مادرم صبحی می گفت;موسم دلگیری
مادرم صبحی می گفت;موسم دلگیری
است،من به او گفتم : زندگانی سیبی
است، گاز باید زد با پوست،باز آمدم از
چشمه خواب کوزه تر دردستم،مرغانی
می خوانند نیلوفر وا میشد کوزه تر
بشکستم در بستم،و در ایوان تماشای تو
بنشستم.
((خسرو شکیبایی))
است،من به او گفتم : زندگانی سیبی
است، گاز باید زد با پوست،باز آمدم از
چشمه خواب کوزه تر دردستم،مرغانی
می خوانند نیلوفر وا میشد کوزه تر
بشکستم در بستم،و در ایوان تماشای تو
بنشستم.
((خسرو شکیبایی))
- ۱.۷k
- ۱۵ آذر ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۱۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط