{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

A wooden hut¿?

A wooden hut¿?


با تمام توانش میدوید...از میان شاخه های بزرگ و کوچک درختان با سرعت رد میشد و حتی نمیدانست که مقصدش کجاست!انگار مغزش فقط دستور میداد که بدود،به جایی نامعلوم.
اگر میدانست این اتفاق قرار است بیوفتد،شاید هیچوقت حتی پایش هم در این جنگل نمیگذاشت.از کنار درختانی که بخواطر سنگین بودن برگ ها شاخه هایشان خمیده شده است و باعث این شده که حتی در روز روشن هم جنگل تاریک باشد رد میشد.پوست برفی اش با موهای کاملا سیاهش تضاد بسیار زیبایی خلق کرده بود و نور ماه کاملی که در آسمان پهناور وجود داشت و از لای برگها رد میشدو به دخترک برخورد میکرد امضای کار را میزد!
البته که این ظاهر ماجرا بود...حال دختر آنچنان تعریفی هم نداشت!
ترکیبی از ترس،دلهره،استرس،ناامیدی و هزاران هزار حس دیگری که حتی خود جولیا هم نمیدانست چه هستند و از کجا آمده اند در وجودش احساس میشد و متاسفانه تمام بدنش را فرا گرفته بود.
دسته گرگ هایی که به دنبالش بودند با هر قدم بهش نزدیک و نزدیک تر میشدند و همان باعث رشد همزمان همان احساسات نامعلوم در دختر میشد.
ثانیه ای بعد،جولیای داستان ما،متوجه کلبه ای شد...کلبه ای چوبی و دنج که حدود ۲۰ متر اونور تر بود.تمام انرژی اش را جمع کرد و دوید.دوید و دوید تا بلاخره به کلبه رسید.از دو پله ی چوبی ای که در ابتدا وجود داشت بالا رفت...یا حتی میشه گفت پرید!
دستگیره ی در را گرفت و به سمت مخالف خودش هل داد و...در باز شد!
داخل رفت و در را محکم پشت سرش بست.به طرز عجیبی دیگر صدای گرگ ها نمیامد.متوجه پنجره ی کوچیکی در دیوار سمت راستش شد.به سمتش رفت و پرده ی بنفشی که به کمی هم به رنگ قرمز نزدیک بود را کنار زد و با تصویر عجیبی روبه‌رو شد...گرگ ها از کلبه دورن و بهش حمله نمیکنن!
ولی چرا؟مگه چه فردی در این کلبه زندگی میکنه؟
به سمت میز عسلی ای که روبه‌روی مبل های ال مانندی گذاشته شده بود رفت و شیشه ی شرابی را از روی میز بلند کرد...البته...جولیا نمیدانست که آن واقعا شراب نیست!
روی بطری هیچ چیزی ننوشته بود،خالیه خالی.در بطری را باز کرد و بوی تندی به مشامش خورد،عجیب بود،ولی بوی شراب نمیداد!در چوب مانند بطری را بست و سر جایش گذاشت.متوجه ی پله های مارپیچی ای شده که انگار به طبقه ی دوم یا شایدم زیر شیروانیه کلبه راه داشتند.احساس کنجکاوی اش بر او حاکم شد و با قدم های آهسته به سمت پله ها رفت.پایش را روی اولین پله ی چوبی که گذاشت صدای《قرچ!》کل سالن را فرا گرفت.ولی جولیا باز هم به کارش ادامه داد و از آن پله ها بالا رفت.همانطور که فکر میکرد به زیر شیروانی رسیده بود.در سمت راستش یک تخت دونفره،در کنار تخت یک میز مطالعه،سمت چپ اتاق یک کمد و کنار کمد هم آیینه و میز همراه آن قرار داشت.روبه‌رویش یک تراس بود،وارد تراس شد و نسیم خنکی به چهره اش خورد...ولی ناگهان از پشتش دست هایی جلوی دهانش را گرفتند...و سیاهی مطلق...


ادامه دارد...


~asa
دیدگاه ها (۳)

Rofile of the wolf...۹

سایه‌های عمارت سیاه — پارت ۴۵اتاق در سکوت فرو رفته بود.جونگو...

[چند پارتی]

رز آبی پارت ۲۴

«رایحه پنهان»کره جنوبی، سئول | ساعت ۱۱:۰۵ صبحبند کوله‌پشتیش ...

My professor Chapter:2Part:65یونگی:با دست کم گرفتنم فقط باعث...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط