دختری که هیچکس انتخابش نمیکرد
فصل چهارم : نگاهی پر معنا
زنگ آخر که خورد، بچهها شروع کردن به جمع کردن وسایلشون.
ملیسا دفترش رو داخل کیف گذاشت و خواست از کلاس بیرون بره که برگهای از بین کتابهاش روی زمین افتاد.
خم شد تا برش داره.
اما درست همون لحظه، دست دیگهای هم به سمت برگه رفت.
ملیسا سرش رو بالا آورد.
کایزن بود.
پسر برگه رو برداشت و به طرفش گرفت.
ـ مال توئه؟
ملیسا با کمی تعجب گفت:
ـ آره. ممنون.
برگه رو از دستش گرفت.
کایزن برای لحظهای به صورتش نگاه کرد.
ملیسا نمیدونست چرا، اما نگاه اون با نگاه بقیه فرق داشت.
نه از روی ترحم بود، نه از روی کنجکاوی.
انگار واقعاً داشت بهش توجه میکرد.
کایزن بعد از مکث کوتاهی پرسید:
ـ حالت بهتره؟
ملیسا پلک زد.
ـ چی؟
ـ امروز حالت خوب نبود، نه؟
ملیسا نمیدونست از کجا فهمیده.
برای چند لحظه فقط نگاهش کرد.
بعد لبخند همیشگیاش رو روی لبهاش آورد.
ـ آره، خوبم.
کایزن به لبخندش نگاه کرد.
لبخندی که بیشتر از اینکه نشونهٔ خوشحالی باشه، شبیه تلاشی برای پنهان کردن چیزی بود.
اما چیزی نگفت.
فقط سرش رو تکون داد.
ـ باشه.
بعد کیفش رو برداشت و از کلاس بیرون رفت.
ملیسا همونجا ایستاد.
چرا حالش رو پرسیده بود؟
از کجا فهمیده بود که امروز حالش خوب نبوده؟
شاید اتفاقی پرسیده بود.
شاید فقط از روی ادب بود.
ملیسا سعی کرد بیشتر از این بهش فکر نکنه.
کیفش رو روی شونهاش انداخت و از کلاس خارج شد.
اما نمیدونست کایزن بعد از بیرون رفتن از کلاس، برای لحظهای کنار پنجره ایستاده بود.
از اونجا میشد بخشی از حیاط مدرسه رو دید.
کایزن نگاهش رو میان دانشآموزها چرخوند تا بالاخره ملیسا رو پیدا کرد.
دختر تنها به سمت در خروجی میرفت.
نه کسی کنارش بود، نه کسی صداش میزد.
کایزن چند ثانیه نگاهش کرد.
بعد آروم از پنجره فاصله گرفت.
هنوز دلیلش رو نمیدونست.
اما برای اولین بار، دختری که معمولاً هیچ توجهی بهش نداشت، ذهنش رو مشغول کرده بود.
و ملیسا؟
اون در راه برگشت به خونه هنوز همون احساس تنهایی همیشگی رو داشت.
هنوز فکر میکرد شاید هیچوقت برای کسی واقعاً مهم نشه.
اما امروز، برای چند ثانیه کوتاه، کسی متوجهش شده بود.
کسی که حتی دوست نزدیکش هم متوجه ناراحتیاش نشده بود.
و شاید برای دختری که همیشه احساس میکرد نفر اضافهٔ زندگی بقیه است، همین چند ثانیه بیشتر از چیزی که فکر میکرد اهمیت داشت.
زنگ آخر که خورد، بچهها شروع کردن به جمع کردن وسایلشون.
ملیسا دفترش رو داخل کیف گذاشت و خواست از کلاس بیرون بره که برگهای از بین کتابهاش روی زمین افتاد.
خم شد تا برش داره.
اما درست همون لحظه، دست دیگهای هم به سمت برگه رفت.
ملیسا سرش رو بالا آورد.
کایزن بود.
پسر برگه رو برداشت و به طرفش گرفت.
ـ مال توئه؟
ملیسا با کمی تعجب گفت:
ـ آره. ممنون.
برگه رو از دستش گرفت.
کایزن برای لحظهای به صورتش نگاه کرد.
ملیسا نمیدونست چرا، اما نگاه اون با نگاه بقیه فرق داشت.
نه از روی ترحم بود، نه از روی کنجکاوی.
انگار واقعاً داشت بهش توجه میکرد.
کایزن بعد از مکث کوتاهی پرسید:
ـ حالت بهتره؟
ملیسا پلک زد.
ـ چی؟
ـ امروز حالت خوب نبود، نه؟
ملیسا نمیدونست از کجا فهمیده.
برای چند لحظه فقط نگاهش کرد.
بعد لبخند همیشگیاش رو روی لبهاش آورد.
ـ آره، خوبم.
کایزن به لبخندش نگاه کرد.
لبخندی که بیشتر از اینکه نشونهٔ خوشحالی باشه، شبیه تلاشی برای پنهان کردن چیزی بود.
اما چیزی نگفت.
فقط سرش رو تکون داد.
ـ باشه.
بعد کیفش رو برداشت و از کلاس بیرون رفت.
ملیسا همونجا ایستاد.
چرا حالش رو پرسیده بود؟
از کجا فهمیده بود که امروز حالش خوب نبوده؟
شاید اتفاقی پرسیده بود.
شاید فقط از روی ادب بود.
ملیسا سعی کرد بیشتر از این بهش فکر نکنه.
کیفش رو روی شونهاش انداخت و از کلاس خارج شد.
اما نمیدونست کایزن بعد از بیرون رفتن از کلاس، برای لحظهای کنار پنجره ایستاده بود.
از اونجا میشد بخشی از حیاط مدرسه رو دید.
کایزن نگاهش رو میان دانشآموزها چرخوند تا بالاخره ملیسا رو پیدا کرد.
دختر تنها به سمت در خروجی میرفت.
نه کسی کنارش بود، نه کسی صداش میزد.
کایزن چند ثانیه نگاهش کرد.
بعد آروم از پنجره فاصله گرفت.
هنوز دلیلش رو نمیدونست.
اما برای اولین بار، دختری که معمولاً هیچ توجهی بهش نداشت، ذهنش رو مشغول کرده بود.
و ملیسا؟
اون در راه برگشت به خونه هنوز همون احساس تنهایی همیشگی رو داشت.
هنوز فکر میکرد شاید هیچوقت برای کسی واقعاً مهم نشه.
اما امروز، برای چند ثانیه کوتاه، کسی متوجهش شده بود.
کسی که حتی دوست نزدیکش هم متوجه ناراحتیاش نشده بود.
و شاید برای دختری که همیشه احساس میکرد نفر اضافهٔ زندگی بقیه است، همین چند ثانیه بیشتر از چیزی که فکر میکرد اهمیت داشت.
- ۲.۴k
- ۲۹ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط