اعتماد پارت|۸۷|

۸۷

ا/ت


–دکتر من خوبم جونگ کوک الکی شلوغش میکنه.
تهیونگ با لبخنده شیطونی به جونگ کوک نگاه کرد و زمزمه‌وار لب زد
–کاره عاشقیه دیگه
اما درست برعکس انتظارش به گوش جونگ کوک رسید
–کارتو بکن کم چرت بگو
تهیونگ با لحن شوخی گفت:چشم رییس
–خب توضیح بده حال و علائمتو
–من فقط زیاد استرس و اظطراب دارم،از وقتی اومدم اینجا وضعیتم اینطوریه..بخاطره استرسه همش.
تهیونگ نگاه بدی به کوک انداخت
–به نظرم باید بیای بیمارستان تا چندتا آزمایش انجام بدی!
به قیافه اخموی جونگ کوک نگاه کردم
–فردا میتونه بیاد؟
اینو از کوک پرسید
–اره،باهم میایم
تهیونگ بلند شد و لباساشو مرتب کرد
–پس من براتون نوبت میگیرم که زیاد منتظر نمونید
اینو گفت و اتاق رو ترک کرد
–فردا میریم بیرون دیگه؟ یادت که نرفته
–بعده آزمایش میریم
–من نمیخوام اون غول تشنا رو دنبالمون بکشونی بیاری
متعجب نگام کرد و گفت:غول تشنا؟
–محافظا رو میگم،نمیخوام مثل مگس مزاحم دورمون باشن
–مگس مزاحم که تهیونگ و جانگشینن
–جونگ کوک،نیان لطفا،تنها بریم
–نمیشه،دیگه راجبش حرفی نزن
با جدیت گفت..یعنی تو خفه شو و چیزی نگو،همین حرفو به زبون اوردم
با اخم گفتم:دیگه راجبش حرف نزن،یعنی به تو مربوط نیست و خفه‌شو
نفسشو کلافه بیرون داد و لحاف رو روی تنم مرتب کرد و گفت:بخواب
قدمای بلندی سمت در برداشت و رفت..
این اواخر اخلاقم خیلی پرخاشگرانه بود و باعث میشدم سره هرچیزه کوچیکی بحث کنیم.
درحالی که اوایل جز یه دختره شاد و خندون چیزه دیگه‌ای تو وجودم نبود!
حس میکردم روحیم به مرور داره از بین میره..و این تازه شروع ماجراست!
با فکری درگیر چشمامو بستم
……..

با معده درد شدیدی چشم باز کردم..
گرسنه بودم،سره جام نیم خیز شدمو دستمو رو دراوره کوچیک کناره تخت کشیدم
اسپری تنفسی رو برداشتم بین لبام گذاشتم..
چندبار فشار دادمو در آخر ولش کردم
گلوم سوخت و قیافمو درهم کرد
بلند شدمو سر و وضعمو مرتب کردم..هوا تاریک بود و یه چراغ کوچیک بالای تخت روشنایی نسبی میداد به اتاق
این همه خوابیده بودمو هنوزم خوابم میومد.
درو باز کردمو از اتاق خارج شدم،سکوت مطلق..
از پله ها پایین رفتم و چشمم به میره آماده شام خورد
هیچکس دورش نبود
–ا/ت
با صدای جیسان به پشت برگشتم،خیلی خوشحال به نظر میرسید
چشمکی بهش زدمو گفتم:خبریه؟
با خنده دستشو تکون داد
–نه..نه،با داداشم صح..صحبت کردیم
لبخندی زدم بهش
دستشو گرفتمو کشیدمش دنبال خودم
–بیا شام بخوریم من خیلی گشنمه
–اما ک..کسی نیومده هنوز
با غرغر و صدای بلند گفتم:اهالی کجایین اعلام وضعیت اظطراری میکنم،من گرسنمه
جیسان خندید
–اینجاییم ملکه اروم باش،،لازم نیست آژیر خطر بکشی
نگاهمو به جانگشین دادم
–دفعه اخری که اینقدر گشنه موندی چیزی نمونده بود تا اون محافظ بدبختو گاز بگیری
متعجب نگاش کردم و لب زدم
–مننن؟ دوروغگو
با خنده گفت:بیچاره هنوزم وقتی از کنارت رد میشه تنش میلرزه
چپ‌چپ نگاش کردم
–اونطوری نگام نکن لطفا..به جون خودت میترسونیم
دستمو کوبیدم به پشت سرشو گفتم:جون من چرا مرتیکه؟
دستشو رو سرش گذاشت و گفت:دیدی؟ دیدی جیسان؟ خشونت جلوی چشم شاهد
با نیشخند گفتم:جیسان طرف منه
جیسان با خنده نگامون میکرد
دست جانگشین هنوز روی جایی بود که دستمو کوبیده بودم بهش
–شوهرت کم بود خودتم دست بزن پیدا کردی..اصلا من دیگه نمیتونم اینجا زندگی کنم
تابی به موهام دادم و گفتم:پس برو
–واقعا؟
–نه،تو بری کسی نیست حرصش بدم
پیروزمندانه لب زد
–میدونستم دوسم داری
ایندفعه لگدی به پاش زدمو گفتم:خوابشو ببینی
–چخبر شده؟
به صدا و حضوره جونگ کوک اهمیتی ندادم.
نشستیم سره میز،از عمد بین تهیونگ و جیسان نشستم.
جانگشین جای من سمت راست کوک و تهیونگ سمت چپش نشسته بود!
تهیونگ زمزمه وار گفت:باز چیشده؟
جانگشین هم با اشاره پرسید چیشده
با اخم گفتم:ما فردا میخوایم بریم بیرون،من نمیخوام اون محافظا دنبالمون راه بیوفتن
حرفمو بلند گفتم
جونگ کوک قاشق رو با ارامش تو ظرفش ول کرد و گفت:من که بهت گفتم میریم اما با اونا
–حق با جونگ کوکه،خطرناکه تنها برین
با بی حوصلگی به صندلیم تکیه زدم
تهیونگ ضربه‌ای اروم به بازوم زد
–حالا اخم نکن..ببین دیو خان چطور نگات میکنه؟
نگاهمو به کوک دادم..
واقعا همه‌ی کارای زیرپوستیش منو عاشقتر میکرد هرثانیه.
دیدگاه ها (۴)

پارت اخر فردا ساعت۱۲:۳۰ویو تهیونگ:از خواب بیدار شدم و دیدم ج...

𝐌𝐲 𝐄𝐭𝐞𝐫𝐧𝐚𝐥 | جاودانه‌ی من𝐏𝐚𝐫𝐭: 𝟐 جونگ‌کوک چند لحظه بعد بالاخ...

شب تولدم پارت 16&: ات بیا بگو چیکار کنیم خب ات: نمیدونم جیمی...

پارت ۱۰ | انتقام شیرین! 😂ساعت ۸:۳۰ صبح، شرکت JK Groupجیمین ب...

سه پارتی✨شب بود و سالن سینما تقریباً شلوغ بود.ات و جونگ‌کوک ...

پارت یازده

پارت ۲۱

سناریو

معامله p30آن روز، بالاخره صبر تهیونگ تمام شد.در اتاق با صدای...

𝑺𝒕𝒂𝒚 𝒊𝒏 𝒎𝒚 𝒂𝒓𝒎𝒔 𝑷𝒂𝒓𝒕: ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط