برادر سختگیر و وحشی من...
p39_f2
هانا علامت اوکی رو نشون داد واقعا حرفی براش نمونده بود ششهاش رو پر از هوا کرد و بیرون داد
هانا: چرا نمیشینی؟
کوک: من راحتم
دختر دیگه چیزی نگفت اما انگار یچی رو مخ پسر بود
نمیدونست میتونه بپرسه یا نه
کوک ویو
پسر فقط دهن باز کن خیلی کار داری باید هرچه زودتر برسی
کوک: هانا مجبوریم بریم
هانا: هوف باشه
هانا بلند شد و شروع کرد راه رفتن اما کوک جلوش رو گرفت
کوک: عذر خواهی منو بپذیرید
یهو هانا رو براید بغل کرد که دختر جیغ کشید
هانا: وایییی چیکار میکنی بزارم زمینننن
کوک: اروم کر شدم خدا
هانا: منو بزار زمین..الانننن
کوک: نمیشه تو نمیتونی راه بری منم باید هرچه زودتر برسم به اونجا خیلی کار مونده
هانا: نه میتونم راه برم
کوک: نمیتونی
هانا: قول میدم
کوک پکر نگاه کرد و راه افتاد هانا هم که فهمید کوک متوجه شده که داره خالی میبنده چیزی نگفت
هانا ویو
چیششش...ا.ت چرا برادری داری تو..کاش زودتر بیای تو کنارم باشی نه این عجوزه ی خوشتیپ که خیلی تو بغلشم گرمه و خیلی جذابه
ویو تهیونگ
نمیدونم چرا؛ نمیدونم چطور! واقعا تو عرض یک روز و خرده ای...همه چیز به فنا رفت...گوشیمو برداشتم و به ناشناس پیام دادم
ته: تو بردی...یک روزه ا.ت مال تو شد
ناشناس: فکر نکن اینقدر آسون بوده...تو یک روزی که گرفتمش صد بار نقشه یک سالمو مرور کردم
ته: چرا اینکارو کردی؟نگو که نمیدونستی ما عاشق همیم
ناشناس: عشق؟شما دوتا!مزخرفه... تو دوست دختر داشتی،چند تا مخ ترکوندی اما همه رو ول کردی به امون خدا...چطور انتظار داری من باورت کنم و بزارم ا،تم بره تو چنگ ببری که چیزی جز هوسهاش تو اولویت نیست؟
ته: اشتباه میکنی
ناشناس: هه اشتباه؟
ته: ا.ت فرق داشت با همه و همه چیز...اون دنیای من بود و تمان اون مخ زدنا یجورایی...یجورایی میخواستم جای خالی ا.ت رو پر کنم...میخواستم با تنفری که ازش میگرفتم کنار بیام...روش سرپوش بزارم
ناشناس: ا.ت لیاقتش بیشتر از توی اشکال بود...تویی که یک بار به قرصاش نگاه نکردی به حالش توجه نکردی...به خودت میگی..اخخخ بیا ولش کنیم...من حمایتش میکنم!این دو_سه دههی عمرش که نابود کردی رو من جبران میکنم
ته: واقعیتو بهش میگی؟
ناشناس: میخوای بگم که باز چشم ببنده و بیاد تو دام شیر؟احمقم؟
ته: گفتم شاید عذاب وجدان داری که فرصت جبران براش رو ازم گرفتی و دخترمو برگردوندی به چند سال قبل..توی درداش
ناشناس: من تو نیستم...آ.ت جاش پیش من امنه
تهیونگه گوشی رو خاموش کرد و از جاش بلند شد...دردای بدنش مهم نبود، سردی قلبش مهم نبود...فقط میخواست که آخرین لحظه عمرش وقتی از بالای ساختمان بیمارستان میافته یکار دیگه صدای ا،تو بشنوه...که امکانپذیر نبود
موقع نهار بود و راهروی بیمارستان شلوغ؛
پسر فقط امید داشت که اینا ...
هانا علامت اوکی رو نشون داد واقعا حرفی براش نمونده بود ششهاش رو پر از هوا کرد و بیرون داد
هانا: چرا نمیشینی؟
کوک: من راحتم
دختر دیگه چیزی نگفت اما انگار یچی رو مخ پسر بود
نمیدونست میتونه بپرسه یا نه
کوک ویو
پسر فقط دهن باز کن خیلی کار داری باید هرچه زودتر برسی
کوک: هانا مجبوریم بریم
هانا: هوف باشه
هانا بلند شد و شروع کرد راه رفتن اما کوک جلوش رو گرفت
کوک: عذر خواهی منو بپذیرید
یهو هانا رو براید بغل کرد که دختر جیغ کشید
هانا: وایییی چیکار میکنی بزارم زمینننن
کوک: اروم کر شدم خدا
هانا: منو بزار زمین..الانننن
کوک: نمیشه تو نمیتونی راه بری منم باید هرچه زودتر برسم به اونجا خیلی کار مونده
هانا: نه میتونم راه برم
کوک: نمیتونی
هانا: قول میدم
کوک پکر نگاه کرد و راه افتاد هانا هم که فهمید کوک متوجه شده که داره خالی میبنده چیزی نگفت
هانا ویو
چیششش...ا.ت چرا برادری داری تو..کاش زودتر بیای تو کنارم باشی نه این عجوزه ی خوشتیپ که خیلی تو بغلشم گرمه و خیلی جذابه
ویو تهیونگ
نمیدونم چرا؛ نمیدونم چطور! واقعا تو عرض یک روز و خرده ای...همه چیز به فنا رفت...گوشیمو برداشتم و به ناشناس پیام دادم
ته: تو بردی...یک روزه ا.ت مال تو شد
ناشناس: فکر نکن اینقدر آسون بوده...تو یک روزی که گرفتمش صد بار نقشه یک سالمو مرور کردم
ته: چرا اینکارو کردی؟نگو که نمیدونستی ما عاشق همیم
ناشناس: عشق؟شما دوتا!مزخرفه... تو دوست دختر داشتی،چند تا مخ ترکوندی اما همه رو ول کردی به امون خدا...چطور انتظار داری من باورت کنم و بزارم ا،تم بره تو چنگ ببری که چیزی جز هوسهاش تو اولویت نیست؟
ته: اشتباه میکنی
ناشناس: هه اشتباه؟
ته: ا.ت فرق داشت با همه و همه چیز...اون دنیای من بود و تمان اون مخ زدنا یجورایی...یجورایی میخواستم جای خالی ا.ت رو پر کنم...میخواستم با تنفری که ازش میگرفتم کنار بیام...روش سرپوش بزارم
ناشناس: ا.ت لیاقتش بیشتر از توی اشکال بود...تویی که یک بار به قرصاش نگاه نکردی به حالش توجه نکردی...به خودت میگی..اخخخ بیا ولش کنیم...من حمایتش میکنم!این دو_سه دههی عمرش که نابود کردی رو من جبران میکنم
ته: واقعیتو بهش میگی؟
ناشناس: میخوای بگم که باز چشم ببنده و بیاد تو دام شیر؟احمقم؟
ته: گفتم شاید عذاب وجدان داری که فرصت جبران براش رو ازم گرفتی و دخترمو برگردوندی به چند سال قبل..توی درداش
ناشناس: من تو نیستم...آ.ت جاش پیش من امنه
تهیونگه گوشی رو خاموش کرد و از جاش بلند شد...دردای بدنش مهم نبود، سردی قلبش مهم نبود...فقط میخواست که آخرین لحظه عمرش وقتی از بالای ساختمان بیمارستان میافته یکار دیگه صدای ا،تو بشنوه...که امکانپذیر نبود
موقع نهار بود و راهروی بیمارستان شلوغ؛
پسر فقط امید داشت که اینا ...
- ۳.۸k
- ۰۲ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط