عشق از آینده پارت 56

ویو بکی^

سه ماه از فرار عاشقانه ی آنیا و دامیان میگذره من و لوکا هم نامزد کردیم لوکا بخواطر کار پدرش رفته پاریس منم داشتم تو گوشیم میگشتم که...

بکی: هوم....دامیان پیام داده؟؟؟؟!!!!

پیام: سلام بکی میتونی حدودا برای یه سال اینطورا بیای به این لوکیشن؟؟ خودت یه بهونه پیدا کن

بکی: هه عمرا به من نگفتین که با هم فرار...

پیام: آنیا حالش خوب نیست

بکی: خدمتکارا من برای یه سال به خونه ی ویلایی میرم توی آمازون به پدرم هم میگم خدافظ!!!

خدمتکار ها: خدا نگهدار خانم بکی

بکی با سرعت نور به سمت اون لوکیشن حرکت میکنه وکلی وسیله همراه خودش میبره درمانی و خوراکی وقتی میرسه دامیان رو میبینه که داره میاد سمتش

دامیان: سلام بکی پارسال...

بکی: آنیا کجاس حالش خوبه به خدا اگه یه تار مو از سرش کم...آنیا!!!!

آنیا: بکی جونم!!!!!!!

دامیان: چرا از خونه اومدی بیرون؟؟؟ چرا تنها اومدی؟ماز نیشت میزد من چه غلطی میگردم ها؟؟
بیا اینجا ببینم از پیشمم جم نخور

بکی: وات؟؟داداش چرا انقدر روش حساس شدی؟؟

دامیان: اینکه سوال نداره آدم باید نگران همسرش باشه دیگه😤

بکی:😱😱😱😱

آنیا: عزیزم زیادی تند نرفتیم؟؟

دامیان: آره فکر کنم‌...بدبخت سکته ناقص کرد

بکی: من رو به عروسیتون دعوت نکردین؟؟(با بغذ)

آنیا: بکی جان ما هنوز عروسی نگرفتیم مثلا تو جنگلیم ها وقتی برگردیم ازدواجمون ثبت میشه

بکی: آخیش خیالم راحت شد که میتونم هنوز آنیا رو تو لباس سفید عروس ببینم ولی‌‌‌‌...چرا بهم دروغ گفتین میدونی چقدر نگرانت شدم دختر (با داد)

دامیان: ما دروغ نگفتیم آنیا حالش خوب نیست!

آنیا: گفتم که من حالم عالیه نیازی نبود بکی رو انقدر بترسونی

دامیان: راس گفتم دیگه چند روز دیگه حالت بدتر میشه مثلا ما وسط جنگلیم ها!!! الان تو زایمان کنی من تنهایی چه غلطی بکنم تو با این هیکل ریزه میزه میمیری بخوای بچه ها رو بدنیا بیاری!!!!اگه زبون املال بلایی سر تو یا بچه هام بیاد من میمیرم که!!!

بکی: ...

آنیا: تر زدیم

دامیان: یکی بیاد اینو نجات بده...

بکی: آ...آنیا...ت..تو؟؟

آنیا: آره...بازم آنیسا و دامیار رو میبینیم نه؟؟

بکی: من تا وقتی بخواین برگردین پیشتون میمونم به لوکا هم میگم بیاد(با داد و ذوق و هیجان)

دامیان: ممنونم تا ابد بهت مدیونم...
دیدگاه ها (۱)

زمرد های صورتی پارت ¹²دامیان اومد بالا و اونا رو تو اون وضعی...

عشقی حقیقی

راز هایی که مارا کنار هم آوردند=پارت۴فردای اون روز، آنیا از ...

P13F2الان سه روز میگذره و انیا حالش خوب شده ویو تو مدرسه هند...

طلسم چشای بانمکت/p21/فصل ۲

ادامهانیا:دفه اخرت باشه سره من داد مسزنی😡پشت صحنه انوراندر:و...

عشق حقیقیپارت:۴موقعیت کتاب خونهمانیا تو ذهن:هوممم چطوره یک ک...

P23از زبان نویسندهانیا رفت تو دست شویی و شروع به گریه کردن ک...

عشقی حقیقی

عشقی حقیقی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط