#روایت_شب

#روایت_شب

پیرمردی هر روز تو محله می دید پسرکی با کفش های پاره و پای برهنه با توپ پلاستیکی فوتبال بازی میکرد، روزی رفت یه کتانی نو خرید و اومد و به پسرک گفت بیا این کفشا رو بپوش! پسرک کفشا رو پوشید و خوشحال رو به پیرمرد کرد و گفت: شما خدایید؟

پیرمرد لبش را گزید و گفت: نه من تو کاره پرورش کفترم، یه کفتر تو خونه دارم که سیگار میکشه میخوای ببینیش؟ پسر بچه هم با خوشحالی قبول کرد!

بله درست حدس زدین اون پیرمرد جاکش یه بچه باز قهار بود!
دیدگاه ها (۵)

پارت: 16 (بخش4) **زاویه دید: هیزل*ساعت ۹ شب. هوا به قدری سرد...

پارت: 15 (بخش1) **زاویه دید: هیزل**سینی نقره‌ای تو دست‌هام ط...

𝖕𝖆𝖗𝖙15شب موعود، باران گرفت. مارال شنل تیره‌اش را روی سرش کشی...

رمان آغوشی از جنس خطر پارت چهارم 4

پارت چهارم ویو ات توی ماشین ! الا و لارا سوار ماشین ات شدن و...

سناریو مایکی{جنگل چشمات}پارت سهیه سال تموم بدون اینکه مایکی ...

My lovely neighbor part : 66

بچه ها پارت ۱۰۰ پاک شد من دوباره گذاشتمش 𝑻𝒆𝒎𝒑𝒕𝒂𝒕𝒊𝒐𝒏 𝒂𝒏𝒅 𝒔𝒉𝒂𝒅...

چند پارتی بازی ممنوع

KIM V

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط