{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

بابایی من

𝙈𝙮 𝘿𝙖𝙙𝙙𝙮
P¹³
+اتفاقی؟؟ اون از عمد اینکارو کرد!! من مطمئنم
◈وسط حرفم نپر اجازه بده لطفا!
صداشو صاف کرد.
◈و بله... جسیکا هم به گفتهٔ خودش اون لحظه خیلی عصبانی میشه و رفتار پرخاشگرانه ای با لونا میکنه.. در واقع موهاشو میگیره و میکشه
•نصف موهامو کند!!
دستشو با حالت مظلومیت نمایشی روی سمت راست جلوی سرش گذاشت که مشخص بود یکمی از موهاش کنده شده. جسیکا نگاهش کرد و سعی میکرد خنده اشو کنترل کنه.
•نگاه کن داره بهمم تازه میخنده! این واقعا ته بی شرفیههه!
+ببین کی از شرم حرف میزنه..
سمت مدیر برگشت.
+چرا کامل توضیح ندادید؟
سرشو سمت تهیونگ برگردوند.
+زمانی که زنگ تفریح خورد این لونا خانوم با دوستای ایکبیری تر از خودش اومدن سمت اکیپ ما و کرم ریزی کردن، ما اهمیتی ندادیم اون اومد نزدیکتر و از عمد شیر کاکائوش رو کمی خم تر کرد تا روی دامن من بریزه! اینش به کنار حالا اومده جلو دفتر مدیر پرو پرو اشک تمساح میریزه و خودشو مظلوم جلوه میده! وای خدایا...
•دختر خوب! هرچی ام باشه دلیل بر این نمیشه که اینجوری با خشونت باهاش برخورد کنی.
+اونم حق نداره روی من از عمد چیزی بریزه

تهیونگ که تموم این مدت سکوت کرده بود یه نگاهی به هر سه تاشون کرد. در همین زمان در دفتر اروم باز شد و یه خانوم حدود ۳۷ ساله وارد شد. کنار صندلی لونا ایستاد. قد بلند و با لباسای شیک روبه باز ای بود. وقتی عینکشو برداشت آرایش غلیظش زد تو چشم.
خ«مادر لونا هستم.
دوباره همین بحث و موضوع رو برای مادرش هم توضیح دادن. مادرش بعد از شنیدن اینا با اخم به جسیکا نگاه کرد.
خ«تو به چه حقی اینکارو کردی؟ مگه تو خانواده ات تربیت یادت ندادن؟!
تهیونگ با جدیت به او نگاه و دستشو بیشتر رو شونهٔ جسیکا فشرد.
_هی خانوم حد خودتو بدون و مراقب حرف زدنت باش
خ«شما کی باشی که به من بگی مراقب حرف زدنم باشم؟ من هر طور دلم بخواد رفتار میکنم آقا.. تربیت به دخترتون یاد ندادید؟ واقعا متاسفم براتون.
◈اقای کیم، خانم لطفا اروم باشید! بزارید با ارامش این مسئله رو حل کنیم لطفا.
لونا با پوزخند کمی جابه جا شد. تهیونگ با سردی و جدیت ادامه داد اما کم کم برجستگی رگ گردنش مشخص میشد.
_اخرین هشدارو بهت میدم
مدیر هرچی سریعتر بلند شد و لونا و مادرشو به بیرون هدایت کرد و باهاشون کلی حرف زد که بالاخره مامانش رفت و فقط لونا موند. تهیونگ و جسیکا هم از داخل دفتر اومدن بیرون و جلوش ایستادن. مدیر میدونست تهیونگ آدم خطرناکیه برای همین با جسیکا بدرفتاری نکرد و حتی از جسیکا تعهدی هم نگرفت و به دفترش برگشت.
داخل سالن کسی جز یوری و جونگ وو و لونا نبود که تهیونگ سمت لونا برگشت.
_هی دختر خوب قطعا الان برات درس عبرت شد که دیگه سربه سر جسیکا نزاری، وگرنه دفعهٔ بعد مطمئن باش دندوناتو از دست میدی.. و اگه خیلی ادامه پیدا کنه خودم دست به کار میشم و اون زبونتو میبرم، فهمیدی؟
لونا از این لحن و حرفای سرد و ترسناک تهیونگ جا خورد و فقط بی اختیار سرشو اروم تکون داد و یه نگاه به جسیکا که کنار او ایستاده بود و با جدیت نگاهش میکرد کرد و سریعا از اون سمت سالن رفت. یوری با دهن باز به تهیونگ خیره شده بود که با زدن ارومه جونگ وو به گونه اش به خودش اومد و جفتشون از فاصله کمی دور نگاهشون میکردن.
+ممنونم بابایی..
با لبخند دستشو اروم بغل کرد، تهیونگ حالت چهره اش نرم شد و موهای دخترک رو داد پشت گوشش.
_همیشه همینقدر خطرناک باش دخترم.
با تعجب نگاهش کرد و خندید.
+چشم!
یه نگاه به دامنش که لکه های شیر کاکائو روش پیدا بود کرد. به کت یونیفرم جسیکا خیره شد.
_زیر این کت یونیفرمت، بولیزت تا آرنجته؟
+اهوم
_پس کتتو در بیار فعلا دور کمرت بپیچ تا لکه زیاد معلوم نباشه، کت من چون بزرگه نمیتونم دورت ببندم شل میشه.
+نه نه اوکیه نیازی نیستش چند قطره اس فقط که چند ساعت دیگه تعطیل میشیم، من مشکلی ندارم باهاش
_خب پس اگه مشکلی نداری باهاش که دیگه هیچی... و اینکه اگه دوباره اذیتت کردن بعدش که اومدی خونه به من حتما بگو باشه؟ من بهشون هشدار دادم و امیدوارم که یادشون نره..
+من اصلا بهشون اهمیتی نمیدم
_افرین.. من دیگه میرم، کاری نداری دخترم؟
جسیکا با لبخند سرشو به چپ و راست تکون داد.
_فعلا خداحافظ
لپشو کشید و از اونجا رفت. جسیکا به دیوار تکیه داد و سرشو انداخت پایین و لبخند شیرینی روی لباش بود که بالاخره اون دونفر جلو اومدن..
+اوه بچه ها!
یوری بازوشو گرفت و تند تند تکونش میداد.
ی«زنیکه اون همون سرپرستت بود؟! هاااا؟ چرا انقد جذابههه اصن این سنش کجا به بابایی بودننننن؟
جسیکا با خنده جیغ زد.
+نکنننن یوریییی
ج«که بابایی؟ هاا؟
نزدیک شد و با کمی حرص حرف میزد.
____
شرایط پارت ¹⁴:
۲۵ لایک💗
۱۰ کامنت✨
دیدگاه ها (۰)

دردسرهای بچه داری پارت۹

«پشت نیمکت آخر»پارت ۳زنگ تفریح خورد.جون‌کوک هنوز سر جاش نشست...

مهمونی پارت ۴۹

دردسر بچه داری پارت۴

وقتی دخترشی و از دستت عصبانی میشه...پارت۳که یهو صدای در مانع...

دردسر های بچه داری پارت۵

رمان جونگکوک (چشمان خمار)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط