^فیک جونگکوک^(پارت۵۲)

__________
دلم به لرزه افتاده بود...انگار تکه‌های قلبم زیر فشار این سکوت ساییده میشدن.
پشت در اتاقم نشسته بودم که تق‌تق در مثل اصابت یه گلوله پرت‌وحشتم کرد.
سریع از جا پریدم...رد اشک‌های داغ رو با پشت دست پاک کردم و خودم رو روی تخت پرت کردم.هنوز داشتم نفسم رو منظم میکردم که در باز شد…و اون ظاهر شد.
نفس کشیدن یادم رفت...توی این چند هفته حتی سایش رو هم ندیده بودم.
جونگکوک… اما نه اون جونگکوکی که یادم بود.زیرِ چشماش گود افتاده بود و صورتش به طرز وحشتناکی استخونی شده بود.اون پیراهن مشکی که همیشه تنش بود و حالا روی تن لاغرش زار میزد،انگار گویای تمام اون روزهای جهنمی بود که بدون هم گذرونده بودیم.
دستش رو از روی دستگیره برداشت.
صداش…مثل یه نجوای خسته بود که توی دیوارهای اتاق میپیچید"بابام زنگ زد. گفت امشب میاد… غذا سفارش دادم. خواستم فقط بدونی که میاد."
حتی توان حرف زدن نداشتم.
فقط سرم رو آروم تکون دادم.
صدای ضربان قلبم رو توی گوشم میشنیدم که داشت دیوانه‌وار میکوبید، اون‌قدر بلند که میترسیدم جونگکوک هم بشنوه.
لحظه‌ای مکث کرد...انگار داشت توی وجودم رو میخوند...بعد با همون صدای لرزون قبل گفت:"ا/ت…"
فقط همین.یه کلمه.اما همون کلمه تمام حصارهای دور قلبم رو فروریخت.
"هوم؟"
از چهارچوب در جدا شد و کنارم روی تخت نشست.
تشک،زیر وزنش نشست.
مشت‌هام رو توی پتو فرو کردم؛ بندبند انگشتام سفید شده بود تا لرزش دستم رو نبینه.
نگاهم رو به نقطه‌ای نامعلوم دوختم.
نمیخواستم توی چشم‌هاش نگاه کنم،میترسیدم اون حجم از تاریکی که توی کشوی میزش دیده بودم، توی نگاه الانش هم باشه.
یهو،حس سرمای دستش روی مچ دستم مثل یه شوک الکتریکی از توی بدنم گذشت."نگاهم کن."
خدا خدا میکردم لرزش نامنظم قلبم رو حس نکنه.
هیچی نگفتم اما با دست دیگش چونم رو گرفت و مجبورم کرد بهش خیره بشم.اون نگاه… اون نگاه نافذ و سنگین جونگکوک که همیشه آدم رو برهنه میکرد.
"چرا نگام نمیکنی؟ هوم؟"
تلاش کردم چونم رو از توی انگشت‌هاش رها کنم، اما اون نزدیک‌تر شد...اون‌قدر نزدیک که نفس داغش روی پوستم میسوخت.
دیدم که چطور نگاهش از چشم‌هام پایین لغزید و روی لبهام قفل شد.
بدون هیچ هشدار قبلی، دستش پشت کمرم نشست و انگشت‌های داغ و باریکش روی پوستم خط کشید.
تا خواستم نفسی بکشم...
__________
ادامه دارد...
دیدگاه ها (۱۶)

برده عمارت جئون

p¹⁶(پنج سال بعد...)زمان، مثلِ جریانِ خونسردِ خون تویِ رگ‌ها،...

شاهکاری به نام دروغ

(پارت ۷ - پارت پایانی رمان دخترخوانده)بعد از اون حرفِ سردِ م...

پُشتِ مَرز دوست داشتنپارت دومویو تهیونگ :همین که سرم رو بالا...

از اون روز به بعد خیلی معلم درگیر بودحالا...حالا شاید اشتباه...

──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──نـقــاب¹⁰⁹دستش رو به سمتم دراز کرد._بیا..صدای ...

چند پارتی (درخواستی)

#قرارداد_دوستانه s2p17هانا : چقدر گذشته بود ؟؟ پنچ دقیقه ؟؟ ...

### 🩸 پارت چهارم: بازتابی بدون چهرهتاریکی مطلق. حتی نوک انگش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط