت ببین من خییییلی دوست دارم خیلی من من تازه نفهمیدم من
تو حرفش گفتم اگه دوستم داشتی چرا اذیتم کردی گفت بخدا فقط میخواستم جوابمو بدی اذیتت میکردم چون تنها راهی بود که میتونستم باهات حرف بزنم
دنیا اینو که گفتاا نیشم میخواست باز بشه
که جمعش کردم و خنثی نگاش کردم که گفت نظرت چیه با من ازدواج میکنی
دنیا منو میگی شک زده شدم گفتم الان میخواد پیشنهاد دوستی بده
چشمامو که دید اروم خندید ولی سعی کرد به روی خودش نیاره من به حالت عادی برگشتم که منتظر نگام کرد من گفتم باید فکر کنم گفت :ببین فکر کن من یه ادم جدیدم خوب منو الان بشناس لبخند زدم که گفت ببخشید میشه با گوشیتون یه زنگ بزنم گوشیم داخل ماشینه برسامه
گوشیمو دادم و گفتم حتما دادم بهش اونم شماره گرفت و زنگ زد که یه صدا اومد گوشیوشو از تو جیبش دراورد و لبخند زد با حرص بهش نگاه کردم که خندید و گوشیمو داد گفتم پاک کن شمارمو ابرو بالا انداخت اومدم از دستش بکشم که شما اومدین
دیدگاه ها (۰)

ترکم نکن

"همه چیز از اونجا شروع شد!....🥊🎭🎸"#part_25🍷🎸پیتزای توی دهنمو...

رمان :«پسر عموی جذابم»part:2ویو «سلین»از پله ها اومدم پایین ...

رمان عشق ممنوع

رمان :{تا وقتی که عاشقت شدم }

عاشقانه های شبنم

اسم فیک = "محو اقیانوس نگاهت"پارت "48""ویو پارک آنجلینا"چند ...

پارت 1

❤️‍🔥╣⁠[⁠No touching فصل ۲]⁠╠⁠❤️‍🔥⁦(⁠。⁠♡⁠part 206♡⁠。⁠)⁩يکي از...

هَـوَلِـتَـم دُخـتَـر>>👧🏻🌶#پارت_62+خانوم خانوما خریدای خوشگل...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط