پارت 4
پارت 4
میشه دیگه هیچ وقت از پیشم نری؟ (با بغض)
امیلی از تعجب داشت چشم هاش در میومد
با خودش میگفت(شاید اثر مست بودنشه) ولی........
امیلی لباسش رو عوض کرد و با لباس خواب آمد داخل اتاق نامجون، میخواست ببینِ حالش چطوره
آمد بالای سرش که یهو نامجون دستش رو گرفت و اونو تو بغل خودش قرار داد اما بی اختیار
امیلی که درکش میکرد و میخواست از اون موقعیت فرار کنه هر چی تلاش میکرد انگار نه انگار
با این که نامجون مست بود اما قدرتش داخل اون لحظه خیلی بیشتر از امیلی بود (((((میدونم دارم زر میزنم ولی بپزیرید😅))))))
|~~~صبح ~~~|
امیلی هنوز خواب بود اما نامجون بیدار شده بود و خیلی از حضور امیلی کنار خودش تعجب کرده بود در حدی که نمیتونست تکون بخوره.....
چند دقیقه گذشت امیلی بیدار شد و دید هنوز بغل نامجون هست با آرامش از کنارش بلند شد چون فکر میکرد خوابیده اما..........
+چه عجب خانم بیدار شد...
_ها؟
+ عاشقم شدی؟ دیشب اومدی کنارم خوابیدی که چی بشه؟
_ ها؟؟؟ (عصبی) تو میدونی اگر دیشب کنارت بودم تقصیر خودته؟ میدونی دیشب آنقدر محکم دستمو گشیدی که روی تخت اومدم، میدونستی؟؟؟؟(خیلی عصبی)
+کار من بود؟
_آره (داد)
+باشه آروم باش من مست بودم خبر نداشتم............ راستی کاری که نکردم باهات؟
_اولا میتونستی کم تر بنوشی
دوما نه نترس کاری نکردی اگر قرار به این بود تا الان نه خودم نه خودت زنده نبودیم
+حالا چرا انقدر عصبی؟
_اعصابم خورد شده بعد توقع داری آروم باشم؟
+باشه، باشه الان من اشتباه کردم ناراحت نباش.....
امیلی نفس عمیق کشید و آرامش داخل چهرش معلوم شد
+خب من گشنمه میشه دیگه بریم صبحانه بخوریم؟
_باشه...........
____________________________________
بفرمایید ادامش 😇
من امروز نمیتونم یه پارت دیگه بزارم ولی سعی می کنم هرچه زودتر بزارم
ببخشید کم شد🥺
میشه دیگه هیچ وقت از پیشم نری؟ (با بغض)
امیلی از تعجب داشت چشم هاش در میومد
با خودش میگفت(شاید اثر مست بودنشه) ولی........
امیلی لباسش رو عوض کرد و با لباس خواب آمد داخل اتاق نامجون، میخواست ببینِ حالش چطوره
آمد بالای سرش که یهو نامجون دستش رو گرفت و اونو تو بغل خودش قرار داد اما بی اختیار
امیلی که درکش میکرد و میخواست از اون موقعیت فرار کنه هر چی تلاش میکرد انگار نه انگار
با این که نامجون مست بود اما قدرتش داخل اون لحظه خیلی بیشتر از امیلی بود (((((میدونم دارم زر میزنم ولی بپزیرید😅))))))
|~~~صبح ~~~|
امیلی هنوز خواب بود اما نامجون بیدار شده بود و خیلی از حضور امیلی کنار خودش تعجب کرده بود در حدی که نمیتونست تکون بخوره.....
چند دقیقه گذشت امیلی بیدار شد و دید هنوز بغل نامجون هست با آرامش از کنارش بلند شد چون فکر میکرد خوابیده اما..........
+چه عجب خانم بیدار شد...
_ها؟
+ عاشقم شدی؟ دیشب اومدی کنارم خوابیدی که چی بشه؟
_ ها؟؟؟ (عصبی) تو میدونی اگر دیشب کنارت بودم تقصیر خودته؟ میدونی دیشب آنقدر محکم دستمو گشیدی که روی تخت اومدم، میدونستی؟؟؟؟(خیلی عصبی)
+کار من بود؟
_آره (داد)
+باشه آروم باش من مست بودم خبر نداشتم............ راستی کاری که نکردم باهات؟
_اولا میتونستی کم تر بنوشی
دوما نه نترس کاری نکردی اگر قرار به این بود تا الان نه خودم نه خودت زنده نبودیم
+حالا چرا انقدر عصبی؟
_اعصابم خورد شده بعد توقع داری آروم باشم؟
+باشه، باشه الان من اشتباه کردم ناراحت نباش.....
امیلی نفس عمیق کشید و آرامش داخل چهرش معلوم شد
+خب من گشنمه میشه دیگه بریم صبحانه بخوریم؟
_باشه...........
____________________________________
بفرمایید ادامش 😇
من امروز نمیتونم یه پارت دیگه بزارم ولی سعی می کنم هرچه زودتر بزارم
ببخشید کم شد🥺
- ۶۷
- ۱۷ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط