{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت 64

*همینطور راه میرفتیم و به سکوهی که عاقد و گاد وایستاده بودن نزدیک میشدیم ، انتظار داشتم عاقد یه پیرمرد مسیحی باشه ولی اون یه پسر جوون بود ، وقتی به خودم اومدم روی سکوه بودیم و عزی رو به روم وایستاده بود ، وقتی به جمعیت نگاه کردم دوباره استرس وجودم رو گرفت ، قرار بود فقط افراد سلطنتی خاص توی جشن حضور داشته باشن ولی الان به اندازه ی استدیو فوتبال آدم ریخته بود تو قصر ، عزی لبخند ملایمی زده بود که عاقد شروع کرد *

هیمل : به نام عشق، اعتماد و هماهنگی الهی

امروز، در برابر چشم آسمان و در میان دل‌هایی که شما را دوست دارند،
گرد هم آمده‌ایم تا یکی از مقدس‌ترین لحظات زندگی را گواه باشیم —
لحظه‌ی پیوند دو روح، دو مسیر و دو سرنوشت در یک راه.

ازدواج تنها پیمانی بر زبان نیست؛
عهدی است میان دو دل — وعده‌ای برای ایستادن در کنار هم،
برای رشد کردن، بخشیدن، رویا ساختن و در کنار هم ماندن، دست در دست.

این پیوند، نشانه‌ای از لطف الهی است —
نشانه‌ای که در آن، یک فرشته و یک انسان در وجود یکدیگر
خانه‌ای برای آرامش دلشان یافته‌اند.

باشد که این ازدواج با مهربانی بی‌پایان،
با خنده‌های دل‌انگیز، و صبری که در طوفان‌ها پناه شود، مبارک گردد.
عشق شما آن‌قدر نیرومند باشد که زخم‌ها را شفا دهد،
آن‌قدر لطیف که گوش فرا دهد،
و آن‌قدر وفادار که در همه فصل‌های زندگی بدرخشد.

و اکنون، در آغاز فصلی مقدس،
به یاد داشته باشید: عشق راستین یافتنی نیست — ساخته می‌شود،
لحظه به لحظه، انتخاب به انتخاب،
با هر مهر، هر لبخند و هر کلامی پر از مهربانی.

و در این لحظه، در برابر عزیزان‌تان و در برابر نگاه جاودان پروردگار،به یکدیگر تعهد می‌سپارید —

نه به عنوان دو نیمه‌ی ناتمام،

بلکه دو دل کامل که تصمیم گرفته‌اند

در مسیر زندگی، همراهِ هم تا ابد گام بردارند.

*پرنده ای از جنس نور آزادی روی دست هیمل نشست و تبدیل به پری 🪶 برای نوشتن شد*
*هیمل بهم نگاه کرد*
بانو امیلی پارکر.. آیا وکیلم که بنویسم در دفتر عشق، که شما دو تا یار همید؟

*صدام از استرس میلرزید *

امیلی : ب...بله ...

*هیمل به عزی نگاه می‌کنه*
جناب عزرائیل مورنینگ ستار.. آیا وکیلم که بنویسم در دفتر عشق، که شما دو تا یار همید؟

عزرائیل: بله

هیمل : پس از امروز به بعد من شما رو زن و شوهر اعلام میکنم ...

*با اشاره ی هیمل یکی از خدمتکار ها حلقه ها رو درکالی که روی بالشت مخملی بودن آورد ، عزی حلقه رو برداشت و توی انگشتم کرد و منم همینکار رو انجام دادم ، همه تشویق کردن ، آروم تور روی صورتم رو برداشت و با لبخند خم شد سمتم و در گوشم زمزمه کرد *

عزرائیل: بالاخره به طور قانونی مال خودم شدی

*گونه هام سرخ شد ، ازم فاصله گرفت و لبخند معنی داری زد و دستش رو دور کمرم انداخت ، قبل از اینکه بخوام حرفی بزنم خم شد و بوسه ی کوتاهی روی لبم گذاشت و بعد کمی فاصله گرفت اما دستش هنوز دور کمرم بود ، حس کیکردم الان از خجالت ذوب میشم ، میتونستم لبخند رضایت ش رو روی لب هاش ببینم *

گاد : اهم اهم ...

*عزی صاف وایستاد و یک قدم عقب رفت و منم کار اون رو تکرار کردم ، گاد جلو وایستاد *

گاد :از اینکه همه تون اینجا تشریف آوردید ممنونم .. خیلی خوشحالم که بالاخره یکی از پسر هام داره ازدواج میکنه و بهتر از اون عروسم الان نوه ی من رو بارداره که مطمئنم همه تون متوجه شدید ... درسته عروس من یه انسانه و این قوانین رو نقض میکنه اما پیوند و روح و قلب چیزی نیست که بشه نادیده ش گرفت ... مهم نژاد برتر نیست مهم عشقی هست که عزرائیل و امیلی بهم دارن ... حالا که عزرائیل اولین پسرم هست که داره ازدواج میکنه و نوه ی من تا هفت ماه دیگه بدنیا میاد تصمیم گرفتم تا توی همچین روز مقدسی تاج گذاری پسرم رو انجام بدم

*گاد به خدمتکار اشاره کرد و خدمتکار تاج مشکی رو آورد ، گاد تاج رو برداشت و با لبخند به عزی نگاه کرد ، عزی جلو رفت *

گاد : بنظر من لایق ترین شخص برای این تاج تو هستی پسرم چون شجاعت اینو داشتی که بخاطر خانوادت از قوانین بگذری ...

*تاج رو روی سر عزی گذاشت و همه شروع کردن به تشویق کردن *
دیدگاه ها (۶۳)

پارت 186

#ارباب‌سنگدل #پارت_28کوک: اههه بس کنید دیگه باشید بریم. زود...

──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──نـقــاب¹¹¹فقط نگاه می‌کرد.نگاهش مستقیم روی من ...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹‌p82سینی از دستش رها شد.نینا بدون فکر خود...

✈️ چند روز بیشترپارت ۱۸ظهر، نامجون جلوی خونه منتظرش بود.وقتی...

دختری که هیچکس انتخابش نمیکرد

HATE TO LOVE²(ویو:رز)خدمتکار:خب امروز...چشمی چرخوندم.پتو رو ...

🖤 معشوقه‌ی مخفی𓆩 پارت بیست‌ویکم 𓆪ات چند ثانیه به پاکت خیره م...

«رایحه پنهان»فردای آن روز | ۶:۰۴ صبحتق... تق... تق...صدای کو...

#ارباب‌سنگدل #پارت_25کوک ی قدمی سمت ا.ت برداشت که تهیونگ هم ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط