رمان : فقط به من نگاه کن

رمان : فقط به من نگاه کن
#𝗝𝘂𝘀𝘁_𝗹𝗼𝗼𝗸_𝗮𝘁_𝗺𝗲
Part_55

فصل بیست‌وچهارم | حقیقت دوم

چانگبین به او خیره شد.
ـ تو گفتی دیدیش که از خونه بیرون می‌ره.
ـ آره.
ـ پس چرا دنبالش نرفتی؟
هان لب‌هایش را باز کرد، اما هیچ صدایی بیرون نیامد.
هیونجین نزدیک‌تر شد.
ـ هان؟
هان سرش را تکان داد.
ـ چون...
مکث کرد.
ـ چون یکی ازم خواست که نرَم.
لینو پرسید:
ـ کی؟
هان دستش را روی پیشانی‌اش گذاشت.
ـ نمی‌دونم.
ـ باز هم نمی‌دونی؟
ـ دارم می‌گم یادم نیست!
این بار صدای هان شکست.
ـ فقط یادمه قبل از رفتن هیونجین، یه نفر دستم رو گرفت و گفت اگه دنبالش برم، فلیکس دیگه هیچ‌وقت نمی‌تونه برگرده.
فلیکس به او نزدیک شد.
ـ چرا اسم من رو آورد؟
هان نگاهش را بالا آورد.
ـ نمی‌دونم، فلیکس.
بعد آهسته اضافه کرد:
ـ ولی فکر می‌کنم اون شخص تو رو خیلی خوب می‌شناخت.
هیونجین به سمت پنجره رفت.
بیرون تاریک بود.
شیشه، تصویر هر هشت نفر را منعکس می‌کرد.
بنگ‌چان، چانگبین، لینو، هان، هیونجین، فلیکس، سونگمین و آی‌ان.
اما یک لحظه بعد...
هیونجین متوجه چیزی شد.
در انعکاس شیشه، پشت سر فلیکس یک نفر ایستاده بود.
برگشت.
هیچ‌کس آنجا نبود.
دوباره به پنجره نگاه کرد.
این بار تصویر ناپدید شده بود.
ـ فلیکس.
ـ هوم؟
ـ بیا اینجا.
فلیکس کنارش ایستاد.
هیونجین به شیشه اشاره کرد.
ـ چیزی دیدی؟
فلیکس به انعکاس نگاه کرد.
ـ نه. چی شده؟
هیونجین جواب نداد.
چون روی بخار شیشه، نوشته‌ای آرام‌آرام ظاهر می‌شد.
«تو هم آن شب آنجا بودی.»
فلیکس عقب رفت.
ـ این دیگه چیه؟
زیر جمله، کلمه‌ی دیگری نوشته شد.
«چانگبین.»
همه به طرف او برگشتند.
چانگبین با ناباوری به شیشه خیره شده بود.
ـ من؟
هان زیر لب گفت:
ـ نه...
چانگبین به سمت پنجره رفت.
ـ من شش سال پیش اینجا نبودم.
ضبط‌صوت روشن شد.
این بار صدای آن، صدای هیچ‌کدام از اعضا نبود.
«حقیقت دوم، هنوز گفته نشده است.»
چانگبین با عصبانیت گفت:
ـ پس بگو چی می‌خوای!
چند ثانیه سکوت برقرار شد.
بعد صدای دستگاه گفت:
«از کسی بپرسید که کلید را به هیونجین داد.»
هیونجین فوراً دستش را به جیب برد.
کلید کوچک هنوز آنجا بود.
همان کلیدی که از ابتدا همراهش بود.
به آرامی آن را بیرون آورد.
ـ این کلید رو... من از کجا آورده بودم؟
فلیکس به کلید نگاه کرد.
ـ فکر می‌کردی مال خودته.
ـ آره.
چانگبین به کلید خیره شد.
بعد با صدایی که به سختی شنیده می‌شد، گفت:
ـ چون خودت بهم گفتی نگهش دارم.
هیونجین سرش را بلند کرد.
ـ چی؟
چانگبین به او نگاه کرد.
ـ شش سال پیش... تو این کلید رو به من دادی.
سکوت سنگینی اتاق را پر کرد.
ـ و گفتی اگه یه روز برگشتی، نذارم فلیکس درِ اتاق سوم رو باز کنه.
فلیکس آهسته پرسید:
ـ اتاق سوم؟
چانگبین سرش را پایین انداخت.
ـ من نمی‌دونستم این کلید برای کجاست.
هیونجین به کلید نگاه کرد.
بعد به چانگبین.
ـ پس چرا چیزی نگفتی؟
چانگبین جواب نداد.
ضبط‌صوت دوباره روشن شد.
روی صفحه‌اش فقط یک جمله دیده می‌شد:
«خاطره‌ی چهارم در دسترس است.»
اما پیش از آنکه صدایی پخش شود، صفحه خاموش شد.
و این بار، به جای صدای ضبط‌صوت، صدای باز شدن یک در از انتهای راهرو آمد.
همه برگشتند.
در اتاق سوم باز بود.
از داخل آن، نور ضعیفی بیرون می‌آمد.
روی دیوار کنار در، جمله‌ای تازه نوشته شده بود:
«کسی که کلید را نگه داشت، هنوز تمام حقیقت را نگفته است.»
چانگبین آهسته گفت:
ـ من نمی‌خوام وارد اون اتاق بشم.
لینو به او نگاه کرد.
ـ این بار کسی ازت نخواست وارد بشی.
فلیکس دست هیونجین را گرفت.
ـ با هم می‌ریم.
هیونجین به دست‌هایشان نگاه کرد.
بعد سر تکان داد.
ـ با هم.
آن‌ها به سمت راهرو حرکت کردند.
اما درست وقتی چانگبین از کنار دفترچه عبور کرد، صفحه‌ی آخر آن برای لحظه‌ای روشن شد.
جمله‌ای کوتاه روی کاغذ ظاهر شد:
«هیونجین کلید را به چانگبین نداد.»
مکث.
«چانگبین آن را از فلیکس گرفت.»
ادامه دارد...
دیدگاه ها (۰)

رمان : فقط به من نگاه کن#𝗝𝘂𝘀𝘁_𝗹𝗼𝗼𝗸_𝗮𝘁_𝗺𝗲Part_52فصل بیست‌وسوم...

#𝙁𝙞𝙫𝙚.𝙮𝙚𝙖𝙧𝙨.𝙤𝙛.𝙨𝙞𝙡𝙚𝙣𝙘𝙚 𝗽𝗮𝗿𝘁 24نگهان..... چراغ‌ های مدرسه یکی...

𝑺𝑪𝑬𝑵𝑻𝑬𝑫 𝑫𝑬𝑺𝑻𝑰𝑵𝑰𝑬𝑺پارت ۴۰ صبح آخرین روز مدرسه بود.حیاط خلوت‌ت...

خون و عشق پارت ۱۲🥹❤️حدود نیم ساعت گذشتهان هنوز روی همون صندل...

#my.FUCKER.mafai. part7تلفن هیونجین ناگهان زنگ خو...

🖤🥀سکوت𓆩 پــارت بیست‌ودوم 𓆪 🖤🥀هیچ‌کس حرف نمی‌زد.چشم‌های اسما ...

محافظی که هیونجین رو در نمایش Dior همراهی می‌کرد، ویدیویی با...

🖤 معشوقه‌ی مخفی𓆩 پارت هفدهم 𓆪ات هنوز به نوشته روی دیوار خیره...

رمان هفتمین سایه

آپدیت اینستاگرام @.gongcha_korea🔉صدا روشنASMR فلیکس درباره گ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط